دست این شهید به نشانه ادب روی سینهاش قرار داشت! کی از همرزمانش میگفت: در لحظه شهادت ترکشی به پهلویش اصابت کرد. وقتی به زمین افتاد از ما خواست که او را بلند کنیم.
وقتی روی پایش ایستاد رو به سمت کربلا دستش را به سینه نهاد و آخرین کلام را بر زبان جاری کرد: ((السلام علیک یا اباعبدالله))
📚 • مکتب سلیمانی
تقدیم به • • طَـعم ِخوش ِشَـهادَت •
شاید عشق پیش از موعد پیرمان کند. وقتی هم که از پیری به جوانی بازگردیم، دیگر جوان نیستیم. ولی مگر ممکن است که آن لحظات پرشور را فراموش کنیم؟
📚 • کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
تقدیم به • حنام؛
حسین با او گفت ((تو را مرخص کردم که در پی ما آمدی. عافیت جوی. مبادا در این راه آسیبی به تو رسد.))
جون گفت ((یابن رسولالله، من در فراخی کاسهلیس شما باشم و در سختی شما را تنها گذارم؟ به خدا قسم که بوی من ناخوش است و حسب من پست و رنگم سیاه، بهشت را بر من دریغ داری تا بویم خوش شود و جسمم شریف و رویم سفید؟ نه، به خدا سوگند از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون شما آمیخته شود.))
قتال کرد: ۲۵ مرد را بکشت و کشته شد.
📚 • آه
تقدیم به • " عــشـاق الحــسـیـن "
در کتابها نفرت را به صورت چیزی داغ و پر حرارت توصیف میکنند، اما در مراسم جشن، مگی فهمید نفرت سرد است؛ یک دست یخی که قلب را از حرکت باز میدارد و مثل مشتی گره خورده قلب را محکم به دندهها فشار میدهد.
📚 • سیاهدل
تقدیم به • مجهولالنام
حیات مدرسه خالی خالی است، انگار در جاروبرقی عظیمی است. حتی یک بسته ناهار هم جا نمانده است. هرمان یواشکی در امتداد نرده راه میرود و فکر میکند که این بار چه بگوید. همه چیز بینهایت آرام و بی جنب و جوش است. هرمان فکر میکند، شاید همه مردهاند و خودش جان سالم به در برده است؛ اما وقتی وارد راهرو میشود, از کلاسها صدای سرودی را میشنود که تا حد زیادی دلگیر است. دست کم خیلی غمگین است.
📚 • هرمان
تقدیم به • ‹ عــَمید ›
مگی همانطور آرام آرام از میان باغ تاریک پشت خانه جلو میرفت، که یکدفعه صدای موسیقی خاصی به گوشش رسید. صدای موسیقی فضای شب را طوری پر کرد که انگار تا آن لحظه فقط منتظر صدای پای مگی بود و بس. موسیقیای غریب و ناشناخته بود؛ با گروهی که از زنگ، شیپور، بوق و طبل تشکیل شده بود و در کل، صدایشان هم پرشور و حال بود و هم غمانگیز.
📚 • سیاهدل
تقدیم به • حسافه :)
خیابانها سراسر پوشیده از برف تازه بود و آسمان صاف و آبی بود گ. برف سطح همه پشت بامها را پوشانده بود و روی شاخه درختهای کوتاه توت که در کنار خیابانها بود سنگینی میکرد. برف شب گذشته به همه آبراههها رسوخ کرده بود. وقتی که با حسن از دروازه آهنی خانه قدم بیرون گذاشتیم سفیدی کور کننده برف چشمم را زد. علی در را پشت سرمان بست.
تا آن روز این همه آدم توی خیابانمان ندیده بودند. بچهها برف بازی میکردند و با داد و فریاد به سوی هم گلوله برفی پرتاب میکردند.
📚 • بادبادک باز
تقدیم به • • دُژَم •
گفت: همه نیروها را جمع کنید میخواهم برایشان صحبت کنم.
همانجا ایستاده و در فکر بود و قدم میزد.
لحظاتی نگذشته بود که نیروهای باقیمانده گردان در مقابلش بودند. بچهها داخل کانالی نشسته بودند ولی او در بالای تلی که در کنار کانال بود ایستاده بود. از شدت آتش دشمن کاسته نشده بود ولی هیچکس هم جرات نمیکرد به او چیزی بگوید. به گلوله و انفجارها اعتنایی نمیکرد.
📚 • مهدی باکری در یادها و خاطرهها
تقدیم به • • فتــٰاح •
همه جای کوچه پر از آت و آشغال و خورده آجر است. لاستیکهای کهنه و پاره دوچرخه، بطریهایی که برچسبشان کنده شده، مجلههای پاره پوره، ورقهای زرد شده روزنامه، همه و همه در روی تلی از خرده آجر و خاک پخش و پلا شده بود. بخاری آهنی زنگ زده و گرازهای به گوشهای افتاده بود. اما در میان همه این آت و آشغالها، دو چیز بود که نمیتوانستم از آنها چشم بردارم. یکی بادبادک آبی که نزدیک بخاری زنگ زدهای افتاده بود، دیگری شلوار مخمل کبریتی حسن که روی کپهای خورده آجر پرت شده بود.
📚 • بادبادک باز
تقدیم به • افکار دهه هشتادیا
تاریکی از راه چشمها در سراسر بدن پخش میشود. تیرگیای که دردناک است، تیرگیای پر از خوردههای شیشه و آینههای شکسته با گویهایی که همه جا میچرخند و میگردند...
📚 • هرمان
تقدیم به • "فاضلنا "
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم، به سپر ماشین تکیه دادم و بیحرکت به جاده خالی از عبور و مرور خیره شدم. سعی کردم طوری وانمود کنم که انگار به حرفهایش توجهی نداشتم و متوجه منظورش نشدهام. میخواستم به خودم بقبولانم که پیشنهادهایش واقعاً همان پیشنهادهای دوستانه دوران کودکیمان هستند. شاید هم بهخاطر سفرهای زیادی که کرده بود دیدگاهش نسبت به مسائل و رویدادها دگرگون شده بود و این من بودم که خواستههای او را غیر عادی تعبیر میکردند و از کاه، کوه میساختم.
📚 • کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
تقدیم به • یک رهگذر
جنس جلد این کتاب سبز نقرهای بود. مثل رنگ برگهای درخت بید. حاشیهها و کنارههای کاغذها تا حدی زبر و ناصاف بود. تک تک حروفش به وضوح مشکی بود و قابل خواندن. میان صفحات گشوده کتاب چوق علف قرمز باریکی قرار داشت. با اینکه تصاویر کتاب چندان زیاد نبود؛ اما حرف اول هر فصل طرح و شکل تزیین خاصی به خود گرفته بود. روی برخی از همین حروف، حیوانی نشسته بود و روی بعضی دیگر، شاخ و برگ گیاهان تنیده بود.
📚 • سیاهدل
تقدیم به • •اِغمآ•