هفتهی پر ماجرایی گذشت. خیلی پر ماجرا و همهی ماجرا ها هم مزخرف و چشم در آر. وای خدای بزرگ تحمل بزرگتری بهمن بده.
درختِ افرا.
یهچایی دم کرده بودم درست مثل این تصویری که تو یهجایی دیدم، بعد یادم افتاد اونچایی رو نخوردم و مونده کنار سماور. رفتم یکی دیگه دم کردم اصلا یادم نبود که بریزم.
بخدا قرار نیست تعطیل بشه، ولمون کنید بهروال قبل. خیلی دارید تند میرید. بسه چپ میکنیم.
از عینک هم متنفرم، چون هر وقت میزنمش یهسردرد عظیم باهاش شروع میشه. وای بچهها من چقدر غر میزنم.
ولیمن هنوز درازم روی نیمکت پارکیکه توش همرو میدیدیم. تو که اینهمه قلبرو شکستی برو چرا موندی و چیمیگی؟