#یادی_از_شهدا
شهیدی که خواست گمنام بماند😳
🌷🌷🌷در فکه دنبال پیکر شهدا بودیم. نزدیک غروب، 🌘مرتضی در داخل یک گودال پیکر شهیدی را پیدا کرد.
با بیل 🏸خاک ها را بیرون می ریخت. هر بیل 🏸خاک را که بیرون می ریخت، مقدار بیشتری خاک به داخل گودال بر می گشت! 😔
نزدیک اذان مغرب بود.🌔 مرتضی بیل🏸 را داخل خاک فرو کرد و گفت: فردا بر می گردیم. 🌝
صبح 🌞همراه مرتضی به فکه برگشتیم. به محض رسیدن، سراغ بیل 🏸رفت.
بعد آن را از داخل خاک بیرون کشید و حرکت کرد! 🚶🚶
با تعجب گفتم: آقا مرتضی کجا میری!؟
نگاهی 😊به من کرد و گفت: دیشب🌑 جوانی🚶 به خواب من آمد و گفت:من دوست دارم در فکه بمانم! بیل را بردار و برو!🌷🌷🌷
📚 کتاب #شهید_گمنام، صفحه ۱۷۷
#یادی_از_شهدا
🌷#شهید_آیت_الله_مدنی درحالیکه اشک در چشمانشان حلقه زده بود،به رزمنده ای گفتند: حاضری یک معامله بامن بکنی؟
حاضرم تمام عبادتهایم را به تو بدهم و درعوض تو این ۹روز نمازت را به من بدهی🌷
#یادی_از_شهدا
شهادت با لب تشنه😨
🌷🌷🌷 به گوش 👂من رسونده بودند که سجاد لب تشنه در تاسوعای حسینی شهید شده، موقعی که مجروح شده بود، داشت ازش خون می رفت، درخواست آب🍶 کرد، ولی همرزمانش مانع شدند و بهش گفتند که اگه بهت آب💧 بدیم، تو سریع جون میدی و فعلا آب واسه جسمت خوب نیست، لذا بهش ندادند 😥😔و سجاد لحظات بعد به شهادت رسید. وقتی این موضوع رو شنیدم خیلی غمگین شدم،😞 همش به خودم می گفتم که پسرم لب تشنه شهید شده و کاش بهش آب می دادند.😭😭
خواب دیدم که تو یک مکان بزرگی هستم و یک کوه ⛰در مقابل منه، سجاد من بالای کوه افتاده بود و منم داشتم می رفتم سمتش که بهش آب 🍶 بدم. تا یه کم رفتم جلو دیدم که یک خانم چادری با عصا داره میره سمتش. حضرت زهرا(س) بود ایستادم و نگاه کردم دیدم سر سجاد رو گذاشت رو دستانش و داره به سجاد آب🍶💧 میده.
من خواستم برم پیشش ازش تشکر کنم که یه وقت دیدم واسم دست تکون داد 👋که برگردم، (منظورش این بود که بچه ات رو سیراب کردم و نگران نباش و برگرد)
از وقتی که این خواب رو دیدم، خیالم راحت شده که سجاد من سیراب شده است.....🌷🌷🌷
راوی: مادر شهید
#شهید_مدافع_حرم
#شهید_سجاد_طاهرنیا