هدایت شده از عطر1و1
#دلنوشته_مهدوی💞
سلامی بی جواب
از جانب خوبان
نمی ماند ...
🌸🍃 #سلام #امام_زمان (عج)✋
🌸🍃 #صبح_بخیر
#مهدی_جانم❤️
🌼 یا صاحب الزمان! می دانی؟
گاه و بی گاه که دفتر عمر را ورق می زنم، سطرهایی را که به سختی نگاشته ام یا قلمم کم رنگ شده و دستم رنجور، سطرهایی که به نم نم اشک تمام شدند و به هق هق گریه ناتمام، تو را عجیب در لابلای کش و قوس کلمات و واژه ها می یابم!
می دانی؟ آنقدر کشش و جاذبه ات در لحظه های بی تاب بودنم زیاد بوده که گوشه های تنهایی ام را دوست دارم!
گوشه هایی که غم بود و من بودم و تو ...!
تو، با دستان گسترده ات، تو با آغوش گرمت! تو با صدای مهربانت، که:
«باکت نباشد! من کنار توأم، نزدیکِ نزدیک»
و آنگاه بود که من اوج می گرفتم و بالا می رفتم! به سان پرنده ای که بالهای شکسته اش را تیمار میکنند و برای پریدن آماده اش!
چه خوب که تو را دارم!
چه خوب که هستی!
«ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی»
#سلام بر بهترين مونس ✋❤
آقای مهربانم بیا که با تو دلم آرام می گیرد 😔
🥀 تا نیایی گره از کار بشر وا نشود
درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود 🥀
📡 @atre1o1 🇮🇷
هدایت شده از حرف های خصوصی
🍃💚﷽💚🍃
✅ تشرفات _میرزا ابوالفضل قهوه چی
👈 حکایت شنیدنی عشقِ پیرمرد قهوه چی به امام زمان عج
🔹خدا يكی از خوبان و عاشقان امام زمان(ع) را رحمت كند.شايد مثلاً ده، پانزده سال پيش مرحوم شد. ميرزا ابالفضل در قم بود. ايشان خيلی نسبت به امام زمان (ع) توجه داشت.
🔰ايشان در يك جلسه در گوشه ای
می نشست، اگر می ديد يك جایی مثلاً غيبتی می كنند، حرف لغوی می زنند، با زبان نمی گفت: اين كار را نكنيد. نه!
👌همان گوشهای كه خودش نشسته بود، شروع می كرد اشعاری را برای امام زمان می خواند و اشك می ريخت. با حالش حال جلسه را عوض می كرد و نهی از منكر می كرد.
🔸می گفتند: ايشان شبهای چهارشنبه و جمعه شبها جمكرانش ترك نمی شود. سهشنبه بعد از ظهرها، جمعه بعداز ظهرها می رفت.
◀️در بازار قم يك قهوهخانهای داشت و چای می داد. يك موقع بعضی از بازاری ها به او گفته بودند: ميرزا ابالفضل، اگر جمعهها می خواهی بروی، برو برای خودت! اما سهشنبهها نرو. ما چای می خواهيم، غذایی می خواهیم. تعطيل نكن!
⏪گفت: نه! من تعطيل می كنم. من جمكران را ترك نمی كنم.
⭕️به او گفتند: اگر اين بار رفتی ما در مغازهات را قفل می كنيم.
گفت: هركاری می خواهيد بكنيد. سهشنبه بعد از ظهر رفت.
🌠شب خواب ديد كه امام زمان(ع) فرمود: ميرزا ابالفضل، می خواهند در مغازه ی تو را ببندند.
گفت: آقا من فدای شما شوم. من مغازه را برای چه می خواهم؟
🔹فردا كه بلند شد رفت و ديد كه پايين كركرهی مغازه را قفل زدند.
🔰خودش رفت و يك قفل بزرگتر زد و دو قفلهاش كرد، كه اگر شما شوخی می كنيد، من جدی هستم.با اين چيزها از ميدان به در نمی روم!
⏺ايشان يك مرتبه خدمت حضرت تشرفی در #جمكران داشتهاند، سؤال كرده بود كه آقا شما تشريف نمی آوريد؟ اين همه خواهان هستند.
⭕️حضرت فرمود: ميرزا ابالفضل، آنهایی كه خواهان خود من هستند، زياد نيستند. خيلی ها دنبال حاجتهای خودشان هستند.
📝از سلسله بحث های حجت الاسلام و المسلمین عالی با تخلیص/به نقل از آرشیو برنامه سمت خدا.
#خصوصی
http://eitaa.com/joinchat/2827026458C0b79eb2936