🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 «رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_صد_و_هشتاد_و_هشتم میدیدم که چشمان ریز و
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
«رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_صد_و_هشتاد_و_نهم
من که دیگر کسی را برای فریاد رسی نداشتم، نفسم از وحشت به شماره افتاده و قلبم داشت از جا کنده میشد.
فقط پشتم را به دیوار فشار میدادم که در این گوشه گرفتار شده و راهی برای فرار از دست پدر نداشتم و خدا میداند جز به دخترم به چیز دیگری فکر نمیکردم که هر دو دستم را روی بدنم
حائل کرده بودم تا مراقب کودک نازنینم باشم.
پدر بالای سرم رسید و همچنان جوش و خروش می کرد و من دیگر جز طنین تپش های قلبم چیزی نمی شنیدم که پایش را بلند کرد تا حالا بعد از مجید مرا زیر لگدهای سنگینش بکوبد و من
همانطور که یک دستم را روی بدنم سپر دخترم کرده بودم،
دست دیگرم را به نشانه التماس به سمت پدر دراز کردم و میان هق هق گریه امان خواستم:
بابا... بچه ام... بابا تو رو خدا...
بابا به خاطر مامان... به بچهام رحم کن...
و شاید به حساب خودش به فرزندم رحم کرد که تنها شانه های لرزانم را با لگد میکوبید تا کودک خوابیده در وجودم آسیبی نبیند و آنچنان محکم زد که به پهلو روی زمین افتادم و ناله ام از درد بلند شد و تازه فهمیدم که مجید هنوز پشت در
پریشان حالم مانده که از هیاهوی داد و بیدادهای پدر و گریه های من به وحشت افتاده و آنچنان به در آهنی حیاط میکوبید و به اسم صدایم میزد که جگرم برای
اینهمه آشفتگیاش آتش گرفت.
پدر که انگار از ناله های من ترسیده بود که بلایی سر ِ کودکم آمده باشد، عقب کشید و دست از سرم برداشت که صدای زنگ موبایلم در اتاق پیچید.
حالا مجید میخواست به هر قیمتی از حالم باخبر شود و پدر قسم خورده بود هر نشانه ای از مجید را از این خانه محو کند که پیش از آنکه
دستم به موبایلم برسد و الاقل به نالها ی هم که شده خبر سلامتی ام را به جان برسانم، گوشی را از بالکن به پایین پرتاب کرد که، هم به من و هم به مجید بفهماند که دیگر راهی برای ارتباط با همدیگر نداریم و مجید دست بردار نبود که باز به در میکوبید و با بیتابی صدایم میکرد.
پدر به سمت تلفن رفت، سیم تلفن را قطع کرد و با دهانی که انگار آتش میپاشید، ِ بر سرم فریاد زد:
اهای! سلیطه! اگه پشت گوشت رو دیدی، این پسره بیشرف هم میبینی!
طلاق میگیری، انقدر میشینی گوشه این خونه تا بپوسی!!!
و من همانطور که روی زمین افتاده بودم، از درد شانه و غم بیکسی گریه میکردم و زیر لب خدا را صدا میزدم تا از کودک بی دفاعم حمایت کند تا بالاخره پدر رهایم کرد و رفت.
به هر زحمتی بود، خودم را از زمین کندم و با قدمهای بیرمقم به سمت اتاق خواب رفتم.
چادرم را از روی چوب لباسی برداشتم و برای دیدار مجید، پاهای ناتوانم را روی زمین میکشیدم تا به بالکن رسیدم.
از ضرب در زدن های مجید، در بزرگ و فلزی حیاط به لرزه افتاده و شاید حضورم را در بالکن احساس کرد که قدمی عقب رفت و نگاهی به طبقه بالا انداخت.
دستم را به نرده بالکن گرفته بودم تا تعادلم را حفظ کنم و در برابر نگاه منتظر و مشتاقش، لبخند کمرنگی نشانش دادم تا قدری قلبش قرار بگیرد.
با اشاره دستم التماسش میکردم که از
ِ اینجا برود و او مدام چیزی میگفت که نمیفهمیدم و دیگر توان سرپا ایستادن نداشتم که از چشمان عاشقش دل کندم و به اتاق بازگشتم.
با نگاه بیرنگم کف اتاق را میپاییدم تا روی خرده شیشه ها پا نگذارم و بالاخره خودم را به کاناپه رساندم ً کابوس امشب با همه درد و رنجهای بی پایانش تمام شده و حالا بایدمنتظر تعبیر فردای این خواب بود...
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤