دریا و آسمان، در آخرین لحظاتِ روز، در آغوشِ هم غرق میشوند تا جهان برای لحظهای ساکت شود.»
از یه طرفی میگم :
خب تو همش منتظر این لحظه بودی
اینکه حس خاصی نسبت به بقیه نداشته باشی یا زود گریه نکنی همش ناراحت نباشی _
ولی دلم برای ورژن واقعیم تنگ شده خیلی...
حالا منم، در آغوشِ آرامشی که شاید تا پیش از این، حتی تصورش رو هم نمیکردم.
بعد از اون هیاهوهای بیامان، بعد از تمامِ اون گریههایی که شب رو برام بلندتر میکرد، بعد از اون احساساتِ سرکش و تلخ و شیرین… حالا از من، آدمی باقی مونده که دیگه با هیچ بادی نمیلرزه.
یه روزی فکر میکردم اگه فلانی نباشه، دنیا به آخر میرسه. اون روزها، اون آدمها، دنیایِ من بودن. اما زمان که گذشت، حقیقتِ ماجرا برام روشن شد؛ دیدم که اونها فقط مسافرهایی بودن برای عبور از یک مرحلهیِ سخت، نه مقصدِ نهایی. حالا اونها حتی دیگه در دایرهیِ اهمیتِ من هم نیستن، چه برسه به بودنشون.
در این میان، تنها چیزی که پناهِ امنِ لحظههام شد، رشتهیِ پیوندِ من با خدا بود. فهمیدم که در این بازارِ مکارهیِ دنیا، همهچیز دستخوشِ تغییره؛ فقط “اوست” که باقی میمونه و تکیهگاهِ ابدیه.
من، امروز… همون دختریام که آیندهیِ اون نسخهیِ خستهیِ دیروز رو ساخته. همون دختری که روزگاری اشکهاش رو برایِ آدمهایِ اشتباهی هدر میداد و تمامِ مهربونیش رو، بدونِ حساب و کتاب، پیشِ پایِ کسانی میریخت که قدرش رو نمیدونستن.
شاید عجیب باشه، اما من دقیقاً به همون جایِ امنی رسیدم که آرزوش رو داشتم. دو سال… فقط دو سال زمان برد تا اونهمه زخم، که هر بار دهن باز میکردن تا روحم رو به بازی بگیرن، بشن سنگِبنایِ قدرتِ امروزم. حالا دیگه اون زخمها درد نیستن، مدالِ افتخارن؛ نشانهیِ اینکه من از دلِ آتیش گذشتم و سوختم، اما خاکستر نشدم… جوانه زدم.»