کاش خورشیدی که غروب کرده سریعتر از هر بار برگرده به آسمون و فردا بشه. فردا بشه که لبخندای قشنگتو ببینم توی لباس سفید✨
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظهی ظهور انگار که تو همان نیستی که صبورترین پیشانی پینه بسته و مژهی آب دیده بودی در غیبت؛ چون زن آبستنی که حمله ور میشود به هوسش، چنگ میزنی به گریبانِ وصل. شورِ شیرین آنِ مقدس آغوش نوش جانهایی که در نبودنها منفعل نبودهاند.
#فلسطین
ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِم وَ لاٰ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شٰاکِرِينَ﴿۱۷﴾
آن گاه از جلو رو و از پشت سر و از طرف راست و چپ به آنان مىتازم، و بيشترشان را سپاسگزار نخواهى يافت.
سوره مبارکه اعراف
همسفر اربعینهای من همسفر عمرش را یافته(◍•ᴗ•◍)✧
میشه نفری یدونه دعای خیر بدرقهی راهش کنید؟
|سومین اتاقِ سمت چپ|
پنجم؛
فسفر تمام ماهیهایی که در عمرمان خورده بودیم را ریختیم وسط و ده بار همه چیز را بالا و پایین کردیم تا ترتیب کار دستمان آمد. روز بعد فقط حرف میزنیم، میخوریم و گهگاهی به شیوهی اجرای کار فکر میکنیم.
شلوغترین گروهیم که در اردو شرکت کرده. به هیچ عنوان سر میز شام با غریبهها نمینشینیم و از درزهای دیواری که بهشان خندیدیم هم عکس میگیریم. وقتی تمام مجتمع به زور مسئولین خوابیدند ما قصههایی از ماوراء زمین تعریف میکنیم. انقدر میگویم که تنِ هر هشت نفرمان لرز میافتد و محدثه تلاش میکند با یک روضه فضا را تغییر دهد. آخر سر وانمود میکنیم که چون فضا منور به نور اهلبیت شده آرامیم و خوابیدهایم. صبح، چشمهای سرخمان برملا میکند که شب را بیدار در تخت کز کردهایم.
حالا فقط یک روز فرصت داشتیم کارهایمان را مرتب کنیم. در هشت نفر مان یک خطاط، یک نقاش، یک نسبتا نویسنده، یک ادیتور، یک گوینده، یک مامانِ دلسوز و پیگیر و دوتا اِلِمان داشتیم. مدتی که فرصت خوابیدن پیدا نمیشد آن دونفر آخر تخت همه را آباد کردند. (واقعا تک تک بچهها آخرین درصد توانایی و تلاششان را در آن چند ساعت پایانی گذاشتند.)
بالاخره رسید به موعد عملی کردن نقشههای ذهنی. خیال میکنیم همه چیز را جور کردهایم و بیمهابا میرویم برای شروع. متن و تصویر هماهنگ نمیشوند، گیج میشویم که کدام را اول بگذاریم روی صفحه کدام را آخر، دوربین جای مناسبی پیدا نمیکند. ضبط میکنیم و حذف میکنیم. خسته و بیانگیزه بلند بلند اشکالات کار را مرور میکنیم. نور اتاق مناسب فیلم برداری نبود، به مقدار نیازمان تصویر چاپی نداشتیم و من مغزم برای نوشتن ارور میداد. شب به نیمه میرسد و هنوز صفرِ کاریم. لوازم کارمان را جمع نکرده قرآنهایمان را آوردیم وسط. یک قرار دستِ جمعی یاسین داشتیم که الان بهترین وقت برای اجرایش بود. قرآنها را میبندیم و در سکوتِ شب احیا میشویم.
هدایت شده از حوالی قلم | فهیمه فرشتیان
گیرا و گرم و سالم و سرشار میروم.
دنبال عشق بر سر بازار میروم.
حتی اگر نشود کسب در زمین،
من تا برون گنبد دوار میروم.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
من در زمان خواب به بیدار میروم.
حتی اگر خَلَنگ(۱) بُوَد بر سبوی یار،
آسیمه سر به جانب هر خار میروم
امروز من هنوز در این راه کودکم،
با کودکانه ام سر پیکار میروم
وابسته ام هنوز به خاک و به سیم و زر.
در سِیر خویش ناخوش و تبدار میروم.
شالوده ام گسسته ز هم در هوای یار.
امروز نزد عالِمِ معمار میروم.
بعد از کنار هم نهادن اجزای روح خویش،
چندین شبانه روز به یک غار میروم.
در ظلمت شبانه ی غار وجود خویش،
در جستجوی خُسروی اسرار میروم.
سرّی اگر بُوَد ز همان نفخ روح اوست.
زین رایحه چه خرّم و هوشیار میروم.
گر در مسیرخویش کنم انکشافِ سِرّ،
هو ، های و هو که صاحب اخبار میروم.
آنگاه در میان خَلق با نشاط و خوش،
با اشتیاق و رغبت بسیار میروم.
من نیستم کسی که کنم نطق از نهان.
پس از سخن به جانب کردار میروم.
بعد از عمل به علم، شود راه خیر باز.
در این طریق شاد و سبکبار میروم.
گر طی شود تمام قدم ها چنین حَسَن،
گیرا و گرم و سالم و سرشار میروم.
۱. خلنگ: خار ، تیغ.
✍فهیمه فرشتیان
#شطحیات
#شعر
عزیزان دوست میدارم نظرتون رو درباره شعر بگید.
آخه اول مسیرم و دیدگاه خوانندههای شعرام رو بسیار نیاز دارم
https://eitaa.com/havalighalam
شما ام بعد هر بیتش میگفتین وااای آرهه؟!
من یک هفتهست مدام مرورش میکنم، زیادی خوش حسه(. ❛ ᴗ ❛.)
خود را چو یافتی همه عالم از آنِ توست
چشم از جهان بپوش، طلبکارِ خویش باش
-صائب تبریزی
|صاحبSaheb|
دخترخاله، تاریکیِ عصر، سـوغــاتِ قم، صدای بیجوهر، و مرور نکاتِ تربیت کودکانی که نیستند؛)
چه ذوقی داره با یک دانشجوی علوم قرآن دانستههات رو تطبیق بدی◍•ᴗ•◍