گفت: همه نیروها را جمع کنید میخواهم برایشان صحبت کنم.
همانجا ایستاده و در فکر بود و قدم میزد.
لحظاتی نگذشته بود که نیروهای باقیمانده گردان در مقابلش بودند. بچهها داخل کانالی نشسته بودند ولی او در بالای تلی که در کنار کانال بود ایستاده بود. از شدت آتش دشمن کاسته نشده بود ولی هیچکس هم جرات نمیکرد به او چیزی بگوید. به گلوله و انفجارها اعتنایی نمیکرد.
📚 • مهدی باکری در یادها و خاطرهها
تقدیم به • • فتــٰاح •
همه جای کوچه پر از آت و آشغال و خورده آجر است. لاستیکهای کهنه و پاره دوچرخه، بطریهایی که برچسبشان کنده شده، مجلههای پاره پوره، ورقهای زرد شده روزنامه، همه و همه در روی تلی از خرده آجر و خاک پخش و پلا شده بود. بخاری آهنی زنگ زده و گرازهای به گوشهای افتاده بود. اما در میان همه این آت و آشغالها، دو چیز بود که نمیتوانستم از آنها چشم بردارم. یکی بادبادک آبی که نزدیک بخاری زنگ زدهای افتاده بود، دیگری شلوار مخمل کبریتی حسن که روی کپهای خورده آجر پرت شده بود.
📚 • بادبادک باز
تقدیم به • افکار دهه هشتادیا
تاریکی از راه چشمها در سراسر بدن پخش میشود. تیرگیای که دردناک است، تیرگیای پر از خوردههای شیشه و آینههای شکسته با گویهایی که همه جا میچرخند و میگردند...
📚 • هرمان
تقدیم به • "فاضلنا "
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم، به سپر ماشین تکیه دادم و بیحرکت به جاده خالی از عبور و مرور خیره شدم. سعی کردم طوری وانمود کنم که انگار به حرفهایش توجهی نداشتم و متوجه منظورش نشدهام. میخواستم به خودم بقبولانم که پیشنهادهایش واقعاً همان پیشنهادهای دوستانه دوران کودکیمان هستند. شاید هم بهخاطر سفرهای زیادی که کرده بود دیدگاهش نسبت به مسائل و رویدادها دگرگون شده بود و این من بودم که خواستههای او را غیر عادی تعبیر میکردند و از کاه، کوه میساختم.
📚 • کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
تقدیم به • یک رهگذر
جنس جلد این کتاب سبز نقرهای بود. مثل رنگ برگهای درخت بید. حاشیهها و کنارههای کاغذها تا حدی زبر و ناصاف بود. تک تک حروفش به وضوح مشکی بود و قابل خواندن. میان صفحات گشوده کتاب چوق علف قرمز باریکی قرار داشت. با اینکه تصاویر کتاب چندان زیاد نبود؛ اما حرف اول هر فصل طرح و شکل تزیین خاصی به خود گرفته بود. روی برخی از همین حروف، حیوانی نشسته بود و روی بعضی دیگر، شاخ و برگ گیاهان تنیده بود.
📚 • سیاهدل
تقدیم به • •اِغمآ•
خیلی زود خوابش برد، اما من تا پاسی از شب بیدار ماندم و به مه، میدان بیرون از خانه و حرفهایی که زده بودیم فکر کردم. متنهای دستنویسی که به من داده بود خواندم.احساس رضایت و شادی وجودم را فراگرفته بود، بله و همچنین پروردگار عالم که هم هم خالق بود و هم الهه.
سپس چراغ را خاموش کردم و در سکوت به ادامهی اندیشههایم پرداختم و به یاد دقایقی افتادم که کنار هم نشستیم و لحظاتی که بینمان سپری شدند؛ لحظاتی که سراسر سکوت بودند و آن سکوت به من فهماند که چقدر به او نزدیکم!
📚 • کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
تقدیم به • منِ گمشده(:
خواندم ز سر شوق سحر باز دعایی
باشد تو به دادِ منِ خونین جگر آیی
عمریست نیاسودهام از دست رقیبان
بشکست مرا بال و پر ای یار کجایی
📚 • گوزل وطن
تقدیم به • ؛بیراهه دل :)
حداقل بیست و چهار تا بادبادک در آسمان بودند و مثل کوسههای کاغذی به دنبال شکار میگشتند. در فاصلهی یک ساعت تعدادشان دو برابر شد. بادبادکهای سرخ و آبی و زرد در آسمان بالا و پایین میرفتند و میچرخیدند. سوز سردی از لابهلای موهایم عبور کرد. وزش باد برای بادبادک بازی کاملا مناسب بود، شدت آن به حدی بود که بادبادک را به اندازه کافی بالا میبرد و چپ و راست کردن آن را آسان میکرد.
📚 • بادبادک باز
تقدیم به • غریبه ی آشنا🙂
اگر دیروز پیروزی بوده است، قطعا امروز و فردا هم پیروزی هست.
ولی شرط، در خود ماست.
امروز هم که سخت شده است باید محکمتر بایستیم.
باید قویتر و مصممتر و جدیتر باشیم و مایوس هم نشویم.
📚 • مهدی باکری در یادها و خاطرهها
تقدیم به • سقوط در عشق
حقیقت دارد که زمان همهی زخمها را شفا میدهد؟ زمان یک کت سفید و یک پرستار دارد؟ چرا زمان نمیتواند دندان خودش را بکشد؟ قد بزرگترین کوتوله دنیا چقدر است؟ چرا شکم زودتر از چشم سیر میشود؟ زمان میآید یا میرود؟ یا اینکه فقط عبور میکند؟
📚 • هرمان
تقدیم به • «𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕»
میدانم که عشق مثل سدی است که اگر دیواره آن ترک کوچکی بردارد و آب از آن نفوذ کند، کمکم این درز بزرگ و بزرگتر خواهد شد و زمانی میرسد که دیگر هیچکس قادر نیست جلوی طغیان سیل را بگیرد. عشق هم همینطور است، اگر مجال پیدا کند، دیگر ممکن و غیرممکن برایش اهمیتی ندارد. برایش مهم نیست که بتوانیم در کنار معشوق خود باشیم یا نه. عشق یعنی از خود بیخود شدن و عنان از کف دادن.
📚 • کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
تقدیم به • °فی الحال°
هِرمان در اتاقش میمانَد.
چراغ را روشن میگذارد و میخوابد.
در تاریکی فکرها خیلی زیادند.
حتی وقتی که لامپ سقف روشن است و گوی میدرخشد، فکر ها مانند رد دنبالهداری از مورچهها از راه گوشها وارد سرش میشوند و به کوهی از سوال تبدیل میشوند.
📚 • هرمان
تقدیم به • فـراموش شده:)