🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
.𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 «رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_سیصد_و_چهاردهم طول دیوارهای سیمانی و
.𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
«رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_سیصد_و_پانزدهم
چشمم به دو خانم محجبه افتاد که در نهایت حیا و نجابت روی ایوان ایستاده و از همانجا به ما خوش آمد میگفتند.
حاج آقا ساک کوچکمان را لب ایوان گذاشت و با خندهای که صورتش را پوشانده بود، رو به مجید کرد:
دیر کردی پسرم! دیگه داشتم میاومدم سرخیابون دنبالتون. گفتم شاید آدرس رو پیدا نکردید.
و اگر بگویم زبان من و مجید بند آمده بود که حتی نمیتوانستیم به درستی از او تشکر کنیم، اغراق نکردهام که به معجزه پروردگارمان در کمتر از یک ساعت از جهنمی سوزان و ظلمانی به بهشتی خنک و خوش رایحه دعوت شده
بودیم.
سپس دستش را به سمت خانمهای ایستاده در ایوان گرفت و معرفی کرد:
حاج خانم و دخترم هستن.
و بالافاصله مرا مخاطب قرار داد:
دخترم! این حاج خانم و دختر ما، جای مادر و خواهر خودت هستن!
و شاید از چشمان متحیرم فهمید چقدر احساس غریبگی میکنم که با مهربانی بیشتری ادامه داد: اینجا خونه خودته دخترم! منم مثل پدرت بفرمایید!
و همسر حاج آقا از ایوان پایین آمد و با صدایی سرشار از متانت، پشت تعارف همسرش را گرفت: خیلی خوش اومدید! بفرمایید!
ولی من و مجید همانجا پای در خشکمان زده و
ِ اینهمه خوش آمدگویی قدم بر نمیداشتیم که پس از ماهها آوارگی و زخم زبان شنیدن، محو این همه مهربانی و خوش آمدگویی تنها نگاهشان میکردیم.
حاج آقا فهمیده بود که ما در بهت این فضای دل
انگیز فرو رفتهایم و میخواست به نحوی سر قدم صحبت را باز کند که با لحنی صمیمی شروع کرد:
خدا ما رو خیلی دوست داشت که امروز صبح عروس و پسرم رفتن و امشب برامون یه عروس و پسر دیگه فرستاد!
از لحن مهربانش، دلم گرم شد و مجید لبخندی زد تا او باز هم ادامه دهد:
راستش این خونه، خونه پدربزرگ ما بوده. از قدیم همیشه دو تا خونواده تو این خونه زندگی میکردن.
دو تا ساختمون هم مثل هم میمونن. البته از اول، اینا دو تا خونه مجزا بودن. یعنی حیاطشون از هم جدا بود. ولی پدر مرحومم دیوار وسط حیاط رو خراب کرد و جاش این باغچه رو درست کرد.
از وقتی من یادمه یه ساختمون مال پدربزرگم بود، یه ساختمون مال عموی بزرگم.
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤