به این خوشم که اگر در بساط، آه ندارم
بجز حریم تو در زندگی پناه ندارم...
منی که نان و نمک خوردهای توام همه عمر
به سفره داری اهل جهان نگاه ندارم...
بجز تویی که پناه غریب های جهانی
امید لطف به دربار هیچ شاه ندارم...
کسی چنان که تو دلواپس شکسته دلانی
خداگواه ندیدم ، خداگواه ندارم :))
هدایت شده از 128:)
میخواهم که بنویسم..
اما انگار کلمات را گم کردم..
مینشینم که بنویسم..
از غم و رنج دوری ، از تجربه های زیسته جدید.. از اتفاقات عجیب و غریب.. از کتاب های خواندهی اخیر.. از حرفا و صداها ، از شنیده ها و دیده ها... ، شرح بدم احوال این روزهایم را ، غم فراق را ، درد دلتنگی را...
تمام سعیام را هم میکنم که بنویسم..
اما هر کلمهای که از قلمم بیرون میپرد، از نفس افتاده است؛ مثل یک نهنگ چند تنی کرخت و خسته میافتد روی ساحل کاغذها...
شاید این خودمم که از نفس افتاده و خسته ام..
نمیدانم ، اما میخواهم که بنویسم..