🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 «رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_صد_شصت_و_نهم ساعت هفت شب بود که بالاخر
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
«رمــان جــان شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_صد_و_هفتادم
عبدالرحمن از خودمونه! هر چی درمیاره، صاف میریزه تو جیب ما!
دیگه از عبدالرحمن چی میخوای؟
و باز خنده های مستانهشان در خانه بلند شد. سرم از حقایق وحشتنا کی که غافل از حضور من به زبان میآوردند، منگ شده و دلم از بلایی که
بر سرِ خانواده ام آورده بودند، به درد آمده بود که تازه می ِ فهمیدم نوریه جاسوس این
خانه شده و هنوز نمیدانستم به جز اموال پدرم برای چه چیز دیگری در این خانه نقشه میکشند که یکی میان خنده گفت:
ولی حیف شد! نوریه میگه این دختر عبدالرحمن یه ساله با این پسره عروسی کرده!
زودتر اومده بودیم، من خودم عقدش میکردم!
و دیگری با ناسزایی پاسخش را داد و باز نعره خنده هایشان گوشم را کر کرد و دیگر نمیفهمیدم چه میگویند که نگاه بیحیا و کثیف برادر جوان نوریه پیش چشمانم زنده شده و تمام وجودم را آتش میزد.
تازه میفهمیدم مجید آن شب در انتهای چاه چشمان آلوده او چه نجاستی دیده بود که از داغ غیرت آتش گرفته و به هیچ آبی آرام نمیشد و چقدر دلم هوای حضورش را کرده بود که در این
لحظه کنارم باشد و بین این همه حرامی، محرم دل تنهایم شود.
دستم را روی بدنم گذاشته و همچنانکه حرکت نرم دخترم را زیر انگشتانم احساس میکردم،
آیت الکرسی میخواندم تا هم دل خودم، هم قلب کوچک او به نام و یاد خدا آرام بگیرد که همه جای خانه از حضور شیطانی برادران نوریه بوی تعفن گرفته و حتی توان نفس کشیدن را هم از سینه تنگم میگرفت.
حالا تمام خاطرات ماههای گذشته مقابل چشمانم رژه میرفتند؛ از روزی که پدر معاملاتش را با همه شرکای خوش نام و قدیمی اش به هم زد و به طمع سودی کالن با تاجری غریبه وارد تجارت
شد و به سرمایه گذاری در دوحه دل بست و هنوز سه ماه از مرگ مادر نگذشته، با دختر جوانی از همان طایفه ازدواج کرد و حالا هنوز سه ماه از این ازدواج نگذشته،
این جماعت خود را مالک جان و مال و حتی ناموس پدرم میدانستند و هنوز نمیدانستم باز چه خواب شومی برای پدرم دیده اند که بالاخره پس از ساعتی پدر و نوریه بازگشتند.
پدر نه تنها از حضور برادران نوریه در خانه تعجب نکرد، بلکه با روی باز خوش آمد گفت تا در اوج ناباوری، باور کنم که پدر خودش کلید خانه آنها داده است و من دیگر در این خانه چه امنیتی داشتم که کلید خانه و تمام زندگی ام به دست این اراذل افتاده بود!
ساعتی نشستند و صدایشان میآمد که چطور با پدر گرم گرفته و با چه زبانیّ نمیدانستم چاپلوسی اش را میکردند تا بالاخره رفتند و شرشان را از خانه کم کردند.
باید چه کنم که بیش از این خانه و سرمایه خانوادگیمان به تاراج نوریه و برادرانش نرود و فکرم به جایی نمیرسید که میدانستم با آتش عشقی که نوریه به جان پدرم انداخته، هیچ حرفی در گوشش اثر نمیکند
. از دست ابراهیم و محمد و عبدالله هم کاری بر نمیآمد که تمام نخلستانها به نام پدر بود و کسی اختیار جابجا کردن حتی یک رطب را هم نداشت، ولی باز هم نمیتوانستم بنشینم و تماشا گر رفتن همه زندگی پدرم باشم که از شدت خشم و غصه ای که پیمانه پیمانه سر میکشیدم، تا صبح از سوز زخمهای سینه ام ناله زدم و جام صبرم سرریز شده بود که هر بار که مجید تماس میگرفت، فقط گریه میکردم.
هرچند نمیتوانستم برایش بگویم چه شده و چه بر سر قلبم آمده، ولی به بهانه دردهای بدنم هم که شده، گریه میکردم و میدانستم با این بیتابیها چه آتشی به دلش میزنم، ولی من هم سنگ صبوری جز همسر مهربانم نداشتم که همه خونابه های دلم را به نام ِ سردرد و کمردرد به کامش میریختم تا سرانجام شب طولاني تنهایی ام سحر شد و مجید با چشمانی سرخ و خسته از کار و بیخوابی دیشب به خانه بازگشت....
ادامه دارد...
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤
با سلام و عصر بخیر
برای دسترسی آسان تر شما عزیزان به قسمت های رمان
۱-#پارت_بیستم
۲-#پارت_پنجاهم
۳-#پارت_هفتادم
۴-#پارت_صدم
۵-#پارت_صد_و_سی_ام
۶_#پارت_صد_و_هفتادم
۷-#پارت_دویستم
۸-#پارت_دویست_و_پنجاهم
۹-#پارت_دویست_و_هفتاد_و_پنجم
عزیزان تازه وارد به این صورت میتوانید با هشتگ گذاری به راحتی شماره رمان را جستجو کنید و سریعتر بخوانید
این رمان هیجان انگیر و اعتقادی هنوز ادامه دارد پس تا پایان پارت بندی رمان با ما همراه باشید🌹