بر اساس روایات، هر چه در این رودخانه بیفتد، برگ درخت، پروانه و پرهای پرندگان و هرچیز دیگری، در نهایت در عمق رودخانه به سنگ تبدیل میشود.
آه، خدایا کاش میتوانستم دلم را از سینه بیرون بکشم و به جریان آب بسپارم!
اگر اینطور میشد دیگر نه درد و رنجی داشتم و نه خاطرهای!
📚 • کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
تقدیم به • ضیـق | احسان باهنر
در حسرت دیدار رخت در تب و تابم
عید آمد و سرمست از آن باده نابم
در عمر یکی خوشتر از امروز کجا بود
زین سان ز سر شوق به سویت بشتابم
📚 • دیرلی سوزلر
تقدیم به • مَـــــــــــــــــه
رضا به چمران گفت: میشه یه دوتا فحش بهم بدی؟! کشیدهای چیزی؟!
چمران: چرا؟!
رضا: من یک عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده! تاحالا نشده بود به کسی فحش بدم و اونطور آروم برخورد کنه.
چمران: اشتباه فکر میکنی! یکی اون بالاست که هرچی بهش بدی میکنم، نه تنها بدی نمیکنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده! منم با خودم گفتم: بذار یک بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم! تا یک کمی منم مثل اون(خدا) بشم!
📚 • مکتب سلیمانی
تقدیم به • |مـحمـدنـِوشـت|🇵🇸
مَگی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. الینور یکباره گفت: ((خانم کوچولو، اصلا خنده دار نیست! برخی از بهترین کتابهایی که تا بهحال چاپ شدهاند، از بین رفتهاند، چون مثلا یک ماهیفروش نادان صفحات کتاب را پاره کرده تا ماهیهای بو گندویش را لای آن بپیچد.ذدر قرون وسطی، زمانی که مردم جلد و صحافی متابها را میبردند تا با آن تخت کفش درست کنند، یا با کاغذهایش حمام بخار را گرم کنند، هزاران هزار جلد کتاب از بین رفت.))
📚 • سیاهدل
تقدیم به • وَنـداد
در میان برف و طوفان گم شدهام. باد زوزه میکشد و دانههای ریز برف را به چشمهایم میپاشد. در میان انبوهی از دانههای برف گیج و سرگردان هستم. فریاد میزنم و کمک میخواهم ، اما فریادهایم در میان هیاهوی باد خفه میشود. به زمین میافتم و نفس نفس زنان به روی برف میافتم. صدای باد توی گوشهایم میپیچد. برف رد پای تازهام را محو میکند. فکر میکنم روح هستم، روحی که رد پا ندارد. دوباره فریاد میزنم. امید هم مثل رد پاهایم محو میشود.
📚 • بادبادک باز
تقدیم به • ماهنویس
دست این شهید به نشانه ادب روی سینهاش قرار داشت! کی از همرزمانش میگفت: در لحظه شهادت ترکشی به پهلویش اصابت کرد. وقتی به زمین افتاد از ما خواست که او را بلند کنیم.
وقتی روی پایش ایستاد رو به سمت کربلا دستش را به سینه نهاد و آخرین کلام را بر زبان جاری کرد: ((السلام علیک یا اباعبدالله))
📚 • مکتب سلیمانی
تقدیم به • • طَـعم ِخوش ِشَـهادَت •
شاید عشق پیش از موعد پیرمان کند. وقتی هم که از پیری به جوانی بازگردیم، دیگر جوان نیستیم. ولی مگر ممکن است که آن لحظات پرشور را فراموش کنیم؟
📚 • کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
تقدیم به • حنام؛
حسین با او گفت ((تو را مرخص کردم که در پی ما آمدی. عافیت جوی. مبادا در این راه آسیبی به تو رسد.))
جون گفت ((یابن رسولالله، من در فراخی کاسهلیس شما باشم و در سختی شما را تنها گذارم؟ به خدا قسم که بوی من ناخوش است و حسب من پست و رنگم سیاه، بهشت را بر من دریغ داری تا بویم خوش شود و جسمم شریف و رویم سفید؟ نه، به خدا سوگند از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون شما آمیخته شود.))
قتال کرد: ۲۵ مرد را بکشت و کشته شد.
📚 • آه
تقدیم به • " عــشـاق الحــسـیـن "