«دلم برای آن هیاهویِ مقدس تنگ شده است؛ برای همان لحظهای که فرشهایِ حرم، مهربانترین تکیهگاهِ خستگیهایم میشدند. حالا که دورم، انگار در میانِ کلمات پناه گرفتهام.
خداحافظ، «مایِ باردِ» خنک که جانِ تشنه رو جلا میداد…
خداحافظ، خوابیدن رویِ فرشهایِ حرم که انگار تویِ آغوشِ بهشت بود…
خداحافظ، مسیرِ مشایه، که هر قدمش، یک پله تا آسمان بود…
خداحافظ، استکانهایِ کمر باریکِ چایِ عراقی، که طعمِ مهربونی میداد…
خداحافظ، سقفهایِ بلندِ ایوان که شاهدِ راز و نیازهایِ شبونهمون بود…
خداحافظ، صدایِ «یا حسین» که تویِ گوشِ خیابونها پیچیده بود…
خداحافظ، اون خستگیِ شیرینِ پیادهروی که به «شفا» ختم میشد…
خداحافظ، پنجرههایی که خیره میشدیم به گنبد و دلمون رو جا میگذاشتیم…
انقدر که این دلتنگی اذیتم میکرد پاشدم یه ادیت زدم و این ادیت به معنای واقعی حالم رو توصیف میکنه:)...
یه روز هایی هم هست بدون هیچ انگیزه ای بلند میشی، بدون هیچ برنامه ای
خسته داغون و فقط داری ادامه میدی.
هیچی برات مهم نیست و هیچ چیزی ارزشی نداره با هیچی خوشحال نمیشه و فقط به دیوار زل میزنی_
ولی زندگی همینه قرار نیست همیشه برنامه منظمی داشته باشی یا حتما همه چی خوب باشه
با یه وقت هایی کل روز حالت خوب بوده با یه اتفاق یا یه حرکت حتی یه کلمه یا یه اشاره معمولی گند میزنه به حالت
ولی باید قبول کنی زندگی همینه
و قرار نیست هر روز همه چی عالی پیش بره:)