بندگان خدا👋🏻
خودرا بسنجید❗️
قبل از آنکه مورد سنجش قرار گیرید ‼️
#نهج البلاغه
@samensadatmand342
#سلام_امام_مهربانم♥
هر صبح ڪہ سلامت مےدهم
و یادم مےافتد ڪہ صاحبے
چون تو دارم:
ڪریم،مهربان،دلسوز،رفیق،
دعاگو،نزدیڪ...
و چہ احساسِ نابِ آرامش بخش
و پر امیدے است داشتنِ تو...
🌤ألـلَّـهُـمَ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج🌤
@samensadatmand342
📚 ویژهنامه: آشنایی با وضعیت سیاسی اجتماعی عراق
📍 در آستانه اربعین حسینی، بسیاری راهی سفر زیارتی عتبات عالیات هستند و در این میان به دنبال بستههایی برای آشنایی بیشتر با کشور عراق؛ ویژهنامه: آشنایی با وضعیت سیاسی اجتماعی عراق حاصل درسگفتارهایی از اساتید زبده حوزه عراق می باشد که مطالعه آن میتواند نیازهای افراد را در این زمینه برطرف نماید.
📍در این ویژه نامه مطالب زیر آمده است:
🔺مروری خلاصه بر تاریخ معاصر عراق: محمدباقر حکیم
🔺جریانشناسی سیاسی شیعیان عراق: علی شمس آبادی
🔺برگی از تاریخ حوزۀ نجف؛ سیاست، هزیمت، انزوا: محمد قطرانی
🔺جریان صدر، مرجعیت و آینده نهاد دین در عراق: دکتر هادی معصومی زارع
🔺جریانشناسی سیاسی اهلسنت عراق: سیدرضا قزوینی غرابی
🔺تاریخ تحولات سیاسی و جریان شناسی کردستان عراق: صلاحالدین خدیو
🔺عشایر عربی مشترک بین ایران و عراق و نخبگان عشایر: دکتر یاسر قزوینی
🔺جریان شناسی رسانه های عراق: سید رضا حسینی
🔺نگاهی به وضعیت اقتصاد عراق: امیرمحمد مهرعلی
🔺ریل گذاری آمریکا برای حضور در عراق: مهدی ازرقی
🖇 دانلود فایل این ویژه نامه بصورت رایگان 👇👇
https://zaya.io/شعوبا_جزوه_شناخت_کشور_عراق
#عراق
@samensadatmand342
🔸بالاخره انجام شد
استارت این طرح تو سال ۱۳۸۷ بوده🤫🤦♂
اصلا کار نداریم ۱۴ سال مردم آب شرب نداشتن!
فقط کاری که تو ده ماه میشد انجام داد، برای چی اینقدر طول کشید؟!
دم اونایی که بالأخره انجامش دادن گرم🔥
✦࿐჻ᭂ❣🌸❣჻ᭂ࿐✦
@samensadatmand342
14.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 لذت رهایی پس از صعود..
🌱 راه رسیدن به لذت رهایی
🔻وصف مشترک فردوسی، مولوی و حافظ
#تصویری
@samensadatmand342
ثامن شهید سعادتمند ۳۴۲ 🇵🇸
#رمان شب #بدون_تو_هرگز ۲۵ 🔹با اون پای مشکل دارش، پا به پای همه کار می کرد ... برمی گشت خونه اما
🎆 #رمان شب
#بدون_تو_هرگز 26
رگ یاب!
🔷 اون شب علی مثل همیشه دیر وقت و خسته اومد خونه ...
رفتم جلوی در استقبالش ... 😊
✅ بعد هم سریع رفتم براش شام بیارم ...
دنبالم اومد توی آشپزخونه ...
- چرا اینقدر گرفته ای؟
💢 حسابی جا خوردم ... من که با لبخند و خوشحالی رفته بودم استقبال!! ...
با تعجب، چشم هام رو ریز کردم و زل زدم بهش...😒
خنده اش گرفت ...
- این بار دیگه چرا اینطوری نگام می کنی؟ 😊
- علی ... جون من رو قسم بخور ... تو ذهن آدم ها رو می خونی؟ ...🙄
صدای خنده اش بلندتر شد ... نیشگونش گرفتم ...
- ساکت باش بچه ها خوابن 😒
🔸صداش رو آورد پایین تر ... هنوز می خندید!
- قسم خوردن که خوب نیست ... ولی بخوای قسمم می خورم ...
نیازی به ذهن خونی نیست ... روی پیشونیت نوشته 🙂
🔸 رفت توی حال و همون جا ولو شد ...
- دیگه جون ندارم روی پا بایستم ...
با چایی رفتم کنارش نشستم ...
🔷 راستش امروز هر کار کردم نتونستم رگ پیدا کنم ... آخر سر، گریه همه در اومد ...
دیگه هیچکی نذاشت ازش رگ بگیرم ... تا بهشون نگاه می کردم مثل صاعقه در می رفتن...
- اینکه ناراحتی نداره ... بیا روی رگ های من تمرین کن😌
- جدی؟
لای چشمش رو باز کرد ...
- رگ مفته ... جایی هم که برای در رفتن ندارم ... 😊
و دوباره خندید ... منم با خنده سرم رو بردم دم گوشش ...
- پیشنهاد خودت بود ها ... وسط کار جا زدی، نزدی؟!
و با خنده مرموزانه ای رفتم توی اتاق و وسایلم رو آوردم...
ادامه دارد ...
🌱نو+جوان+سعادتمند
ثامن شهید سعادتمند ۳۴۲ 🇵🇸
🎆 #رمان شب #بدون_تو_هرگز 26 رگ یاب! 🔷 اون شب علی مثل همیشه دیر وقت و خسته اومد خونه ... رفتم جلوی
🎆 #رمان شب
#بدون_تو_هرگز 27
"حمله زینبی"
🔸 بیچاره نمی دونست ... بنده چند عدد سوزن و آمپول در سایزهای مختلف توی خونه داشتم ...
با دیدن من و وسایلم، خنده مظلومانه ای کرد و بلند شد، نشست ...
از حالتش خنده ام گرفت ...
- بزار اول بهت شام بدم ...
وسط کار غش نکنی مجبور بشم بهت سرم هم بزنم ... کارم رو شروع کردم ...
یا رگ پیدا نمی کردم ... یا تا سوزن رو می کردم توی دستش، رگ گم می شد ...
✅ هی سوزن رو می کردم و در می آوردم ... می انداختم دور و بعدی رو برمی داشتم ... نزدیک ساعت 3 صبح بود که بالاخره تونستم رگش رو پیدا کنم ...
ناخودآگاه و بی هوا، از خوشحالی داد زدم ...
- آخ جون ... بالاخره خونت در اومد ... یهو دیدم زینب توی در اتاق ایستاده ... زل زده بود به ما ...
با چشم های متعجب و وحشت زده بهمون نگاه می کرد ... خندیدم و گفتم ...
- مامان برو بخواب ... چیزی نیست ... انگار با جمله من تازه به خودش اومده بود ...
- چیزی نیست؟ ... بابام رو تیکه تیکه کردی ... 😒
🔸اون وقت میگی چیزی نیست؟ ...
تو جلادی یا مامان مایی؟ ...
و حمله کرد سمت من ... علی پرید و بین زمین و آسمون گرفتش ... محکم بغلش کرد...
- چیزی نشده زینب گلم ... بابایی مرده ... مردها راحت دردشون نمیاد ...☺️
🔷سعی می کرد آرومش کنه اما فایده ای نداشت ... محکم علی رو بغل کرده و برای باباش گریه می کرد ...
💢 حتی نگذاشت بهش دست بزنم ... اون لحظه تازه به خودم اومدم ... اونقدر محو کار شده بودم که اصلا نفهمیدم ... هر دو دست علی ... سوراخ سوراخ ... کبود و قلوه کن شده بود .
@samensadatmand342