شب حسرت میخوردم که چرا بابا نیستم که شاگردهام چنین چیزی برای روز پدر هدیهام کنند. ظهر زدمش به دیوار اتاق، چون بابا دوست دارد بچههایش را راضی ببیند.
قابهای دیگر جایگاهشان را از دست داده بودند. هزار مدل چیدمشان که تصمیم بگیرم در نهایت چطور بروند بالای دیوار. سینهی دیوار سنگین میآمد، انگار همین هیبت بس بود. من خب چون عبد عادتم ترجیح دادم قطعههای کوچکتری از اسدالله را هم در اتاقم داشته باشم، نام جانش را و جهانش را و آن دو سید الهی که پا گذاشتند جای پایش را.
#آن
17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خدا که گفته به خود علیﷺ
که علیﷺ نگفته به خود خدا
نبراس | خط روایت
گفتم:«غمی قلبت را با این شدت ریش ریش کرده؟ یا شعفی رگهایت را اینقدر منقبض کرده است که پیراهن سنگینی کند روی سینهات؟»
گفتم:«گریبان چاک دادن را توانستی برای غیر اینجا صرف کنی؟»
گفت:«فقط امیرالمومنینﷺ با آدم اینکار را میکند.»
گفتم:«پس ما بعد بیست سال هنوز بزرگتر از او را نچشیدهایم.»
گفتم:«پس دنیا خیلی کوچک است نه؟»
گفت:«کوچک است، هرچیزی که علیﷺ نباشد کوچک است.»
پ.ن: از صبح تا حالا هر ثانیه با آدمی تازه مشغول گفتن از فضائل حضرتم و دهن آلودهی عشقم امشب هم.
#آن
23.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
~
بیتاللهی که خلیل الرحمن سنگ
گذاشت طاقت مظروفش را نیاورد.
شیرزاده میخواست شیر زاییدن!
صاحب
محمد تلفن را گم کرده است. گوشه و کنار خانه را سرک کشیده و هنوز نمیداند کجاست. به خواهرش میگوید:«بیا بازی کنیم.»
زهره حوصله ندارد. وسایلش را قاطی انبوه لباسهای توی اتاق پیدا نمیکند و ساعت دوازده قرار دارد. محمد میترسد اشتباهش در گم شدن تلفن برایش بد بشود و تنها پناه اکنونش¹ را عصبانی کند. سعی میکند حس قدرت را در زهره بیدار کند:«بازی اینطوریه؛ تو باید من رو ضایع کنی، بگم چطوری؟»
کسی نمیپرسد چطوری؟ ولی محمد جواب میدهد:«من میگم تلفن نیست، تو بهم نشونش بده که ضایع بشم!»
بچهها بهتر بلدند در مواقع حساس تدبیر بکار ببندند.
¹ تنها پناه اکنون: چون پدر و مادرش نیستند.
#آن
#یادداشت
تا صبح بیدار خوابی کشیدم. حدود پنج بود که برگشتم سمت دیوار تا تماشا کردن دری که از شش جهت قفلش کردم عذابم ندهد. فکر میکردم نگاه کردن به در میتواند امنیتم را بیشتر تامین کند. دو تا چراغ پذیرایی هم روشن بود. صدای رادیو آقاجان هم میآمد اما مردی که من میخواستم توی خانه نبود. شب برای اینکه تنها نباشم دختر خاله دست برادر هشت سالهاش را گرفته بود و آمده بود. من ناآرام دور میخوردم، میخواستم خوابیدن را به تعویق بیاندازم. مولودیهای جدید کاشوب را شنیدم. (الحق که برای مذهبیها تولید نمیشوند!) سخنرانیهای جدیدی به صف شندینیهایم افزودم، حتی چند نوبت هم سودوکو حل کردم. وقتی تصمیم گرفتم صفحهی نوری را ببندم باز آرام نخوابیدم. پنج؛ نهایتا ده دقیقه کمتر_بیشتر یک نفس عمیق کشیدم و یک بند تا هشت و نیم خوابیدم. وقتی بلند شدم صبحانه مهمانها را مهیا کنم پیام بابا را دیدم:«سلام بابا، من پایینم دلواپس نباشی.» ساعت پنج و پانزده دقیقه!
#یادداشت
24.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رسانه قرار بود
ابزاری بشود در دست ما
که ما به وسیله او
به "واقعیتهایی" برسیم!
استاد معماریان میگن؛
برنامه نداشته باشی توی برنامه دیگران تعریف میشی. تولید کننده نباشی، مصرف کنندهای.