همه چیز در زندگی بازتابی از انتخاب هایی است که می کنیم. هر قدم، هر تصمیم، هر چرخشی مسیری را که ما در آن قدم میزنیم شکل میدهد. اگر بخواهیم نتایج متفاوتی را ببینیم، با انتخاب های متفاوت شروع می شود.🍃💫
خلـاصہ که
هر چقدر اخبار ِتوافق رومیخونم
بیشتر ؛
دلتنگ ِشهیدامیرعبداللهیان میشم 💔.
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یعنی آقا جان نمیخواید ۱۴ خرداد برامون سخنرانی کنید؟💔
بعضی سفرها از همون لحظهی بستن کوله، یه حسِ عجیب دارن...
نه از جنسِ یه سفر معمولی؛ از جنسِ دلتنگی، اشتیاق، و یه جور بیقراریِ قشنگ.
ما هم شبِ قبل، با کلی شوق و ذوق، کولههامون رو بستیم و راهی شدیم برای یه سفر کوتاهِ یکروزه...📦
اما کوتاه بودنِ این سفر، هیچ چیزی از بزرگی و سنگینیِ حسش کم نمیکرد.🙂
دلهامون راهی شده بود برای دیدارِ کسی که اسمش همیشه با عشق و احترام توی دلمون مونده.✨
تمامِ مسیرِ اتوبوس، خواب به چشمم نیومد...
نه از خستگی، نه از بیخوابی؛
از شوقِ دیداری که شاید برای خیلیها یه برنامهی ساده باشه، اما برای من، یه آرزوی بزرگ بود.
اولین بار بود که امیدِ دیدنِ ایشون رو داشتم...
اولین بار بود که فکر میکردم شاید اینبار، واقعاً بشه از نزدیک ببینمشون، صدای گرمشون رو زنده بشنوم و همونجا، توی همون فضا، از نزدیک حسش کنم...🥲
📍بالاخره رسیدیم تهران
و مقصد، حرم مطهر امام خمینی (ره) بود.
از همون ورودیها که رد میشدیم، حالِ دلم عجیبتر میشد.🕊
شلوغی بود، رفتوآمد بود، خستگی بود...
{حتی آبِ کوچیکی که همراهمون بود، از بس تستش کردیم و خوردیم، آخرش چیزی ازش نمونده بود 😅}
ساعت حدود ۶:۳۰ صبح بود که بالاخره، به هر زحمتی بود، خودمونو داخل حرم رسوندیم .😮💨
اون لحظه، نشستیم روی سرامیکهای خنکِ حرم...🦢
خستگیِ راه یه طرف، هیجانِ دیدار یه طرف.😍
مدام جابهجا میشدیم، جلو و عقب میرفتیم، تا شاید یه جای بهتر پیدا کنیم؛ جایی که وقتی تشریف میارن، بتونیم خوب ببینیمشون.
نزدیکِ دو ساعت، فقط نشستیم و انتظار کشیدیم...
ولی این انتظار، از جنسِ انتظارِ معمولی نبود.
هر ثانیهش با دلِ آدم گذشت.💕
و بعد...
یهدفعه، فقط توی یه لحظه، انگار یه موج از شوق و انرژی بین جمعیت پیچید.🌊
همه بلند شدیم.
همه یهصدا، یهدل، منتظرِ همون لحظهای بودیم که امام عزیزمون وارد شدند...🌙
با تمامِ وجودم نگاهشون میکردم و با تمامِ وجودم گوش میدادم...
و راستش رو بخواید، چشمهام از شدتِ شوق خیس شده بود.🥺
از اون اشکهایی که از غم نیست...
از اون اشکهایی که از رسیدن میاد، از باور کردنِ دیدار میاد، از عشق میاد. 🥺❤️🩹
وقتی وقتِ رفتن رسید؛ من هنوز دلم نمیخواست بلند شم.
واقعاً دلم میخواست ساعتها همونجا بمونم، فقط بشینم، فقط گوش بدم، فقط نگاه کنم؛
ولی مجبور شدیم برگردیم.💔
اون موقع با خودم گفتم:
خوب بود... خیلی خوب بود...
برای اولین بار، همینکه تونستم ببینمشون، همینکه صداشون رو از نزدیک بشنوم، خودش یه دنیا بود.
با خودم قرار گذاشتم:
سال بعد، دوباره میام... این بار بهتر، بیشتر، نزدیکتر... هرچقدر هم با فاصله، باز هم میام. ❤️🩹
___
اما حالا که یک سال گذشته...
کی فکرش رو میکرد امسال این مراسم، بدون حضور ایشون رقم بخوره؟
کی فکرش رو میکرد آخرین حضورشون توی مراسم رحلت امام، همون سال ۱۴۰۴ باشه...؟💔
آقا جونم...
من منتظر مراسم امسال بودم.😭
منتظر بودم دوباره بیاید...
منتظر بودم دوباره ببینمتون...
منتظر بودم امسال هم مثل پارسال، با دلِ لرزون و چشمِ خیس، صداتون رو زنده بشنوم...😭😭
یعنی چی که قرار نیست بیاید؟
یعنی چی که دیگه سخنرانی ندارید؟
من یک سال، با همین امید روزهامو سر کردم...
با همین دلخوشی زنده موندم که دوباره میشه دیدتون...💔
و حالا...
خاطرهی دیدارِ پارسال، برای من شده یکی از عزیزترین و سوزناکترین خاطراتِ زندگیم...
خاطرهای که هر بار بهش فکر میکنم، هم دلم گرم میشه، هم دلم میسوزه...
چون بعضی دیدارها، فقط یک دیدار نیستن...
میشن یک عمر دلتنگی. 💔
[ روایت 14 خرداد 1404]
🖊#صبورا_نوشت
..که غمت ماضی استمراریست :)💔
- عیدتان مبارک آقاجان، کاش آمدنتان همراه با مهدیِ موعود عیدی امسالمان شود..🌱
میگفت : حرومه اینکه دم از روضه
و عزا برا محرم بزنی ؛ ولی نسبت به
ترویج فرهنگ غدیر بیتفاوت باشی!