نقابهایمان را تکهتکه کندیم.
بدون گفتهیی. خون از گونهها و پیشانیِ برهنه شدهمان میریخت.
با وجود دردی که نفسمان را بریده بود و نالهمان را در آورده بود،لبخند همیشگیمان عاقبت ناپدید شد
و پس از چند ساعت، چهرهی پیشینمان ظاهر گشت. آنگاه لبهایمان به هم پیوستند.
«عصر که میشود و خستگیِ روز سنگینی میکند، گرمایِ فنجانِ قهوه در دستهایم، زمان را متوقف میکند. عطرِ قهوه در فضا میپیچد و طعمِ تردِ کوکی، تلخیِ روز را میگیرد.
در این لحظهیِ کوتاه، خبری از هیاهویِ بیرون نیست. فقط من هستم، یک فنجان قهوه، و فرصتی برایِ یک وقفه، قبل از آنکه دوباره به میانِ افکارم برگردم.»