eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
296 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
مامان:«میگه گریه نکن!» میگم:«آخه دوتا رفیق بیشتر ندارم، می‌خوام آبِ چشممو بدرقهٔ راهشون کنم.» میگه:«دوتا داری ولی خوبشو داری.»✨ پ.ن: واقعا چه خوش سعادتن اونهایی که هرروز صبحشون رو کنار دوتا رفیقِ مومنهٔ من شروع می‌کنن:)
|سومین اتاقِ سمت چپ| پنجم؛ فسفر تمام ماهی‌هایی که در عمرمان خورده بودیم را ریختیم وسط و ده بار همه چیز را بالا و پایین کردیم تا ترتیب کار دستمان آمد. روز بعد فقط حرف می‌زنیم، می‌خوریم و گه‌گاهی به شیوه‌ی اجرای کار فکر می‌کنیم. شلوغ‌ترین گروهیم که در اردو شرکت کرده. به هیچ عنوان سر میز شام با غریبه‌ها نمی‌نشینیم و از درزهای دیواری که بهشان خندیدیم هم عکس می‌گیریم. وقتی تمام مجتمع به زور مسئولین خوابیدند ما قصه‌هایی از ماوراء زمین تعریف می‌کنیم. انقدر می‌گویم که تنِ هر هشت نفرمان لرز می‌افتد و محدثه تلاش می‌کند با یک روضه فضا را تغییر دهد. آخر سر وانمود می‌کنیم که چون فضا منور به نور اهلبیت شده آرامیم و خوابیده‌ایم. صبح، چشم‌های سرخمان برملا می‌کند که شب را بیدار در تخت کز کرده‌ایم. حالا فقط یک روز فرصت داشتیم کارهایمان را مرتب کنیم. در هشت نفر مان یک خطاط، یک نقاش، یک نسبتا نویسنده، یک ادیتور، یک گوینده، یک مامانِ دلسوز و پیگیر و دوتا اِلِمان داشتیم. مدتی که فرصت خوابیدن پیدا نمی‌شد آن دونفر آخر تخت همه را آباد کردند. (واقعا تک تک بچه‌ها آخرین درصد توانایی و تلاششان را در آن چند ساعت پایانی گذاشتند.) بالاخره رسید به موعد عملی کردن نقشه‌های ذهنی. خیال می‌کنیم همه چیز را جور کرده‌ایم و بی‌مهابا می‌رویم برای شروع. متن و تصویر هماهنگ نمی‌شوند، گیج می‌شویم که کدام را اول بگذاریم روی صفحه کدام را آخر، دوربین جای مناسبی پیدا نمی‌کند. ضبط می‌کنیم و حذف می‌کنیم. خسته و بی‌انگیزه بلند بلند اشکالات کار را مرور می‌کنیم. نور اتاق مناسب فیلم برداری نبود، به مقدار نیازمان تصویر چاپی نداشتیم و من مغزم برای نوشتن ارور می‌داد. شب به نیمه می‌رسد و هنوز صفرِ کاریم. لوازم کارمان را جمع نکرده قرآن‌هایمان را آوردیم وسط. یک قرار دستِ جمعی یاسین داشتیم که الان بهترین وقت برای اجرایش بود. قرآن‌ها را می‌بندیم و در سکوتِ شب احیا می‌شویم.
گیرا و گرم و سالم و سرشار میروم. دنبال عشق بر سر بازار میروم. حتی اگر نشود کسب در زمین، من تا برون گنبد دوار میروم. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق من در زمان خواب به بیدار میروم. حتی اگر خَلَنگ(۱) بُوَد بر سبوی یار، آسیمه سر به جانب هر خار میروم امروز من هنوز در این راه کودکم، با کودکانه ام سر پیکار میروم وابسته ام هنوز به خاک و به سیم و زر. در سِیر خویش ناخوش و تبدار میروم. شالوده ام گسسته ز هم در هوای یار. امروز نزد عالِمِ معمار میروم. بعد از کنار هم نهادن اجزای روح خویش، چندین شبانه روز به یک غار میروم. در ظلمت شبانه ی غار وجود خویش، در جستجوی خُسروی اسرار میروم. سرّی اگر بُوَد ز همان نفخ روح اوست. زین رایحه چه خرّم و هوشیار میروم. گر در مسیرخویش کنم انکشافِ سِرّ، هو ، های و هو که صاحب اخبار میروم. آنگاه در میان خَلق با نشاط و خوش، با اشتیاق و رغبت بسیار میروم. من نیستم کسی که کنم نطق از نهان. پس از سخن به جانب کردار میروم. بعد از عمل به علم، شود راه خیر باز. در این طریق شاد و سبکبار میروم. گر طی شود تمام قدم ها چنین حَسَن، گیرا و گرم و سالم و سرشار میروم. ۱. خلنگ: خار ، تیغ. ✍فهیمه فرشتیان عزیزان دوست میدارم نظرتون رو درباره شعر بگید. آخه اول مسیرم و دیدگاه خواننده‌های شعرام رو بسیار نیاز دارم https://eitaa.com/havalighalam
شما ام بعد هر بیتش میگفتین وااای آرهه؟! من یک هفته‌ست مدام مرورش می‌کنم، زیادی خوش حسه‌(⁠.⁠ ⁠❛⁠ ⁠ᴗ⁠ ⁠❛⁠.⁠) ‌
خود را چو یافتی همه عالم از آنِ توست چشم از جهان بپوش، طلبکارِ خویش باش -صائب تبریزی
تقریبا مکتب هر هفته یک واقعه، فاجعه یا حادثه خاص داره، اصلا همین مجتهده بغل دستی ما، مهندس عزیز در ردیف دوم، خانم جبار به تشدید باء، بانو قرة عینی و وصلهٔ جانشون، شهید متحرکمون، ردیفِ پر حاشیهٔ انتهای کلاس و... ثانیه‌هاشون روایت کردنیه ولی نوشتنش همتی مردانه می‌طلبه😁💔
|صاحبSaheb|
دخترخاله، تاریکیِ عصر، سـوغــاتِ قم، صدای بی‌جوهر، و مرور نکاتِ تربیت کودکانی که نیستند؛)
چه ذوقی داره با یک دانشجوی علوم قرآن دانسته‌هات رو تطبیق بدی◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍
هدایت شده از [عطـــر خاطـــرات]
یکی از جذابیت‌های خونه خاله، رحمتَین‌شونه و مباحثه‌های علمی‌ای که این وسط شکل می‌گیره. من روح بهم تزریق میشه از این تبادل اطلاعات. حتی اگر قبلش یه انسان نابالغ تمام عصارهٔ مغز و اعصابم رو بیرون کشیده باشه😶‍🌫
|سومین اتاقِ سمت چپ| ششم؛ تشک یکی از تخت‌های بالایی را برمی‌داریم و باکیفیت‌ترین دوربین را می‌گذاریم وسط. چراغ‌های اتاق را خاموش و گوشی‌هایی که از صبح به شارژ بودند را، به عنوان پروژکتور، روشن می‌کنیم. تصویرهایی که کم‌اند را به نقاش و خطاط می‌سپاریم که تکمیل کنند و من با رقیه به همراه یک جعبه دستمال کاغذی جدید می‌روم پایین پله‌ها برای نوشتن متن. نوشتن متن به نام من می‌خورد هرچند اواخرش را می‌‌اندازم روی دوش رقیه و در طبقه‌ها گم می‌شوم. بعد نوبت گوینده است که شیفت پایین پله را تحویل بگیرد و در سکوت و وحشت دیالوگ‌هایش را بگوید. کادر، متن، صدا و همه چیز آماده‌است نوبت که به چینش تصویرها می‌رسد نطق فاطمه باز می‌شود. آن چیزی که بعدا فهمیدیم اسمش موشن است ما را زود همنشین می‌کند. سر فاطمه از کتاب‌هایش بیرون آمده و حتی خودم را مخاطب حرف‌هایش قرار می‌دهد. از اضطراب چشم‌هایم را می‌دزدم،، جواب سوالهایش را روی دوش رقیه اندازم و یک لحظه نمی‌گذارم تنها بمانیم. مسخره است اما واقعا می‌ترسم با او مواجه شوم و او منِ واقعی را ببیند. تقریبا در همه دیدارهایم از این می‌ترسم و در بعضی دیگر بیشتر. هرچقدر در مورد ازدست دادن یکنفر نگران باشم بیشتر دچار این التهاب می‌شوم. اولین رفاقتی‌ست که یک شبه سرعت گرفت و البته عمق! فاطمه تا خودِ لحظه‌ی تحویل دادن بیدار است و مشغول تدوین. صبح که نتیجه کارمان را نگاه می‌کنیم حظ می‌بریم و نمی‌دانیم واقعا کدام یکی بیشترین زحمت را کشید. ما آدمهایی که هرکداممان پاره تنِ یک فرهنگ بودیم سه روز در یک اتاق خوابیدیم و باهم یک ایده را توی ذهنمان ترسیم کردیم. بازوهای هم را قوت دادیم و یک شبه شاهکاری خلق کردیم که اسم گروهمان را نشاند در برترین‌های مسابقه. برنده شدن واقعا دغدغه اصلی هیچکداممان نبود، مهلا حسابی همه را می‌خنداند و رقیه هوای حالمان را داشت. آن شب وقتی استاد برای سرکشی آمد یک اتفاق بین ما رقم خورد و تا حالا پشت بندش توفیق ردیف شده. یک عهد گروهی را آغاز کردیم که وقتی مهلتش تمام شد قلبمان درد گرفت و هرچند با شکست‌های متعدد اما رهاش نکردیم. شاید به قول فاطمه این واقعا نقطه اوج طلبگی آدم باشد که همین اول کار همراه پیدا کند برای مسیرش.
🎥🎒 بسم‌اللّٰه‌الرحمن‌الرحیم روایت اولین روزهای طلبگی، نوشتار آبی را لمس کنید و روایت هر بخش را بخوانید. قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم مشتاقم نظرات شما را از اینجا به صورت ناشناس و از اینجا رو در رو بشنوم‌。⁠◕⁠‿⁠◕⁠。‌ حتی می‌تونید این پیام رو برای دوستانتون بفرستید و با جمع بزرگتری این روایت رو بخونیم:)
اوقات خوش؛ 🎀 رضایت صد در صد از یک خریدِ نامرغوب (جوراب ست و از این قرتی بازیا‌。⁠◕⁠‿⁠◕⁠。‌) ✨ تولد فوقِ لاکچری (نامرسوم بین طلاب) مِهری خانم 🌋 نمونه‌ای از شیطنت‌های رفیقِ ناآرامم‌ಠ⁠‿⁠ಠ‌ 💎و در نهایت منبری که بالاخره همه چیزش نشست سر جای خودش و به ثمری که باید رسید‌(⁠⌐⁠■⁠-⁠■⁠)‌ (وقت گذاشتن برای مهیا کردن مطلب هرچقدر زمان بره و گاها موجب انهدام اعصاب میشه ولی واقعا دوست‌داشتنیه) خلاصه از این روزای صورتی و جیغ جیغوی دخترونه بود امروز😁