🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
.𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 «رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_سیصد_و_بیست_و_چهارم آن روز تا شب چ
.𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
«رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_سیصد_و_بیست_و_پنجم
اما من ناراحت خودم نبودم و هنوز حسرت حضور حوریه را میخوردم و داغدار دخترم بودم که چشمانم در دریای اشک فرو رفت.
مجید هم میدانست دلم از چه داغی میسوزد که خجالت زده سرش را به زیر انداخت و من زیر لب زمزمه کردم:
ای کاش الان حوریه هنوز تکون میخورد! ای کاش هنوز پیشم بود...
و دیدم همانطور که صورتش را به سمت زمین گرفته، قطرات اشک از زیر چانهاش میچکد و نمیخواستم بیش از این جانش را آتش بزنم که دیگر چیزی نگفتم، ولی حالا دل عاشق او برای اینهمه بیقراریام به تب و تاب افتاده بود سرش را بالا آورد، سوختن جراحت پهلویش را به جان خرید و با همه دردی که رنگ از صورتش بُرده بود، به سمتم چرخید.
دست راستش در اتصال آتل بود و دست چپش را نمیتوانست از روی پهلویش جدا کند که با نرمی نگاه نمنا کش، صورتم را نوازش میداد و عاشقانه زمزمه میکرد:
الهه جان! آروم باش عزیز دلم!
و شاید سوز گریههای مظلومانهام بیش از سوختن پارگی پهلویش، دلش را آتش ُ اشکم پر کند و به پای اینهمه دلشکستگیام به التماس افتاده بود:
فدات بشم!
ای کاش میدونستم چی کار کنم تا آروم شی...
و من میدیدم نگاه مردانهاش به طپش افتاده و سرانگشتانش روی گونهام میلرزد که عاشقانه شهادت دادم:
من آرومم! همین که تو کنارمی، آرومم میکنه...
و نتوانستم جملهام را تمام کنم که کسی به در زد.
مجید اشکهایش را پا ک کرد و برای باز کردن در از جا بلند شد که صدای
یا الله! آسید احمد مرا هم از جا بلند کرد.
با عجله چادرم را سر کردم و آسید احمد با تعارف مجید وارد خانه شد.
نگاهی به دور و برش کرد و همچنانکه روی مبل مینشست، خندید و گفت:
ماشاءالله! چقدر خونهتون قشنگه!
و هر بار به بهانهاي بر لفظ
خونهتون!
تأ کید میکرد تا خیالمان از هر جهت راحت باشد. من و مجید گرچه به یاد تلخی و سختی اینهمه مصیبت همچنان غمزده بودیم، اما میخواستیم
به روی خودمان نیاوریم و با خوشرویی تشکر میکردیم که سرش را پایین انداخت و با صدایی آهسته پاسخ داد:
ببینید بچه ها! من دیشب هم بهتون گفتم، اینجا
مال شماس! من که بهتون ندادم، هدیه موسیبنجعفر !پس از من تشکر نکنید! این دو تا خونه هیچ وقت اجارهای و پولی نبوده! تو خونواده دست به دست میچرخیده، تا دیروز دست اون پسرم بود، از امروز دست شماس!
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤