یه لحظه ای وجود داره، وقتی داری یه اثری از خودت به جا میذاری، حتی تا قسمتی از اونم پیش رفتی و بعدش بوم. یهو به خودت میای، و میبینی اون چیزی که دستات خلق کردن حتی ارزش نگاه یک هنرمند رو هم نداره. و بعد اون اثر برای همیشه میره توی در قفل شده ی سیاهرنگ خاطراتت. و تنها چیزی که اون لحظه باقی میمونه، حسرته.
میخوام براتون داستان آهنگ های مختلفو تعریف کنم، چون معتقدم هر نوتی داستان خودشو داره.
Opus IX;
داستان از سال ۱۹۳۶ شروع؟ نه رشد میکنه. از خودکشی یه کفاش جوون، به اسم جوزف کلر.
هرکسی خودکشی میکنه، اکثرا یه نامه یا یه نشونه از خودش به جا میذاره. و تنها چیزی که جوزف از خودش به جا گذاشته بود، یه تیکه کاغذ بود که روش یه بخشی از یه آهنگ نوشته شده بود. آهنگ gloomy sunday.
افسرای پلیس، اول فکر میکنن که خب عادیه تو بخوای به عنوان آخرین حرف از آهنگ مورد علاقت استفاده کنی. اما همه چیز اینجا تموم نمیشه.