وقتی صدای اذان رو میشنید، دست از غذا خوردن میکشید و میرفت نماز بخونه.
بهش اصرار میکردیم و میگفتیم:
غذات سرد میشه، تمومش کن، بعد برو نمازت رو بخون.
اما محمود میگفت: اگه نروم نماز بخونم، غذای روحم سرد میشه...
#سردار_شهید_محمود_شهبازی🌷
📚منبع: کتاب محراب عشق
@SALAMbarEbrahimm
کانال کمیل
وقتی صدای اذان رو میشنید، دست از غذا خوردن میکشید و میرفت نماز بخونه. بهش اصرار میکردیم و میگف
•| #از_فرشته_هم_بالاتر👌
امـام خـامنه ای فـرمـودنـد:
جوانان مکـرر برای تعـالی روحی
نصیحت میخـواهند چیزی که بنـده
از بـزرگـان شـنیـدهام یـک کـلمـه اسـت:
پرهیز از گناه!☝️
توصیه دیگر انجام فرائـض است؛
اصلیترین فریضه هم نمــاز است؛ اول
وقت و با حضور قلب و حتّیالمقدور با جماعت.
در این صورت فرشته
خواهید شد؛ ازفرشته هم بالاتر!
@SALAMbarEbrahimm
-------------------------------------------
#شهید_یعنی...❤
@Salambarebrahimm
لباساشو با نظر من میخرید...❤
میگفت:
"باید واسه تو زیبا باشه...❤ "
وقتی واسه خرید لباس جشن عقد رفتیم...💕
با حساسیت زیادی انتخاب میکرد و😊...
نسبت به دوخت لباس دقیق بود...
حتی به خانوم مزوندار گفت:
"چینهای لباس عروس باید رو هم قرار بگیره و...😌
اصلاً خوب دوخته نشده..."
فروشنده عذرخواهی کرد...
وقت تحویل لباس...
خانومه گفت:
"ببخشید لباس آماده نیست...!
،گل هارو نچسبوندم🌸...!"
با تعجب علتشو پرسیدیم...
گفت:
"راستشو بخواید...
همسرتون اونقد حساسه که گفتم...
خودشون بیان و جلوشون گلا رو بچسبونم...‼️
امین گفت:
"اگه اجازه بدید،چسب و وسایلو بدید خودم میچسبونمشون...‼️
حدود ۸ ساعت اونجا بودیم...
تموم گلای لباس و دامنو...
حتی نگینای وسط گلا رو...
خودش با حوصله و سلیقه تموم چسبوند...‼️
تموم روز جشن عقد...💕
حواسش به لباس من بود و...
از ورودی تالار،چینای دامن منو مرتب میکرد...❤
اونقد منو وابسته خودش کرده بود...❤
اونقد واسش احترام قائل بودم...❤
که حتی وقتی واسه مهمونی میرفتیم خونه مامانم اینا...
عادت کرده بودم کنار مبل بشینم پایین پاش...💕
هر چی میگفت:
"بیا بالا کنارم بنشین…💕
من اینجوری راحت نیستم..."
میگفتم:
"من اینطوری راحتترم...💕
دستمو رو زانوهات میذارم و میشینم...❤"
امین میگفت:
"یادت باشه...
#دود_اگر_بالا_نشیند_کسر_شأن_شعله_نیست...
#جای_چشم_ابرو_نگیرد_گر_چه_او_بالا_تر_است…
راستش...
همیشه دلم میخواست...
همسرم...💕
جایگاهش بالاتر از من باشه...
امین همه جوره هوامو داشت...💕
واسه همین عجیب نبود...
که تموم هستیمو...
بپاش بذارم...💕
(همسر شهید،امین کریمی)
🔶 گنجشک به خدا گفت، لانه ی کوچکی داشتم،
آرامگاه خستگیم، سرپناه بی کسیم،
طوفان تو آن را ازمن گرفت کجای
دنیای تو را گرفته بود؟؟
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود
تـو خـواب بـودی
باد را گفتم لانه ات را واژگون کند
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!
چه بسیار بلاها که از تو به
واسطه ی حکمتم دور کردم
و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی
#التماس_تفکر
@SALAMbarEbrahimm
@salambarebrahimm
🔴 ناگفته های دفاع مقدس 1
🚀 جنگ جهانی سوم
🌷استاد رائفی پور🌷
ادامه دارد...
هر هفته...
#پنج_شنبه_ها بر سر #مزارش
میروم و هنگامی ڪه #قبرش را
می شویم، #ناگهان از دل قبر،سید
مهدی مرا صدا می زند و چندبار
می گوید #مامان!
سه بار این ڪار را انجام می دهد
#سرم را روی قبر می گذارم و با
سید مهدی #دردِ_دل می ڪنم.
#شهید_سیدمهدی_غزالی🌷
#م_مثل_مادر_شهید💔
#پنج_شنبه_های_دلتنگی🍂
@SALAMbarEbrahimm
یک سلام از دور دادم زود حل شد مشکلم
هر زمانیکه برایم زندگی دشوار بود
❤السلام علیک یا اباعبدلله
کانال کمیل
#سلام_برابراهیم 🕊 🌷روزهای غم 🌹قسمت (3) ایجاد شده ٬ راحت تر به کانال نزدیک شوند . این شدت آتش ٬ ت
#سلام_برابراهیم 🕊
🌷روز های غم
🌹قسمت (4)
زخمی ها مدام از فرط تشنگی ناله می زدند و آب طلب می کردند. داخل کانال مرتب با خمپاره مورد هدف قرار می گرفت.
پس از آنکه حجم آتش بعثی ها بر روی کانال کاسته شد، ابراهیم چند نفر را به دو طرف کانال فرستاد تا با صدا زدن بچه ها، همه را جمع کنند. خیلی زود بچه ها در کنار دیوار کانال، به دور ابراهیم حلقه زدند. حالا تعداد افراد سالم بسیار کم کمتر شده بود.
ابراهیم گفت: دیگر کانال، جایی برای ماندن نیست. باید هرجور شده امشب به سمت تپه های دو قلو عقب نشینی کنیم. بعد ادامه داد: به دلیل اینکه کانال در محاصره است و میان ما و نیروهای خودی، موانع زیادی وجود دارد، باید یک نفر نیروی قدیمی با دو نفر دیگر بصورت یک گروه و به فاصله از کانال بیرون آمده، به صورت سینه خیز به طرف تپه دو قلو عقب نشینی کنید.
ابراهیم پس از مشخص نمودن افراد گروه های سه نفره، از نیروها خواست در محل های قبلی خود مستقر شده و از کانال و مجروحین مراقبت کنند تا هوا تاریک شود.
آن روز حدود هفتاد مجروح بد حال داخل کانال بودند که نمی توانستند به عقب بروند.
هنگامی که نیروها در حال پراکنده شدن بودند، نوجوانی کم سن و سال از ابراهیم سوال عجیبی پرسید: آیا مجروحین نیز می توانند با ما به عقب بیایند؟!
اگر آن ها را نتوانیم به عقب ببریم، سرنوشت آن ها چه می شود؟!
همه نفرات بهت زده یکدیگر را نگاه می کردند. هیچ جوابی برای این پرسش نبود.
ابراهیم به آن نوجوان گفت: شما به مجروحین کاری نداشته باش، من خودم پیش آن ها هستم....
#ادامه_دارد...
@SALAMbarEbrahimm
📚برگرفته ازکتاب سلام برابراهیم2