وصف احوال من افتاد به دستان قلم.
من نوشتم که غمی نیست؛
تو بخوان سخت گذشت...! :)
درون من خسته است و در دلم اقیانوسی از غم دارم که اغلب اوقات خنده هایم را جایگزینش می کنم .
انسانی که یک عمر در تاریکی
رشد کرده است به راحتی نمی تواند از تاریکی خلاص شود؛ کاش زودتر پایان یابد این رنج های درونی نفس هایی که به سختی کشیده می شوند
قلبی که همیشه گرفته است
هیاهوی مغز و چشم هایی که حق گریستن ندارند،در عوض دست ها و پا ها
میجنگند بی آنکه اعتراضی بکنند .
حقیقتا وقتی آدمایی رو میبینم که ناراحتن و احساس ناکافی بودن دارن..از خودشون راضی نیستن و تنهان..واقعا دلم میخواد بهشون کمک کنم:)
با من از غم حرف نزن..
وقتایی که ناراحت بودم با عروسک هام حرف میزدم:)