🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 «رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_دویست_و_شصت_و_چهارم کاسه چشمانش پُر از
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
«رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_دویست_و_شصت_و_پنجم
از اینهمه خودخواهی همسرش، اعصابم به هم ریخت و باز روی مبل نشستم که حبیبه خانم با حالتی عصبی، عقدهاش را پیش من خالی کرد:
ذلیل مرده خیلی آتیش میسوزونه! پول نداره، ولی یه زبون داره مثل مار افعی که همش نیش میزنه!
همین دیروز به دخترم گفته یا بابات خونه رو بده، یا صبر کن هر وقت پول داشتم یه جایی رو اجاره کنم!
که او هم گریهاش گرفت و ناله زد:
ولی میترسم! میترسم یه وقت این پیرزنه بمیره و یه سال دیگه دختر عقد کردهام تو خونه بمونه!
به خدا دستم زیر ساطوره، وگرنه اینجور التماست نمیکردم...
و دیگر نتوانست ادامه دهد که صدایش به هق هق گریه بلند شد.
دخترش به دلداریاش آمد و دست پشت کمرش گذاشت تا آرام بگیرد و همین صحنه سرشار از احساس، خاطره مادرم را برایم زنده کرد که شبنم اشک پای نَم زد.
نگاهم دور خانه میچرخید و نمیدانستم چه کنم، نه میتوانستم بپذیرم خانهای را که با این همه هزینه و زحمت چیده بودم، به این سرعت تخلیه
ُ کنم و نه دلم میآمد دل این مادر و دختر را بشکنم که حالا با این هم آغوشی پر مهرو محبت، مرا به یاد گریههای گاه و بیگاهم در آغوش مادرم انداخته و پای دلم را بیشتر میلرزاندند.
حبیبه خانم با هر دو دستش، اشکهایش را پا ک کرد و لابد نمیدانست من از اهل سنت هستم که با لحنی عاشقانه به پای احساسم افتاد:
دخترم! قربونت برم! فدات بشم! امروز تولد امام جواد علیهالسلام!میگن امام جواد علیهالسلام
گرههای مالی رو باز میکنه!
تو رو به جان جوادالائمه در حق این دختر من
خواهری کن!
هرچند به این توسلات شیعیانه چندان اعتقادی نداشتم و درد تازیانه همین توسلها را چشیده بودم، ولی نفهمیدم در مصیبت مرگ مادرم، سوز
منتهای قلبم چه حس غریبی به لرزه افتاد که بیاختیار لب گشودم و بیپروا رخصت دادم:
باشه حاج خانم! من با شوهرم صحبت میکنم.
إنشاءالله که راضی میشه...«پ
و هنوز حرفم به آخر نرسیده بود که صورتش از شادی درخشید.
از روی مبل بلند شد، کنار پایم روی زمین نشست و با حالتی ناباورانه سؤال کرد:
یعنی من خیالم راحت باشه؟!!!
ادامه دارد...
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤