#خاطرات_شهدا
💠کارگری با کارگرها
🔰 «جهت سرکشی🚓 به پایگاه مرزی پایگاهی که تحت فرماندهی شهید باقری بود رفتم. حجت را ندیدم از دوستان سراغش را گرفتم،🤔 گویا صدای من را شنیده و شناخته بود مثل همیشه من را صدا کرد و گفت پلنگ سلام ✋بیا اینجا پیشم. دنبال صدا رفتم، کنار ساختمان در حال ساخت پایگاه بود، با لباس نظامی سلاح 🔫به دوش داشت گچ به داخل ساختمان انتقال می داد.😳
🔰 گفتم حجت جان مگر کارگران بنا نیامده اند؟⁉️ گفت بله همه هستند من هم دارم کمکشان می کنم. 😇گفتم خدا قوت، خب اینها پول می گیرن کار میکنند شما چی؟❓ گفت من کمکشان می کنم تا هم روحیه بگیرند هم از لحاظ امنیتی روی کارشان یواشکی نظارت دارم 🔬و هم اینکه این ها بالاخره برای ما ساختمان می سازند، گناه دارند خسته😰 می شوند.
🔰با استاد بنا که صحبت می کردم🗣 می گفتند حجت روزها سهمیه چایی☕️ و ناهارش🍝 را به ما می دهد و می گوید من با نان خالی هم سیر می شوم شما کار می کنید و خسته می شوید.⭕️ بنا می گفت ما از اینکه دیگر بچه ها 👥برای انجام کارها زیاد پیشش رفت و آمد می کنند و خط ✍می گیرند فهمیدیم فرمانده پایگاه است👮 وگرنه از خودش که سوال کردیم، گفت من سربازم ☺️و جهت شستن ظرف ها 🍽توی پایگاه هستم.»
✍راوی؛هـمرزم شـهید
#شـهید_مدافعحرم_حجت_باقری🌷
🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃