شب، تنها زمانی است که میتوانیم کتابِ ناگفتههایمان را با صدایِ ستارگان ورق بزنیم.
میانِ طعمِ تلخِ قهوه و نتهای بیصدایِ موسیقی، رویاهایی را میبافم که به هیچ صبحی ختم نمیشوند.»
شبی در میانِ کتابها، قهوه و جادویِ ستارگان.
اینجا زمان متوقف شده تا من در سکوتِ مطلق، خودم را پیدا کنم.»
- سـایهنـویـسِشب 𓏲 ࣪₊
-
میخواست به ستارهها بگوید که من هم اینجا هستم، در این گوشهیِ تاریک از جهان، در انتظارِ نوری که از میانِ کهکشانها به من برسد…»
_
شاید ستارهها در آسمان نباشند، شاید همگی در اعماقِ اقیانوس غرق شدهاند… و ما، فقط در جستجویِ نوری هستیم که از میانِ موجها، به چشمهایمان میتابد.»