🇮🇷سـَڵآمٌـ عَڵْے آݪِ یـٰاسـین
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷 رمــان «جــانِ شیعــه،اهـل سـنـت» #پارت_صد_و_پنجاهم بعد ناراحتی پنهان در دلش ب
𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷𖧷
رمــان «جــانِ شیعــه،اهـل سـنـت»
#پارت_صد_و_پنجا_و_یکم
صدای خوابیده در میان ترس و تردید محمد، بند دلم را پاره کرد و درد عجیبی در سرم پیچید که همه ما از اخلاق تلخ و تند پدر و خشونتهای نامعقولش با خبر بودیم و حالا که عشق آتشین نوریه هم به جانش افتاده بود و میتوانستم تصور کنم که برای خوش آمد معشوقه مغرورش، حاضر است دست به هر کاری بزند که مجید رنگ نگرانی را در نگاهم احساس کرد و با سپر صبر و آرامشی که روی اعتقاد عاشقانه و غیرتمندانه اش
کشیده بود، لبخندی نشانم داد و در برابر دلواپسی محمد با متانتی مردانه پاسخ
داد:
إنشاءالله که چیزی نمیشه!
و من با دلبستگی عمیقی که به خانه و خاطرات
مادرم داشتم، رو به محمد گله کردم:
کجا بریم؟ تو که میدونی من چقدر این خونه رو دوست دارم!
و نخواستم بغض پیچیده در صدایم نمایان شود که سا کت سر به زیر انداختم و کسی هم نتوانست در برابرم چیزی بگوید که سکوت سرد
ُ مجلس را صدای نازک و پر ناز ساجده شکست:
عمه! تلویزیون رو برام روشن میکنی کارتون ببینم؟
و شاید کسی جز دل پاک و معصوم او نمیتوانست در این فضای سنگین از عقاید شیطانی نوریه و غمگین از تقلید جاهلانه پدر، چیزی بگوید که من هم در برابر نگاه شیرینش لبخندی زدم و به دنبال کنترل، دور اتاق چشم چرخاندم که مجید با مهربانی صدایش کرد:
ساجده جان! بیا اینجا، کنترل پیش منه!
ساجده با قدمهای کوتاهش به سمت مجید دوید تا تلویزیون را برایش روشن کند که عبدالله بالاخره از لاک سکوتش بیرون آمد و با افسوسی که در صدایش موج میزد، زمزمه کرد:
همین مونده بود که بابا به خاطر یه زن آخرتش هم به باد بده!
و ابراهیم فکرش فقط پیش تجارتش بود که با نگاه عاقل اندر سفیهش عبدالله را نشانه رفت و با حالتی مدعیانه اعتراض کرد:
آخرتش به ما چه ربطی؟!!! سرمایه این دنیامون رو به باد نده، اون دنیا پیش کش!
که با بلند شدن صدای تلویزیون سا کت شد و همه نگاهها به سمت صفحه تلویزیون چرخید که
انگار هر کسی میخواست فکرش را به چیزی جز ماجرای پدر مشغول کند.
مجید همانطور که ساجده روی پایش نشسته بود، دست کوچکش را گرفت و سؤال کرد:
مگه الان جایی کارتون داره؟
و ساجده با شیرین زبانی دخترانه اش جواب داد:
َ عمو شبکه پویا الان کارتون داره عمو!
مجید به آرامی خندید و با گفتن
شماره شبکه پویا چند است که هر کسی بر مبنای تنظیم تلویزیون خانه خودش نظری میداد و هیچ کدام شبکه پویا نبود و من همانطور که نگاهش میکردم به خیال روزی که فرزند نازنین خودمان را در آغوش بگیرد، دلم ضعف میرفت که به برنامه ای رسید و با اینکه شبکه پویا نبود، دیگر کانال را عوض نکرد. مستندی در مورد پیاده روی شیعیان به سمت کربلا در مراسم اربعین که امشب هم درست دو شب به اربعین مانده بود.
چشم مجید آنچنان محوُ قدمهای زائران در جاده خا کی و مسیر پر گرد و غبار رسیدن به کربلا شده بود که فراموش کرد برای چه کاری کنترل به دست گرفته و من مات جوشش عشق شیعیانه اش در این جمع اهل سنت، مانده بودم و دیدم عبدالله هم خیره نگاهش میکند و کس دیگری هم به احترامش چیزی نمیگفت. ساجده مثل اینکه
جذب پرچم های سبز و سرخ کنار جاده شده باشد، پلکی هم نمیزد و دست آخر، ابراهیم که وارث طعمی از تلخیهای پدر بود، مشتی آجیل از کاسه مقابلش برداشت و زیر لب به تمسخر طعنه زد:
اینا دیگه چقدر بیکارن؟!!!
این همه راه رو پیاده میرن که مثلاً چی بشه؟!!!
و مجید که کنایه ابراهیم را شنیده بود، بیآنکه
به روی خودش بیاورد، کانال را تغییر داد و دیدم که انگشتش با چه حسرتی دکمه کنترل را فشار داد که دلش هنوز آنجا میان آن همه شیعه عاشق امام حسین علیهالسلام مانده بود و باز دلم به حسرت نشست که هنوز تنور عشقش به تشیع چه گرم است و کار من برای هدایتش به مذهب اهل تسنن چه سخت!
به قلم فاطمه ولی نژاد
•|🕊🌱 سـَڵآمٌـ عَڵْےآݪِیـٰاسـین |•
🌤@salamalaaleyasiin🌤