حکایت تخته سنگ
در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بیتفاوت از کنار تخته سنگ میگذشتند؛ بسیاری هم غر میزدند که این چه شهری است که نظم ندارد؛ حاکم این شهر عجب مرد بیعرضهای است و… با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط بر نمیداشت. نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسهای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکههای طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.
🍃 حضرت دوست
با آدمها باید بنشینیم و بلند شویم
تا بیشتر قدر تو را بدانیم.
ما خودمان را با هیچ کس مقایسه نمیکنیم
ولی همه را با تو قیاس میکنیم.
عیبی که ندارد، دارد؟
وقتی حرف میزنیم و از حرفمان بد برداشت میکنند
میگوییم اگر تو بودی
حرفمان را حمل میکردی به بهترینها.
وقتی از میان جمع میرویم و پشت سرمان حرف میزنند
میگوییم اگر تو بودی
از جمع که بیرون میرفتیم، خیرمان را میگفتی.
وقتی نیاز پیدا میکنیم به این که دیگران راه بیایند با ما
ولی بی آن که درکمان کنند، میتازند به ما
میگوییم اگر تو بودی، حتماً مدارا میکردی.
وقتی اشتباهی میکنیم
و چوب سرزنش میخورد به سرمان
میگوییم اگر تو بودی، اغماض میکردی.
وقتی به کمک نیاز پیدا میکنیم
و هر کسی به بهانهای از کنارمان بیاعتنا عبور میکند
میگوییم اگر تو بودی
دستمان را میگرفتی.
این «اگر تو بودی»ها با دیگران نشستن را برایمان سخت کرده.
این تویی که طاقتمان را زیاد کردهای
و گرنه سال به سال هم میل دیدن هم را نداشتیم.
شبت بخیر حضرت دوست!
#محسن_عباسی_ولدی
🌴💎🌹💎🌴