عزیزانتان را تماشا کنید ، طولانی .
نه با عجله ، نه از روی عادت .
با نگاهی که انگار اولینباره میبینیدشان
و شاید آخرینبار . .
چشمهاشان را ببینید نه فقط رنگشان را ،
که آنچه در پسِ آن پنهان است ؛
خستگیهایی که چیزی ازشان نگفتند
شادیهایی که توی سکوت قسمتتان کردند
و ترسهایی که شبها بیصدا با خودشان
بردند زیر پتو .
دستهاشان را ببینید ، پُر از کارهای ناگفته
مهربانیهای ساده و فشاری که به شانهی
زندگی آوردهاند تا شما سبکتر راه بروید .
بنشینید کنارشان بینیاز از حرفهای مهم
فقط بودن را تمرین کنید ،
فقط نگاهشان کنید طولانی .
چون آدمها نمیمانند نه برای همیشه ، نه
همیشه همانطور .
و روزی میرسد که دلتان برای همین تماشای
بیکلام ، تنگ میشود ؛
نه برای گفتوگو فقط برای دیدن .
شبی دادم من آن دل را ' شاید هم که دزدیدی !
مگر چی دارد آن چشمها ' که دل ، آن را پرستیدی
که رَه گم کرده ای آن شب ' که نابود گشتی از بعدش
که غم آغوش را باز کرد ' و تو رفتی به آغوشش .
در نجف بودیم و باز از او نجف میخواستیم
عقل حیران بود از آنچه عشق با ما میکند .
سبزِیشمی .
آخ ته گودال . .
سر ها به نیزه رفت ، انگشت و انگشتر دزدیدند
قلبِ خواهر شکست ، آری چهل روز گذشت !
از اول سفر تا آخرش ، هی تو دلم میگفتم
چجوریه که این همه آدم ، از هر جا و با هر
حال و روزی ، همقدم شدن توی ی کشور
و طریقِ پسرای امیرالمومنین ‹ علیهالسلام ›
توی گرمای پنجاه درجه ، با همهی سختیها و
کموکاستیها ، با جیبهای پر یا خالی ، با
پاهای تاولزده و دلهای بیقرار ، پیر و جوون
یا بچه و نوزاد هم نداشت ،
ولی فقط ی چیزه که میتونه این دلها رو
اینجوری بکشه تا شهرهای آشفته ی عراق ؛
اونم عشقیِ که اسمش حسینِ ‹ علیهالسلام › .
عشقیِ که خستگی رو آب میکنه ، اشک رو
قاطیِ لبخند میکنه تا وقتی برسی و دستتُ
حلقه کنی دورِ اون ضریح های نقرهای عراق
که برقش از این دنیا نیست .
و خداروشکر در هیاهوی جهان عشقِ علی
‹ علیهالسلام › و اولادش بر سر ما سایه شده .