اولین جرعه که به لب میرسد، گرما تا عمقِ جان میدود؛ تلخیِ گسِ چایِ اصیل، با تندیِ ملایمِ عطرِ هل در هم میپیچد و در گلو، طعمی از جنسِ «اطمینان» میسازد. گویی این چای، عصارهی همان بغضهایی است که در صحنها شکسته و حالا در قالبِ گرما، به قلبت بازگشته است.
طعمش، نه فقط چایِ بهارهی گیلان یا عطرِ هلِ هندوستان، که مزهی «عافیت» میدهد. کمی که میگذرد، آن تندیِ هل، جانت را جلا میدهد و آن گرمایِ غلیظ، سرمایِ سالها تنهایی را از تنت بیرون میکشد.
هر جرعهاش، انگار قندی در دلت آب میکند که شیرینیاش تا روزها زیرِ دندانِ جانت میماند. طعمِ چایِ حرم، مزهی همان «خوشآمدی» است که همیشه دنبالش بودی؛ همان طعمی که وقتی میچشی، با خودت میگویی: «بالاخره رسیدم، بالاخره کنارِ کسی هستم که حالم را میفهمد.»
«غرق شدن در دریایِ آبیِ حرم»
میدونی، اولین چیزی که وقتی چشمات رو باز میکنی توی صحن میبینی، اون آبیِ بیکرانِ فرشهاست. انگار وسطِ حرم، یه اقیانوسِ آروم پهن کردن که هر کی خسته است، بیاد توش و غرق بشه.
اون رنگِ آبیِ فیروزهایِ فرشها، جوریه که آدم وقتی روش راه میره، حس میکنه داره روی ابرها قدم میزنه، نه روی زمین. یه جوری چشم آدم رو میگیره که انگار همهی غصهها و سیاهیهایِ دنیا، همین رنگِ آبیِ زلال، همهشون رو میشوره و میبره.
آدم وقتی روی اون فرشهای آبی میشینه، حس میکنه انگار زیرِ سایهیِ آسمونِ خودش نشسته. یه آرامشی توی اون رنگ هست که به آدم میگه: «آروم باش، اینجا همه چیز آبیه، همه چیز پاک و آرومه.»
واقعاً اون آبیِ فرشها، یه جوری دل آدم رو میگیره که انگار میخواد تمامِ دلتنگیهات رو توی خودش حل کنه و فقط آرامش برات باقی بذاره.
ستارهها، همان چراغهای کوچکِ آویزان به سقفِ تاریکِ آسماناند که در سکوت، برای قلبهای بیقرارِ زمین چشمک میزنند.
انگار هرکدامشان تکهای از نورِ امیدند که در تاریکیِ شب، راهِ بازگشت به خودمان را نشانمان میدهند.