🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
.𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 «رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_سیصد_و_بیست_و_یکم نسیم خنکی به صورتم د
.𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
«رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_سیصد_و_بیست_و_دوم
اما دلم پیش مجید بود که نگاهش کردم و پرسیدم:
شما میدونید همسرم کجا رفته؟
از لحن عاشقانه و نگرانم، صورتش به لبخندی
شیرین گشوده شد و پاسخ داد:
نگران نباش مادر جون! صبح زود با آسید احمد رفتن اسباب بیارن.
سپس به آرامی خندید وگفت:
اتفاقاً اونم خیلی نگرانت بود!
کلی سفارش تو رو کرد، بعد دلش راضی شد بره! از پریشانی قلب عاشق مجید خبر داشتم، ولی از حاج خانم خجالت کشیدم که سرم را پایین انداختم و خدا میداند به همین جدایی کوتاه، چقدر دلم برای مجیدم تنگ شده و دوباره بیتاب
دیدنش شده بودم.
صبحانهام که تمام شد، با رمقی که حالا پس از روزها با خوردن کاچی گرم و شربت شیرین به بدنم بازگشته بود، از جا بلند شدم و سینی خالی را به آشپزخانه بُردم که حاج خانم ناراحت شد و با مهربانی اعتراض کرد:
تو چرا با این حالت بلند شدی دخترم؟ خودم میاومدم!
سینی را روی کابینت گذاشتم و با شیرینزبانی پاسخ دادم:
حالم خوبه حاج خانم!
دستم را گرفت و وادارم کرد صندلی کنار آشپزخانه بنشینم و خودش مقابلم ایستاد تا نصیحتم کند:
مادرجون! تازه یه هفتهاس زایمان کردی! باید خوب استراحت کنی! بیخودی هم نباید سبک سنگین کنی!
سپس خم شد، رویم را بوسید و با لحنی مهربانتر ادامه داد:
تو هم مثل دخترم میمونی، نمیخواد به من بگی حاج خانم! دخترم ِ بهم میگه مامان خدیجه! تو هم اگه دوست داری مامان خدیجه صدام کن!
و من در این مدت به قدری بیِمهری دیده بودم که از این محبت بیمنت، پرده چشمم پاره شد و قطره اشکی روی گونهام غلطید و نمیخواستم به روی خودم بیاورم که اشکم را پا ک کردم و در عوض، من هم لبخندی دخترانه تقدیمش کردم،
ولی باز هم نمی خواست در زندگیام کنجکاوی کند که نپرسید چرا گریه میکنم و چرا با اینکه اهل بندرم، در این شهر غریبم و برای اینکه حال و هوایم را عوض کند، همچنانکه مشغول کارهای آشپزخانه بود، برایم از هر دری حرف میزد تا
سرگرمم کند که صدای زنگ در بلند شد.
مجید بود که با کامیون وسایل آمده و به کمک آسید احمد و دو کارگر، اسباب زندگیمان را داخل حیاط میگذاشت.
هنوز هم نمیتوانستم باور کنم کابوس در به دری و آوارگیمان تمام شده و در چنین خانه بزرگ و زیبایی و کنار خانوادهای به این مهربانی، بار دیگر به آرامش به زندگی ام رو کرده....
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤