🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 «رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_دویست_و_سی_و_هفتم با این وضعیت دیگ
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
«رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_دویست_و_سی_و_هشتم
چیزی به ساعت یازده ظهر نمانده بود که صدای توقف اتومبیلی در خیابان به گوشم رسید و بلافاصله صدای مجید را شنیدم که به کسی فرمان میداد.
از گوشه پاره روزنامه نگاهی به خیابان انداختم و دیدم که وانتی مقابل خانه توقف کرده و در بارش چند کارتن کوچک و بزرگ با طناب بسته شده و مجید با کمک راننده میخواست بازشان کند.
چادرم را سر کردم و به انتظار آمدن مجید، در پاشنه در خانه ایستادم که صدای قدم هایش در راه پله پیچید.
در یک دستش چند پا کت میوه و حبوبات بود و در دست دیگرش دو دست غذای آماده و دیگر دستانش جا نداشت که کیسه مواد شوینده و لگن کوچکی را در بغلش گرفته و با چانهاش لبه لگن را کنترل میکرد تا سقوط نکند.
مقابل در که رسید، به رویم خندید و مژدگانی
داد:
مبارک باشه الهه جان!
هم یخچال گرفتم، هم گاز، هم یه سرویس چینی با یه دست قاشق چنگال.
دو تا قابلمه کوچیک و بزرگ هم خریدم.
فرصت نداد تشکر کنم که کیسه ها را پشت در گذاشت و همانطور که با عجله از پلهها پایین
میرفت، تأ کید کرد:
به این کیسهها دست نزن! سنگینه، خودم میام.
در عرض یک ساعت اجاق گاز و یخچال در آشپزخانه نصب شد، سرویس شش تایی کاسه و بشقاب چینی در یکی از کابینتها نشست و سرویس شش تایی قاشق چنگال هم یکی از کشوهای آشپزخانه را پر کرد تا الاقل خیالم قدری راحت شود.
ِ هر چند دلم میخواست سرویس آشپزخانه ام را سرفرصت با سلیقه خودم بخرم،
ولی با این وضعیت کمر درد و زندگی صفر کیلومتری که داشتیم، همین سرویس دم دستی هم غنیمت بود. مجید همانطور که کارتُنهای خالی را گوشه آشپزخانه دسته میکرد، از ماجرای خرید یکی دو ساعته اش برایم میگفت که من با شوقی که با خرید همین چند تکه اثاث به دلم افتاده بود، گفتم:
فکر نمیکردم امروز مغازهها باز باشن. گفتم حتما
ً دست خالی برمیگردی!
آخرین تکه مقوا را هم جمع کرد و با لبخند خسته ای که روی صورتش نقش بسته بود، پاسخ داد:
اتفاقاً خودم هم از همین میترسیدم.
ولی بخاطر اینهمه مسافری که برای عید ریختن تو بندر، بیشتر مغازهها باز بودن.
سپس نگاهی به یخچال کرد و با حالتی ناباورانه ادامه داد:
اینا اینجا خیلی ارزونه! اگه تهران بود، باید چند برابر پول میدادیم!
و من دلم جای دیگری بود که با نگرانی پرسیدم: حالا چقدر شد؟
به آرامی خندید و همچنانکه به سراغ پا کت میوهها میرفت تا برایم پرتقالی بشوید، پاسخ داد:
تو چی کار به این کارها داری؟
که با نگاه دلواپسم دور خانه خالی چرخی زدم و با حالتی مظلومانه سؤال کردم:
یعنی میتونیم بقیه وسایل رو هم بخریم؟
که جواب لبریز از ایمان و یقینش در بانگ باشکوه اذان ظهر پیچید:
توکل به خدا! إنشاءالله که خدا خودش همه چی رور جور میکنه!
ولی حدس میزدم که با خرید امروز، حسابش را خالی کرده که پس از صرف نهار، همانطور که
روی موکت کف اتاق نشسته بودیم، آغاز کردم: مجید! ما هنوز خیلی چیزها لازم داریم که باید بخریم....
ادامه دارد...
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤