گم کرد شبی راه و مسیرش به من افتاد
ناخواسته در تیررس راهزن افتاد
در تیررس من گره انداخت به ابرو
آهسته کمان و سپر از دست من افتاد
بی دغدغه بی هیچ نبردی دلم آرام
در دام دو تا چشم، دو شمشیر زن افتاد
می خواستم از او بگریزم دلم اما
این کهنه رکاب از نفس، از تاختن افتاد
لرزید دلم مثل همان روز که چشمم
در کشور بیگانه به یک هم وطن افتاد
درگیر خیالات خودم بودم و او گفت
من فکر کنم چایی تان از دهن افتاد
#سید_حمیدرضا_برقعی
🇮🇷@sabzpoushan
2.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
| شعرخوانی #سید_حمیدرضا_برقعی در شب بیستم ماه مبارک رمضان