🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 «رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_دویست_و_بیست_و_چهارم مجید! بخدا من نمی
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
«رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_دویست_و_بیست_و_پنجم
مجید! تو رو خدا، به روح پدر و مادرت قسمت میدمً دیگه سراغ بابا نرو!
بخاطر من، بخاطر میدم، کاری به بابا نداشته باش!
اصلا به جون بچهمون، دیگه سمت اون خونه نرو! بخدا هر کاری از بابا برمیاد!
من دیگه از بابا میترسم!
که سوزش سیلی امروز و درد لگدهای آن شب در جانم زنده شد و میان گریه شکایت کردم:
من هیچ وقت فکر نمیکردم بابام با من اینجوری کنه! بخدا هیچ وقت فکر نمیکردم منو اینجوری کتک بزنه، اونم وقتی حامله ام!
بخدا میترسم اگه دستش بهت برسه یه بلایی سرت بیاره، تو رو خدا دیگه سمتش نرو!
انگشتان سرد و بی حسم را میان حرارت دستانش فشار داد و با عقده ای که بر دلش سنگینی میکرد، غیرتمندانه اعتراض کرد:
از چی میترسی؟!!! هیچ کاری نمیتونه بکنه!
مملکت قانون داره. مگه میتونه هر کاری دلش میخواد بکنه؟
میرم شکایت میکنم که زن حامله ام رو کتک زده و میخواسته بچهام رو سقط کنه...
که من هم دستش را محکم گرفتم و با لحنی عاجزانه تمنا کردم:
مجید! التماست میکنم، به بابا کاری نداشته باش! منم میدونم مملکت قانون داره، ولی بخدا میترسم!
جون الهه، جون حوریه، کاری به بابا نداشته باش! اگه میخوای من آروم باشم، همه چی رو فراموش کن!
بخدا نمیخواستم برات تعریف کنم، ولی دیگه طاقت نداشتم، دلم میخواست برات درد دل کنم...
که نگاهش از این همه تنهایی به خا ک غربت نشست و با بغضی مظلومانه سؤال کرد:
آخه چرا میخواست این بچه رو از بین ببره؟ من بد بودم، من کافر بودم، من مشرک بودم، گناه این طفل معصوم چیه؟
و باز از نام زشت برادر نوریه گذشتم و در پاسخ سؤال غریبانه اش، فقط انتهای قصه را گفتم: گناهش اینه که باباش تویی!
گناهش اینه که بچه یه شیعه اس!
همون گناهی که من داشتم و بخاطر تو، دو سه هفته تو اون خونه زندانی شدم!
بابا میخواست هر چیزی که بوی تو رو میده، از بین ببره. میخواست دیگه هیچ نشونی از تو نباشه!
جوابی که دیگر جای هیچ سؤالی باقی نگذاشت و چشمان دل شکسته مجید را به زیر انداخت، ولی من همچنان پای شوهر شیعه و زندگی زیبایمان عاشقانه ایستاده بودم که با همان صدای بیرمقم، شهادت دادم:
ولی من بخاطر همین بچهای که باباش شیعه اس از همه خونوادهام گذشتم!
سپس با سر انگشتم صورت زخمی ام را لمس کردم و در برابر نگاه دریایی اش، صادقانه ادامه دادم:
این زخمها که چیزی نیس، بخدا اگه منو میکشت، نمیذاشتم بالایی سرِ بچهمون بیاره تا امانتت رو سالم به دستت برسونم!
و نمیدانم صفای این جملات بی ریایم که از اعماق قلب عاشقم آب میخورد، با دلش چه کرد که خطوط صورت غمگینش از لبخندی عاشقانه پر شد و زیر لب زمزمه کرد:
میدونم الهه جان...
ادامه دارد...
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤