eitaa logo
🌷لاله‌های بهشتی🌷
970 دنبال‌کننده
12.4هزار عکس
5.2هزار ویدیو
216 فایل
مجموعه‌ای از زندگینامه، وصیتنامه، خاطرات و عکسهای شهدا قصه کتابهای شهدایی امثال دخترشینا، من‌میترانیستم و..... احادیث، ادعیه و نکات ناب معنوی @sabbarenshakoor ارتباط با مدیر اینستا، تلگرام و... @sabbaren_shakoor
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•┈┄┅═✧❁🌷 *﷽* 🌷❁✧═┅┄┈• 💠| حمید با پدرم حرف می زد که واسطه بشود برای رفتنش. می‌گفت الان وقت موندن نیست. اگه بمونم تا عمر دارم شرمنده حضرت زهرا میشم. به حدی از این جا ماندگی ناراحت بود که نمی شد طرفش بروم. این طور مواقع ترجیح می دادم مزاحم خلوت و تنهایی هایش نباشم. داشتم تلویزیون نگاه میکردم که یک لحظه صدای مادرم از آشپز خانه بلند شد . روغن داغ روی دستش ریخته بود با کمی تأخیر بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. چیز خاصی نشده بود. وقتی برگشتم دیدم حمید خیلی ناراحت شده موقع رفتن به خانه چندین بار گفت: «تو چرا زن دایی کمک خواست با تاخیر، بلند شدی؟! این دیر رفتن تو کار بدی بود کار زشتی کردی. یه زن وقتی نیاز به کمک داره باید زود بری کمکش. تازه اون که مادره. باید بلافاصله می رفتی! مهر ماه 94 مادر بزرگ مادری ام مریض شده بود. من و حمید به عیادتش رفتیم اصلا حال خوبی نداشت. خیلی ناراحت شده بودم بعد از عیادت به خانه عمه رفتیم. داخل اتاق کلی گریه کردم. عمه وقتی صدای گریه ام را شنید، بغض کرده بود. حمید داخل اتاق آمد و گفت: «عزیزم! میشه گریه نکنی؟ وقتی تو گریه میکنی بغض مادرم می ترکه. من تحمل گریه هر دوتاتون رو ندارم . دست خودم نبود گریه امانم نمی داد. نمیدانم چرا از وقتی بحث سوریه رفتن حمید جدی شده بود این همه دل نازک شده بودم. حمید وقتی دید حالم منقلب شده، به شوخی گفت : پاشو بریم بیرون ! تو موتور سواری خونت اومده پایین‌ツ باید ترک موتور سوار بشی تا حالت برگرده سر جاش چون نمی خواستم بیشتر از این، عمه را ناراحت کنم، خیلی زود از آنجا بیرون آمدیم. حمید، وسط راه کلی تنقلات گرفت که حال و هوای من را عوض کند .... •♡• •♡• ادامه دارد http://eitaa.com/sabbaren_shakoor •┈┄┅✾❀🌸🦋🌷🦋🌸❀✾┅┄┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷لاله‌های بهشتی🌷
http://eitaa.com/sabbaren_shakoor
•┈┄┅═✧❁🌷 ﷽ 🌷❁✧═┅┄┈• شهید مجید پازکی شهید 19 ساله 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 تاریخ تولد : 29 / 4 / 1348 تاریخ شهادت : 10 / 5 / 1367 محل شهادت: پاسگاه زید شهید مجید پازکی بیست و نهم تیر 1348 در شهر ری استان تهران متولد شد. پدرش حسینعلی نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. از طرف بسیج به جبهه اعزام شد. مجید دهم مرداد 1367 در پاسگاه زید واقع در شلمچه منطقه عمومی کوشک به شهادت رسید. پیکرش در بهشت زهرا تهران قطعه 40 ردیف 116 شماره 2 به خاک سپرده شد. http://eitaa.com/sabbaren_shakoor •┈┄┅✾❀🌸🦋🌷🦋🌸❀✾┅┄┈•
•┈┄┅═✧❁🌷 *﷽* 🌷❁✧═┅┄┈• آخرین باری که به مرخصی آمد چند روزی بیشتر از همیشه ماند. پسرم ساکت بود و خیلی حرف نمی زد گفت: مادر! چند خواب دیده ام که دو تای آن تعبیر شده است، دعا کنید خواب سومی هم تعبیر بشود. روزی که پیکر شهید همدانی را آوردند، از حسین پرسیم: مادر چه کسانی بیشتر به سوریه می روند؟ 🌿 حسین گفت: فرماندهان قدیمی. چند لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: مادر از یک رزمنده تیپ فاطمیون می پرسند: چرا به سوریه می روی؟ در جواب می گوید: می روم تا واقعه دوباره تکرار نشود. مادر برای ما زشت نیست که در خانه بنشینیم و کاری برای بی بی حضرت زینب (س) انجام ندهیم. مادر من هم به سوریه بروم؟ گفتم: برو پسرم. 🌼 - هر وقت دلم می گیرد سراغ کمد لباس حسین می روم. آن کمد برای من همانند حجله گاه حسین است. آخرین لباس، آخرین کفش ... قطره های خونی که هنوز روی فانوسقه اش مانده ... تمام خاطرات حسین در این کمد جمع شده است.🌸 راوی: مادرشهید http://eitaa.com/sabbaren_shakoor •┈┄┅✾❀🌸🦋🌷🦋🌸❀✾┅┄┈•
•┈┄┅═✧❁🌷 *﷽* 🌷❁✧═┅┄┈• امشب به نیت شهید نفری ۳ صلوات ختم کنید...✨🌙 http://eitaa.com/sabbaren_shakoor •┈┄┅✾❀🌸🦋🌷🦋🌸❀✾┅┄┈•
•┈┄┅═✧❁🌷 *﷽* 🌷❁✧═┅┄┈• خیلی ها گفتند ...! خیلی ها شنیدند ... ...! خیلی ها نوشتند ... ...! خیلی ها دیدند ... ...! همه ما...! همه ما ... ایم..! امانمی دانم چند نفر سعی دارند از این خارج شوند..! از هر جا که عبور می کنیم ، نام می درخشد ! پس باشد را بدهکاریم به آنهایی که عبورِ ما شدند در ...! شادی روح و http://eitaa.com/sabbaren_shakoor •┈┄┅✾❀🌸🦋🌷🦋🌸❀✾┅┄┈•