از این فرارهای نصفه شبی از دنیای ملت ،
پلن خنده و گریه و شوق وصال و درآمیختن آرزوها باهم ، از اون پلنهای اشکولبخند قاطی*
سبزمبهم.
-
قلب منم مثل ریشههای این آبیِ لاجوردیِ نشسته توی حرمت ، با بلعیدن عطر عمیق بودن کنار شما ژیگولیپیگولیو اکلیلی شد
و من الان هزار کیلومتر از غمام دورم و خیالم تخته چیزی نیست کنارشما که اذیتم کنه و من اینجا عجیب احساس [ امنیت ] میکنم.
سبزمبهم.
-
چای میخوردم که چشمم افتاد به این بیت
[ سلیمانا ! بیا بردار بار از شانهی موری
مرا باریست از غمها که سنگین است بر دوشم ]
یهو کنار شما اصن یادم رفته بود که آخ من یه خونه و زندگی و تعلقاتی دارم تا این که یه چندتا از پیامهامو دیدم و اینجوری بودم که وا ، اینجا داره احوال شکلاتی میگذره واسه چی من برگردم :))))))))))))
این چایخونه اون آخرای حرم تهِ بوی عراق بود ، سلیمانا ، همهچی کنارشما خفن و باحاله.