بسم رب الشهدا
امروز میخوام یه داستانی بگم براتون.
داستان غربت؛
داستان غریبی یک شهید گمنام... =))
شهید ۱۷ سالهای که سال ۱۳۹۵ در گوشه صبحگاه پادگان آموزشی پدافند هوایی ارتش سمنان دفن شده...
تو این پادگان به طور مداوم حدود ۱۰۰۰ الی ۱۴۰۰ سرباز آموزشی در حال یادگیری اصول و قواعد نظامی هست.
برای آموزش این ۱۴۰۰ سرباز آموزشی، حدود ۲۰۰ نفر سرباز یگانی و کادر ارتشی در نظر میگیریم...
شاید با خودتون بگین خب بین ۱۶۰۰ نفر آدم، چطور ممکنه یه شهید گمنام اونم کنار صبحگاه، غریب بمونه؟!
داستان از جایی شروع شد که بعد از یک هفته از آغاز خدمتم، خودم تازه متوجه این شهید عزیز شدم.
تو پادگان به قدری بیتفاوت بودن نسبت به این شهید گمنام که من خودم بعد یک هفته متوجهش شدم.
امان از غریبی...
یه ۵ روزی میشد کارم این بود برم سمت دیگه صبحگاه و از دور واکنش باقیه سربازا نسبت به شهید رو ببینم.
اما؛
انگار اصلا شهیدی اونجا دفن نشده.
انگار بقیه همه کور بودن.
انگار چیزی مانع دید بقیه بود.
واقعا که گمنام بود... =))
بعد از اون چند روز،
همنشینی و همصحبتی با شهید،
شده بود کار هر روزم.
انصافا هم دلدار خوبی بود...
چیزی که نظرمو جلب کرد این بود که فرمانده هنگ آموزش همیشه لحظه ورود به پادگان، اول نزد شهید حاضر میشد و با احترام نظامی، فاتحهای میخوند و بعد به کارش میپرداخت.
هدیه به روح مطهر شهید صلوات