🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 «رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_دویست_و_شصت_و_نهم با لبخند ملیح ادامه د
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
«رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_دویست_و_هفتادم
به خدا منم دوست دارم هر کاری از دستم بر میاد، برای بقیه انجام بدم. باور کن وقتی به من گفت، منم دلم خیلی براش سوخت، خیلی ناراحت شدم، دلم میخواست براشون یه کاری میکردم،
ولی آخه اینا یه چیزی میخوان که واقعا برام مقدور نیس!
همانطور که با کف دست راستم کمرم را فشار میدادم تا دردش آرام بگیرد، پرسیدم:
چرا برات مقدور نیس؟ خب ما فکر میکنیم الان یه سال تموم شده و باید اینجا رو تخلیه کنیم!
از موج محبتی که به دریای دلم افتاده بود، صورتش به خندهای شیرین باز شد و با کلامی شیرینتر ستایشم کرد:
قربون محبتت بشم الهه جان که مهربونی!
سپس نگاهش رنگ نگرانی گرفت و با دلواپسی ادامه داد:
ولی الهه جان! تو باید استراحت کنی!
ببین الان چند لحظه نشستی، باز کمرت درد
گرفته! اونوقت میخوای با این وضعیت اسباب کشی هم بکنیم؟
به خدا این جابجایی برای خودت و این بچه ضرر داره!
سرم را کج کردم و به نیابت از مادر دل شکستهای که امروز به خانهام پناه آورده بود، تمنا کردم:
مجید! نگران من نباش! من حالم خوبه...
و شاید نمیخواست زیر بارش نرم احساسم تسلیم شود که دیگر نگذاشت حرفم را ادامه دهم و با قاطعیتی مردانه تکلیف را مشخص کرد:
نه!
و در برابر نگاه معصومم با لحنی ملایمتر ادامه داد:
من میدونم دلت سوخته و میخوای براشون یه کاری کنی، ولی باید اول به فکر خودت و این امانتی که خدا بهت داده باشی!
اگه خدای نکرده یه مو از سراین بچه کم شه، من تا آخر عمرم خودم رو نمیبخشم!
مگه یادت نیس اونروز دکتر چقدر تأ کید کرد که باید استراحت کنی؟
مگه نگفت نباید سبک سنگین کنی؟
مگه بهت هشدار نداد
که هر فشار روحی و جسمی ممکنه بهت صدمه بزنه؟ پس دیگه اصرار نکن!
ولی من این خانه را برایشان ضمانت کرده بودم که از این ِ همه قاطعیتش ته دلم لرزید و با دلخوری سؤال کردم:
پس نمیخوای امشب دل امام جواد رو شاد
کنی؟
بلکه به پای میز محا کمه مذهب تشیع تسلیم شود، ولی حرفش، حدیث دل نگرانی برای من و دخترم بود که باز هم در برابرم مقاومت کرد:
الهه جان! همون امام جواد هم میگه اول هوای زن و بچه خودت رو داشته باش، بعد به فکر مردم
باش!
این چه ایثاریه که من به خاطرش، جون زن و بچهام رو به خطر بندازم؟
از اینکه نمیتوانستم متقاعدش کنم، کاسه سرم از درد سرریز شد و باز قلبم به تپش افتاد.
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤