🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 «رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_دویست_و_بیست_و_هشتم إنشاءالله فردا شب
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
«رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_دویست_و_بیست_و_نهم
.
خوب به عمق اعتقاداتشان پلید تفکر تکفیر پی برده بود و خبر نداشت که حتی برای ناموسش،تدارک شوهر دیگری را هم دیده بودند که با هر دو دستم اشکهایم را پا ک کردم و با صدایی که از گریه به لرزه افتاده بود، سر به شکایت نهادم:
وسایل خونه مون رو هم دیگه پس نمیده. نه جهیزیه من، نه سیسمونی حوریه رو.
وقتی داشتم میومدم بابا گفت حق ندارم هیچی با خودم ببرم!
که کاسه چشمانش ازُ خشم پر شد و با لحنی قاطعانه پاسخ اینهمه درماندگی ِ ام را داد:
مگه شهر هرته؟!!!
واقعافکر کردی من دست رو دست میذارم تا اینا همه زندگیام رو مصادره کنن؟!!!
هر دو دستش را گرفتم تا دلش به رحم بیاید و میان هق هق گریه التماسش کردم:
مجید جان! تو رو خدا از پول بگذر، فکر کن هیچ وقت پولی به بابا ندادی، به خاطر من...
و نگذاشت حرفم تمام شود و با عصبانیتی مردانه از حق زندگیاش دفاع کرد:
الهه! دیگه کوتاه نمیام، به خدا دیگه کوتاه نمیام! من این پول رو ازش میگیرم. جهیزیه ارزونی خودش، ولی هر چی با پول خودم خریدم، از اون خونه میارم!
و حالا نوبت من بود که به میان کلامش آمده و با ظرافت زنانه ام، مقاومت مردانه اش را محکوم کنم:
یعنی چند میلیون پول و چند تا تیکه تیر و تخته انقدر ارزش داره که هر چی التماست میکنم، برات مهم نیس؟
یعنی ارزش داره که من اینهمه گریه کنم؟
و دستانش را رها کردم که خدا میداند فقط بخاطر خودش میخواستم از میدان غیظ و غضب پدر دورش کنم و چارهاي جز این قهر و گلایه نداشتم که خودش دستانش را پیش آورد تا نقش اشک را از صورتم پا ک کند و با لحنی مهربان و ملایم پاسخ داد:
الهه جان! قربونت برم! همه دار و ندار من فدای یه تارِ موت! خودتم میدونی من همه دنیا رو با یه قطره اشک تو عوض نمیکنم!
ولی بحث پول نیس، بخدا بحث پول نیس!
بحث اینه که اینا دارن به اسم اسلام حق ما رو میگیرن!
چرا؟ چون من شیعه ام و اونا شیعه رو کافر میدونن؟!!!
اونوقت تو انتظار داری من هیچی نگم؟ فکر میکنی خدا راضیه؟
ادامه دارد...
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤