#پندانه
ﮐﻼﻍ ﻭ ﻃﻮﻃﯽ ﻫﺮ ﺩﻭ
ﺯﺷﺖ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ....
ﻃﻮﻃﯽ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﮐﻼﻍ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻃﻮﻃﯽ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮐﻼﻍ ﺁﺯﺍﺩ
ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺣﮑﻤﺘﯽ پنهان ﺍﺳﺖ.
اللهم عجل لولیک الفرج 🤲💚🤲🆔 خوشنودی آقا
امام زمان عج
صلوات
💚💚💚لینک یا صاحب الزمان عجل الله. لطفاً عضو بشید 👇👇👇
@sahbzaman02
🔅 #پندانه
✍ خدا جای حق نشسته
🔹کلاس پنجم بودم که با تعطیلی مدارس، به مغازه مکانیکی میرفتم. صاحب مغازه مرد بسیار بیرحم و خسیسی بود.
🔸دو شاگرد ثابت داشت که من فقط برای آنان چای درست میکردم و صف سنگک میایستادم و کارم فقط آچار و یدکیآوردن برای آنها بود که از من خیلی بزرگتر بودند.
🔹در مکانیکی لژی داشتند و همیشه صبحانه و نهار در آنجا کلهپاچه و کباب میخوردند.
🔸وقتی برای جمعکردن سفرهشان میرفتم، مانده نان سفره را که بوی کباب به آنها خورده بود و گاهی قطرهای چربی کباب بر روی آن ریخته بود را با لذت بسیار میخوردم.
🔹روزی آچار ۶ را اشتباهی خواندم و آچار ۹ را آوردم. صاحب مغازه پیکانی را تعمیر میکرد که رانندهاش خانم بود.
🔸از تکبر و برای خودنمایی پیش آن زن، گوش مرا گرفت و نیم متر از زمین بلندم کرد. زن عصبانی شد تا صاحب مغازه ولم کرد.
🔹آتش وجودم را گرفته بود. بهسرعت به کوچه پشت مغازه رفتم و پشت درخت توت بزرگی نشستم و زار گریه کردم.
🔸آن روز از خدا شاکی شدم. حتی نماز نخواندم و با خود گفتم:
چرا وقتی خدا این همه ظلم را به من دید، بلایی سر این آقا نیاورد؟
🔹گفتم:
خدایا! این چه عدالتی است؟ من که نماز میخوانم، کسی که بینماز است مرا میزند و آزار میدهد و تو هیچ کاری نمیکنی؟
🔸زمان بهشدت گذشت و سی سال از آن ایام بر چشم برهمزدنی سپری شد. همه ماجرا فراموشم شده بود و شکر خدا در زندگی همه چیز داشتم.
🔹روزی برای نیازمندان قربانی کرده بودم و خودم بین خانوادههای نیازمند تقسیم میکردم.
🔸پیرمردی از داخل مغازه بقالی بیرون آمد. گمان کردم برای خودش گوشت میخواهد.
🔹گفت:
در این محل پیرمردی تنها زندگی میکند. اگر امکان دارد سهمی از گوشت ببرید به او بدهید.
🔸آدرس را گرفتم. خانهای چوبی و نیمهویران با درب نیمهباز بود.
🔹صدا کردم، صدایی داخل خانه گفت:
بیا! کسی نیست.
🔸وقتی وارد اتاقی شدم که مخروبه بود پیرمردی را دیدم. خیلی شوکه شدم گویی سالها بود او را میشناختم. بعد از چند سؤال فهمیدم صاحب مغازه است.
🔹گذر زندگی همه چیزش را از او گرفته بود و چنین خاکنشین شده بود.
🔸خودم را معرفی نکردم چون نمیخواستم عذاب وجدانش را بر عذاب خاکنشینیاش اضافه کنم.
🔹با چشمانی گریان و صدایی ملتمسانه و زار به من گفت:
پسرم آذوقهای داشتی مرا از یاد نبر. به خدا چند ماه بود گوشت نخورده بودم که آن روز به بقال گفتم: اگر عید قربان کسی گوشتی قربانی آورد خانه مرا هم نشان بده.
🔸از خانه برگشتم و ساعتی درب خودرو را بستم و به فکر فرورفتم. شرمنده خدا بودم که آن روز چرا نمازم را نخواندم و کارهای خدا را زیر سؤال تیغ نادانیام بردم.
🔹با خود گفتم:
آن روز از خدای خود شاکی شدی و دنبال زندگی صاحب مغازه بودی که چرا مثل او، خدا تو را ثروتمند خلق نکرده است.
🔸اگر خدا آن روز، امروزِ تو و صاحب مغازه را نشانت میداد و میپرسید: میخواهی کدام باشی؟ تو میگفتی: میخواهم خودم باشم.
💢 پس یاد گرفتم همیشه در زندگی حتی در سختیها جای خودم باشم که مرا بهرهای است که نمیدانستم.
〰〰🌸 🌞 🌸〰〰
🆔 @sahbzaman002
〰〰🌸 🌝 🌸〰〰
#پندانه
قبل از اینکه به کسی خوبی کنی این سه چیز
رو تو ذهنت نگهدار :
۱- انتظار نداشته باش کار خوبت جبران بشه.
۲- از کاری که میکنی پشیمون نباش.
۳- در حق خودت اجحاف نکن.
🆔 @sahbzaman002 👈
#پندانه🌺🍃🌺
خودت رو با گذشته ات نشناس،
اون فقط یک درس بود،
نه تمام زندگیت...
💞#آرامشالهی 💞
اَللَّهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج 🤲💚🤲
┏━━ °•🍃🌹🌸🍃•°━━┓
🆔 @sahbzaman002 👈🌸
┗━━ °•🍃🌹🌸🍃•°━━┛
🔖#پنــــــــــــــــــــدانـــــــهـــ🕊
هَــــــــرتَصمیمــــــــیمیگیــــــــری،بِگیــــــــر ،
وَلــــی ، یـــا بـــآ تَمــــــامِ وجـــــودپــــاشبِمـــــون ،
یـــــاکامِـــــلاً بیخیــــالِـــــششــــــوُ،
بدانیـــــــد کــــــه ، تَردیــــــــــد
انســـــــان رو نــــابــــــود میکُنــــــــهِ ...
پــــــس ....
قصــــــد انجــــــام هــــــر کــــاری رو کـــــه داری مصمــــــم و با قــــــدرت و بدون هیــــــچ تردیـــــــدی انجـــــــام ، و بـــــه پــــایـــان بـــرســــــون .....√
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج»🌤
╭🦋🆔 @sahbzaman002 👈
┄┅┄┅ ❥❥❥ ┅┄┅┄
#پندانه🌺🍃🌺
رو به #خدا دائما بگو :
به اراده تو ، نه اراده من
به طریق تو ، نه به طریق من
به وقت تو نه به وقت من
چون اون میدونه چجوری و چه زمانی و به چه طریقی درستش کنه🌱✨
💞#آرامشالهی 💞
اَللَّهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج 🤲💚🤲
┏━━ °•🍃🌹🌸🍃•°━━┓
🆔 @sahbzaman002 👈🌸
┗━━ °•🍃🌹🌸🍃•°━━┛