سبزمبهم.
-
چای میخوردم که چشمم افتاد به این بیت
[ سلیمانا ! بیا بردار بار از شانهی موری
مرا باریست از غمها که سنگین است بر دوشم ]
یهو کنار شما اصن یادم رفته بود که آخ من یه خونه و زندگی و تعلقاتی دارم تا این که یه چندتا از پیامهامو دیدم و اینجوری بودم که وا ، اینجا داره احوال شکلاتی میگذره واسه چی من برگردم :))))))))))))
این چایخونه اون آخرای حرم تهِ بوی عراق بود ، سلیمانا ، همهچی کنارشما خفن و باحاله.