سالها پیش یادم سه شنبه نزدیک ظهر بود یکی از دوستان آمد گفت می آیی جمکران؟
با گفتنش دلم هوایی 💗شد ولی کسی خانه نبود که اجازه بگیرم هرچقدر زنگ زدیم به پدر و مادرم جواب ندادن ☎️
با دلی شکسته 💔و ناراحت به دوستم گفتم شما برو وگرنه خودتان جا می مانید،اینگار قسمت ما نیست😔
با رفتن آن دوست یک دفع بغضم شکست زدم زیر گریه😭 خوب یادم روی دیوار یک عکس نوشته یا فاطمه بود
چشمم در حال گریه تا به نام بانو خورد گفتم خانم جان من از پسرت شاکیم می خواستم برم جمکران ولی من نخواست قبولم نکرد با ناراحتی😢 تمام از کنار نام بانو گذشتم.
چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای در خانه🚪 آمد و بعد مادر وارد خانه شد از من پرسید چرا ناراحتی؟
گفتم می خواستم برم جمکران ولی نبودید که اجازه بگیرم بچه ها رفتند😥
گفت اشکالی ندارد، حاضر شو آژانس می گیرم تا جلوی اتوبوس می رسانمت
آره آن روز جمکران رفتم شرمندگی اش 😰تا ابد برایم باقی ماند.
امروز هم با تمام شرمندگی ام باز شاکی ام بانو اما این بار از خودم و امثال خودم که صدای « هل من ناصرٍ ینصرنی؟!» فرزندت در هر کوی و برزن طنین انداخته را نمی شنویم یا بهتر بگویم نمی خواهیم بشنویم!
هنوز هم کوچه به کوچه و خانه به خانه در پی یار هستید برای علی زمان
اماما در خود فرو رفته ایم
سکوت باز سکوت...
غفلت باز غفلت ...
از این همه غربت فرزندتان دلم می شکند...
#سه_شنبه
#جمکران
#وعدگاه_انتظار
#فاطمیه
@sahifehsajjadieh1