eitaa logo
🌸 زندگی زیباست 🌸
552 دنبال‌کننده
5هزار عکس
2.9هزار ویدیو
20 فایل
°•﷽•° 📰 #مجله_ی_مجازی 🌸 زندگی زیباست 🌸 «همه چیز بَـــراے زندگۍ زیــ★ـݕـا» رسانه های دیگر ما: «خانه ی هنر و هنرمندان» http://eitaa.com/rooberaah «ارج» http://eitaa.com/arj_e_ensan ارتباط با مدیر: @kooh313 تبادل و تبلیغ: @fadakq2096
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «چایت را مـن شیرین می کـنم» ⏪ بخش ۴۳: پسر جوان سر تکان داد و به کارش مشغول شد‌. یع
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «چایت را مـن شیرین می کـنم» ⏪ بخش ۴۴ : نازی آمد، با مانتویی تنگ و صورتی نقاشی شده. بعد از سلام و خوش آمدگویی خواست تا منتظر بمانم. روی صندلی چرم و مشکی مقابل میز منشی نشستم. عطری تلخ و آشنا در فضا پیچید، درست شبیه ادکلن دانیال، چشمانم را بستم. دانیال زنده شد؛ خاطراتش، خنده هایش، مهربانی هایش، اخم هایش، سوفی اش، خودخواهی اش و خدایی که دست از سر زندگی ام بر نمی داشت. سر چرخاندم. اتاقی در سمت راست منشی، نزدیک به ورودی آموزشگاه قرار داشت که روی در نیمه بازش، تابلویی طلایی با عنوان انگلیسی «مدیریت» نصب شده بود. پسری قدبلند، با هیکلی تراشیده، پشت به من، با کسی آن طرف میز حرف می زد و می خندید. کنجکاوانه، کمی به جلو خم شدم. پسر، چند درجه چرخید. نیم رخش را دیدم. آشنا به نظر می رسید! چشمانم را بستم. تصاویر از خاطراتم گذشت. خودش بود! شک نداشتم. اما در ایران چه می کرد؟! غرق در فکر بودم که به سرعت از آموزشگاه خارج شد. با گام هایی تند، از پله های آموزشگاه بالا رفتم. اما سوار ماشین مشکی شد و صدای جیغ لاستیک هایش در گوشم پیچید. چند متر دویدم، اما بی فایده بود. او به سرعت دور می شد. نمی دانستم باید چه کنم. این جا غریب بودم. با قدم های پریشان به آموزشگاه بازگشتم و بدون اجازه، وارد اتاق مدیر شدم. در را چنان به داخل هل دادم که صدای کوبیده شدنش به دیوار توی فضا پیچید. مدیر که مردی تپل با عینکی گرد و موهایی فر بود، متعجب سر بلند کرد. عطر تلخ دانیال هنوز هم در هوای آن قفس، حس می شد. عصبی مقابل چشمان متعجب مدیر ایستادم. - آقایی که الآن این جا بود... اسمش... اسمش چیه؟ کجا رفت؟ جملاتم را به انگلیسی می گفتم و می ترسیدم زبانم را نفهمد. مرد ایستاد و متحیّر، به آرامش دعوتم کرد. اما جایی برای این بازی ها وجود نداشت. بی توجه به افراد جمع شده جلوی در، دوباره با پرخاش سؤالم را تکرار کردم. مرد، با ابروهایی گره خورده صدایی رسا از منشی خواست تا در اتاق را ببندد. سپس عصبی و حق به جانب روی صندلی نشست و دست به سینه جبهه گرفت. - حسام... این که به کجا رفت هم، فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه! خواستم نشانی یا شماره ای از او به من بدهد. اما زیر بار نرفت. کمی از عصبانیتم را قورت دادم و تقاضا کردم با دوستش تماس بگیرد و او بخواهد که به آموزشگاه برگردد. تماس گرفت، چندین بار. اما در دسترس نبود. نمی دانستم باید به کدام بیابان سر بگذارم. شماره ی تماسم را روی میز گذاشتم و خواستم آن را به دوستش بدهد. بدون آن که یادم بیاید، برای چه به آن آموزشگاه رفته بودم به خانه برگشتم. دوباره همان درد لعنتی به سراغ معده ام آمد، با تهوعی سنگین. عطر غذای پروین در فضای خانه، بر اعصاب بویایی ام ناخن کشید و حالم را دگرگون می کرد. غروب که شد، صدای اذان مسلمانان، از بیرون خانه و رادیوی قدیمی پروین در آشپزخانه، دوباره بلند شد و بر روح ترک خورده ام سوهان کشید. جلوی چشمان نگران پروین خانم، به اتاقم پناه بردم. اغتشاش فکری، به دیوارهای ذهنم لگد می کوبید. خودش بود! اما چرا این جا؟ چرا زندگیمان را به بازی گرفت؟ چرا رهایمان نمی کرد، سایه ی شومش؟ بدون خوردن تکه ای نان، به خواب متوسل شدم. اما تمام شب، رخت خوابم عرصه ای بود برای درد، حالت تهوع، پیچیدن به خود و جنگ میان افکار آشوب. با نوری کم جان که از چراغ حیاط در اتاقم تابیده بود، بادی که از میان پنجره نیمه باز سرک می کشید و سرمای پاییزی را به داخل هل می داد. آسمان سحر، تاریکی اش را بر چهاردیواری ام مستقر کرد و باز صدای اذان به مغزم حمله ور شد. نگاه به پنجره دوختم. چرا در این سرما، نیمه باز رهایش کرده بودم؟ عصبی و کلافه، برای بستن پنجره برای الله اکبر مسلمانان به سرعت برخاستم. چشمانم سیاهی رفت. کورمال کورمال به پنجره نزدیک شدم. ناگهان زانوهاییم سست شد. صدای زمین خوردنم به قدری بلند بود که پروین را به اتاق کشاند. چیزی نمی دیدم فقط سیاهی بود و ذرات نور رقصان. «یا فاطمه زهرا» ی پروین را شنیدم و کنارم نشست. با حالی مضطرب چند بار صدایم زد. توانی برای چرخاندن زبانم در خود نمی دیدم. با شتاب از اتاق خارج شد، سوز سرما، هم آغوش با قطرات باران، از میان پنجره روی صورتم لیز خورد. پروین برگشت. پنجره را بست و پتویی گرم رویم کشید. صدای پریشان و پیرش را کنارم می شنیدم: - الو، سلام آقا حسام! تو رو خدا بیا این جا... سارا حالش خوب نیست. نقش زمین شد! حسام؟ در مورد کدام حسام حرف می زد؟ همان که من امروز دیدمش؟ بالا آوردم تمام معده ام را. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🌳 💠 زندگی زیبا http://eitaa.ir/sad_dar_sad_ziba ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
🍀 سعی کنید خودتان آن کسی باشید که از اطرافیانتان انتظار دارید. @sad_dar_sad_ziba 🌸 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌱 تنها یک سفارش: کنید، اگرچه تنها هستید! 🎤 «محمد شجاعی» /دینی، اخلاقی ……………………………………… 💐 @sad_dar_sad_ziba
🔹🔹💠🔹🔹 گویند: صاحبدلى براى اقامه ی نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس از او خواستند ڪه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت. نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. «بسم الله» گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم! هر کس از شما ڪه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد! ڪسى برنخاست. گفت: حالا هر ڪس از شما ڪه خود را آماده ی مرگ ڪرده است، برخیزد! باز ڪسى برنخاست. گفت: شگفتا از شما که نه به ماندن اطمینان دارید و نه براى رفتن آماده اید! 👌🏼 @sad_dar_sad_ziba 💢 ❗️
جلیقه ی نجات را اگر بر تن یک ماهی کنید، می‌شود جلیقه ی مرگ.  🔺 برای همه نسخه یکسان نپیچید. 🍃 @sad_dar_sad_ziba
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔹 اگر کسی عزیز خانواده اش باشد حق دارد عزیزان مردم را به خاک و خون بکشد؟ 🎞 برشی از مجموعه ی تلویزیونی «پوست شیر» /روشن بینی و روشنگری 🌙 🌕 ……………………………………… 🗞 «صد در صد» ╭─┅═ঊঈ💠💠ঊঈ═┅─ ‌ ‌ @sad_dar_sad_ziba ╰─┅═ঊঈ💠💠ঊঈ═┅─
🌿 ... زندگی درک همین اکنون است. @sad_dar_sad_ziba 🍃🍂 🍂🍃
🌳🍃🦩🍃🌲 😍 چه مژه هایی... 🌿 ༻‌🍄 @sad_dar_sad_ziba 🍄༺ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
2_144129481875684075.mp3
8M
🌿 🎶 دریا نمی رم 🎙 «گرشا رضایی» /موسیقی 🎼🌹 🎵 🗞 «صد در صد» @sad_dar_sad_ziba ┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
🌫 غم زدا... 💎 ……………………………………… 💐 «همه چیز برای زندگی زیبا» 💐 @sad_dar_sad_ziba 🍃
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «چایت را مـن شیرین می کـنم» ⏪ بخش ۴۴ : نازی آمد، با مانتویی تنگ و صورتی نقاشی شده.
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «چایت را مـن شیرین می کـنم» ⏪ بخش ۴۵: پیرزن با صدایی که سعی در مهار کردنش داشت، فریاد زد: - حسام جان! تو رو خدا بدو بیا مادر. این دختر اصلاً حالش خوب نیست. داره خون بالا می آره. من نمی دونم چه خاکی به سرم بریزم. خون که چیزی نبود. کاش تمام زندگی ام را بالا می آوردم. می توانستم ببینم، اما تار، پروین با مقنعه و چادر سفید و گلدار، درست مانند همان هایی که مادر همیشه برای نماز می پوشید، کنارم نشست و با قربان صدقه، به صورتم دست کشید. نایی در چشمانم نبود. باید برای دیدن حسامی که پروین صدا زده بود، ته مانده ی توانم را نگه می داشتم. چشمانم را بستم و منتظر ماندم. زمزمه های نگران پروین، آرامشم را می گرفت. نمی دانم چه قدر گذشت که صدای زنگ در بلند شد. پروین خدا شکر گویان، سمت دربازکن جدید و تازه نصب شده مان دوید. خدا در چنین حالی هم دست از شکنجه ام بر نمی داشت. نفس هایم از ته چاه بیرون می آمد و من خوش حال بودم از این که قرص های یان، مادر را به خواب، فروبرده تا نبیند حالم را. حضور هراسان دو نفر را، در چارچوب در اتاقم حس کردم. با تتمه ی توانی که داشتم، پلک گشودم، همه ی تصاویر، تار به مردمک چشمان نیمه بازم می رسید. مردی جوان، با همان قد و هیکل حسام آموزشگاه، هراسان همراه پروین وارد شد کنار سرم زانو زد و آشفته، چند بار نامم را خواند. نفس زدن های تندش، حکایت از دویدن داشت. نمی توانستم خوب ببینمش. چند بار پلک زدم. فایده ای نداشت. پسر ایستاد و در جیب شلوارش دنبال چیزی گشت. - چرا به آمبولانس زنگ نزدید؟ من الآن تماس می گیرم. پروین به سمت شال مشکی آویزان از تختم دوید. - نه مادر! تا اون ها بیان این طفل معصوم از دست رفته، منم از بس دستپاچه شدم شماره ی امداد رو یادم رفته. بیا کمک کن بذارمش تو پتو، خودت ببرش. پروین شال را روی سرم گذاشت و دور گردنم بست. انگار مُرده بودم. هیچ کدام از اعضای بدنم را حس نمی کردم. پتوی دیگری روی زمین پهن کردند و با احتیاط مرا در آن قرار دادند. جوان با گفتن «یا علی» پتوپیچ بلندم کرد؛ بدون این که دستش به بدنم بخورد. انگار از وجودم می ترسید! مسلمانان حماقتشان فراتر از این ها بود. جوان با گام هایی تند مرا به طرف حیاط می برد و پروین با سفارش هایی مادرانه، پشت سرمان می دوید. به محض ورودمان به حیاط، لرز به جانم افتاد. قطرات باران روی صورتم می چکید و قدم های جوان سریع تر می شد. صدای تند ضربان قلب و نفس های وحشت زده اش را، پشت پتو و سینه اش می شنیدم. مشامم، رایحه ی تلخ روی پیراهنش را آشنا یافت. خودش بود! عطر مورد علاقه ی دانیال! عطری که در آموزشگاه، دنیا را جلوی چشمانم آورد. باید بختم را امتحان می کردم. دوباره پلک گشودم. حالا دیگر مطمئن بودم، خودش است. همام حسام امروزی، همان قاتل خوشبختی. با همان ته ریش و موهای مشکی، اما این بار ژولیده و به هم ریخته. پروین در ماشین را گشود و دزد برادر، با احتیاط مرا روی صندلی عقب جا داد. دیگر توانی برایم نماند و از حال رفتم. با بوی تند ضدعفونی کننده های بیمارستان، چشم باز کردم. روی تخت، زیر سُرم و نوازش های پروین چادرپوش. تمام اتاق را از نظر گذراندم. حسام نبود. آن مخل آسایش و مسلمانِ وحشی نبود. لابد در پی طعمه ای جدید، برادر معامله می کرد با خدایش. خواستم سراغش را از پروین بگیرم، اما یادم آمد که او زبانم را نمی فهمد. چشم به در دوختم. چند ساعت گذشت و نیامد. اما باید می آمد. کارش داشتم. خستگی به وجودم لگد می زد. بیش تر از تنم، مغزم سوت می کشید. حسام، همان مسلمانی بود که تنها شمع زندگی ام را خاموش کرد و حالا در ایران، در آن آموزشگاه و خانه ی ما؟ پروین او را از کجا می شناخت؟ دوست ایرانی یان چه کسی بود؟ با تک تک سلول هایم، ترس را لمس کردم. در ذهنم رژه می رفتند سؤالاتی که جوابشان به وحشت می رسید. باز هم درد آمد. نمی دانم شاید به لطف مسکن های پرستار بود که چند ساعت بی هوش بودم. خواب دروغی را، به درد و تهوع ترجیح می دادم. گوش هایم هوشیاری اش را پس گرفته بود و چشمانم جز پرده ای از نور، نمی دید. توانی برای حرکت و حرف زدن، در اسکلت بدنم حس نمی شد. صدای مسن دکتر و آن جوان حسام نام را، از جایی درست کنار تخت شنیدم. دکتر! شرایطش خوب نیست؟ موج صدای پیرمرد، به پرده ی گوشم خورد. - نه متأسفانه! توده ها تمام سطح معده رو پوشوندن. موندم چه طور تا حالا درد رو تحمل کرده! امید چندانی وجود نداره، اما بازم خدا بزرگه. ما شیمی درمانی رو به در خواست شما شروع می کنیم. نمی خوام ناامیدتون کنم اما احتمال این که جواب بده خیلی کمه. ⏪ ادامه دارد... ................................. 🌳 💠 زندگی زیبا http://eitaa.ir/sad_dar_sad_ziba ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
مراقب گفتگوهای درونی خویش باشید. وقتی افکار منفی در ذهنتان در حال عبور و مرور هستند، بدانید که در حال بدرفتاری با خویش هستید. 😌 با خود مهربان باشید! 🍃 @sad_dar_sad_ziba 🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🇮🇹 این جا است در شمال . این صف کیلومتری هم نه صف خرید مازراتی است نه لامبورگینی. این صف مردم گرسنه ای است که ساعت ها در سرمای زمستان در صف های کیلومتری می ایستند تا شاید تکّه نانی به دست بیاورند و از گرسنگی نمیرند. 🔸 ┄┅┅┅┅♦️┅┅┅┅┄ /غرب و شرق شناسی مصداقی 🏁 ╭─┅═💠🌏💠═┅─ ‌ ‌ @sad_dar_sad_ziba ╰─┅═💠🌎💠═┅─
و زیبایی بی نظیرش / فومن / گیلان /نمایی از ایران زیبای ما 🇮🇷 @sad_dar_sad_ziba ┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
14.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 چه گونه حسادت را درون خود از بین ببریم؟ 🎤 «علی رضا پناهیان» /دینی، اخلاقی ……………………………………… 💐 @sad_dar_sad_ziba
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌳🍃🦩🍃🌲 🦅 مراقبت عقاب مادر از تخم‌ها و جوجه هایش در یخبندان 🌿 ༻‌🍄 @sad_dar_sad_ziba 🍄༺ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔹 ﺭﻭﺯﯼ «ﺷﯿﺦ ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﺍﺑﻮﺍﻟﺨﯿﺮ» ﺑﺎ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ آسیابی ﻣﯽ‌ﮔﺬﺷﺖ. ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍین که ﺣﺮﻓﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺭﺍﻧﺶ ﺑﺰﻧﺪ، لحظه ای ﺑﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﺩﺵ ﺳﻨﮓ‌ﻫﺎﯼ ﺁﺳﯿﺎب ﻭ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﻥ، ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ، ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ‌ﺷﻨﻮﯾﺪ؟ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺁﺳﯿﺎﺏ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ؟ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﺶ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﺳﯿﺎﺏ ﻧﻤﯽ‌ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ، ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﻧﻪ، ﻣﺎ ﭼﯿﺰ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﻤﯽ‌ﺷﻨﻮﯾﻢ.» ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﮔﻔﺖ: «ﺍﯾﻦ ﺁﺳﯿﺎﺏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﻬﺘﺮﻡ، ﺯﯾﺮﺍ ﺩﺭﺷﺖ ﻣﯽ‌ﺳﺘﺎﻧﻢ ﻭ ﻧﺮﻡ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ‌ﺩﻫﻢ.» 🔹 درشت می ستاند و نرم باز می دهد، یعنی اگر شما هم سخن درشت و تلخ و تند از کسی شنیدید، به او نرم و نازک پاسخ دهید؛ مانند آسیاب. 📚 [اسرارالتوحید، نوشته ی محمد بن منور] 👌🏼 @sad_dar_sad_ziba 💢 ❗️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔹 با «نمی توانیم» بیگانه بود! 🌷 ...🌷... /یاد یاران ………………………………… @sad_dar_sad_ziba ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
15.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 سیاست خارجی هوشمند 🎤 «دکتر سعید جلیلی» 🔑 /راه این جاست 👉 ……………………………………… 💠 اندیشه + رفتار + جهاد = ارج 🔹 http://splus.ir/arj_e_ensan ●▬▬▬✨✨▬▬● .
🔹 ﺍﺯ فردی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ دعا ﺑﻪ درگاه ﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﺑه ﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻫﻴﭻ! ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ؛ ﺧﺸﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ، دلهره، ﺍﺣﺴﺎﺱ ناامنی، ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ، افسردگی و مانند این ها. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ به دﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎلمان ﺧﻮﺏ می شوﺩ ﮔﺎﻫﯽ با ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩن ها خیال ﺁﺳﻮﺩﻩ تری داریم. @sad_dar_sad_ziba 🍃🍃🌸🍃🍃
🌿🍁🌿 یا از لهیب مکر حسودان به دور باش یا مثل من بسوز و بساز و صبور باش اهل نظر، تواضع بی‌جا نمی‌کنند در چشم اهل کبر، سراپا غرور باش بی اعتنا به سنگ زدن‌ها در این مسیر همچون قطار، در تب و تاب عبور باش روشن نمی‌شود به چراغی جهان، ولی یادآور حقیقت پیدای نور باش این خانه جای زندگی جاودانه نیست آماده‌ی شکستن تُنگ بلور باش «فاضل نظری» 🌺🌺🌺🌺🌺 فارسی   ┏━🦋━━•••━━━━┓ 🦋 @sad_dar_sad_ziba 🦋 ┗━━━━•••━━🦋━┛
پل چوبی. کارن همایون فر .mp3
3.32M
🌿 🎶 «پل چوبی» / کارن همایونفر 🎵 بی کلام /موسیقی 🎼🌹 🎵 🗞 «صد در صد» @sad_dar_sad_ziba ┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
📖 «مِنَ الْخُرْقِ الْمُعَاجَلَةُ قَبْلَ الاِْمْكَانِ، وَ الاَْنَاةُ بَعْدَ الْفُرْصَةِ» «عجله كردن پيش از فراهم شدن امكانات و از دست دادن امكانات و سستى نمودن پس از فرصت، از حماقت و نادانى است.» [حکمت ٣۶٣] 🌌 / نهج البلاغه ‌ @sad_dar_sad_ziba ╰─┅═ঊঈ💠 ☀️ 💠ঊঈ═┅─
تقدیم به اون براندازی که می گفت: جمهوری اسلامی اولین برف امسال رو نمی‌بینه! 🇮🇷 🇮🇷🇮🇷 🍃 @sad_dar_sad_ziba 🍃
فقط يک بار فرصت‌ زندگی كردن هست. حواست باشد به اين روزهايی كه ديگر برنمی‌گردند! حواست باشد به کوتاهی زندگی!   ‎ ‎ ‎ @sad_dar_sad_ziba 🍃🍂 🍂🍃
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «چایت را مـن شیرین می کـنم» ⏪ بخش ۴۵: پیرزن با صدایی که سعی در مهار کردنش داشت، فر
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «چایت را مـن شیرین می کـنم» ⏪ بخش ۴۶: لرزیدم، با تمام وجود. سرطان یعنی اوج ترسم از دنیا، یعنی ریختن مو و ناپدید شدن ابرو و مژه ها. تصویری مات از حسام به چشمم می رسید. - دکتر تو رو خدا هر کاری از دستتون بر می آد انجام بدین! من قول داده م. قول؟ قول مرا به چه کسی داده بود، این قصاب مسلمان؟! لابد به سفارش دانیال، چوب حراج می زد بر دخترانه هایم، محض قربانی کردن در راه خدای قسی القلبشان. من شباهتی به هانیه، سوفی، یا هر زن دیگری نداشتم. من سارا بودم. به محض هوشیاری کامل، درد به سراسر بدنم فشار آورد و توانم را گرفت. باید با یان حرف می زدم. او از همه چیز خبر داشت. همان همه چیزی که هیچ جورچینی برای رسیدن به جوابش نداشتم. پروین که آمد، با اشاره ی دست به او فهماندم که گوشی ام را می خواهم. فردای آن روز پروین گوشی ام را آورد، درست در ساعتی از زندگی که درد توانم را قصابی می کرد. هیچ وقت نمی دانستم تا این حد از مرگ می ترسم. بیچارگی ام را وقتی فهمیدم که نه دانیالی وجود داشت و نه دوستی برای دادن آرامش. حس تهی بودن، بدطعم ترین حس دنیاست. باید به کجا پناه می بردم؟ من محتاجانه، می طلبیدم دستی را که نجاتم دهد از مرگ، از ترس، از درد و از حسامی داعشی که برایم نقشه داشت. به ته دنیا رسیده بودم و پشت سرم دیواری بزرگ، که لحظه به لحظه برای کوبیدنم نزدیک می شد. با یان تماس گرفتم. صدایم ناتوان بود. با نگرانی حالم را پرسید. پرسیدم: «دوست ایرانی ات کیست؟» او بحث را عوض کرد. پرسیدم: «چه کسی زن پرستار را آورد؟» باز حرف دیگری زد. پرسیدم: «چه نقشه ای برایم کشیده ای؟» باز هم جوابی بی معنا عایدم شد. گوشی را قطع کردم. باید با عاصم حرف می زدم. شماره اش را گرفتم اما اثر داروی بی هوشی آن قدر سنگینی می کرد که فقط الو الو گفتن های بلند و محکمش، بی جواب در گوشم ماند. دنیا و خدایش چه خوابی برایم دیده بودند؟ روز بعد در اوج ناتوانی و بی حالی ام، شیمی درمانی شروع شد؛ چیزی که تمام زندگی ام را بارها و بارها مقابل چشمانم به صف کرد. شرایط آن قدر بد پیش می رفت که حتی توان نفس کشیدن نداشتم. کل هوشیاری ام خلاصه می شد در گوش هایی که فقط می شنیدند صدایی را که هر شب کنارم قرآن می خواند. نوایی از حنجره ی حسام. حسامی که بی توجه به تنفرم از خدایش، کلام او را می پاشید بر تخته ی سیاه روحم. او مدام قرآن می خواند و من حالم بدتر می شد. یک بار در اوج درد، حس سبکی کردم؛ حسی از جنس نبودن. برگرداندنم را می دیدم و بوق ممتد دستگاه. لحظه به لحظه دهانم تلخ تر می شد. مرگ هم به کامم شیرین نیامد. اما دستی مرا به کالبدم کشید. همه رفتند و حسام ماند، با قرآنی در دست و صدایی کنار گوشم. - سارا خانم! مقاومت کنید. به خاطر برادرتون. اما نه اون دانیالی که سوفی ازش حرف می زد. او قرآن خواند، آرام و آهنگین. این بار کلماتش چنگ نشد. خنگ شدم، درست مثل کودکی هایم که برف های آدم برفی را در دهانم می گذاشتم و دندان هایم تیر می کشید، از شیرینی سرما. نمی دانم چه قدر گذشت اما تنها خاطرات به یاد مانده از آن روزهایم، آوای قرآن خواندن حسام بود و حس آرامش. به هوش آمدم، رنجورتر از همیشه. اما حالا گوش هایم به کلمات عربی عادت داشتند که از سوی بزرگ ترین دشمن زندگی ام، یعنی خدا بود و صدایی که صاحبش جهنم زندگی ام را هیزم کشی می کرد، محض شعله ورتر شدن. این یعنی عمق فاجعه ی زندگی. هوشیاری در روحم می دوید، اما فرقی با مردگان نداشتم، چرا که ته مانده ای از نیرو، حتی برای دیدن هم وجود نداشت. صدای دکتر و حسام را می شنیدم. - آقای دکتر! شرایطش چه طوره؟ موج صدایی صاف و سالخورده در گوشم پیچید. - الحمدالله خوبه! حداقل بهتر از قبل. اولش زود خودش رو باخت. اما بعد از ایست قلبی، ورق برگشت. داره می جنگه. عجیبه اما شیمی درمانی داره جواب می ده. توکلتون به خدا باشه. صدای قدم های دکتر رفت و نجوای حسام، کنار گوشم باقی ماند. - سارا خانم! دانیال خیلی دوستتون داره. بمونین! ⏪ ادامه دارد... ................................. 🌳 💠 زندگی زیبا http://eitaa.ir/sad_dar_sad_ziba ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
2_144129481893816017.mp3
7.34M
🌿 🎶 مادر 🎙 «فریدون آسرایی» /موسیقی 🎼🌹 🎵 🗞 «صد در صد» @sad_dar_sad_ziba ┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
کسی که گهواره ات را تکان داد می‌تواند با دعايش دنیایت را هم تکان بدهد! مراقب گرانبهاترين الماس زندگيت باش كه برای خوشبختی محتاج دعای خيرش هستی! 💎 @sad_dar_sad_ziba 🍃🍃🌸🍃🍃
«آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است»/ سر روی پای ، بوسه به دست 💚 قدرشون رو بدونید! 💙 @sad_dar_sad_ziba 🌱