بسم رب الشهدا و الصدیقین
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون.
کانون امام خمینی(رح) ساعت ۷:۳۰ روز چهارشنبه
تعداد ، هر لحظه درحال افزایش بود . هر کدام با تعدادی کیف و ساک همراه پدر مادرهایی که برای بدرقه ی فرزندانشان امده بودن وارد سالن میشدند
کم کم سالن پر شد و با شروع برنامه ها ، اول از همه دکلمه ی خوشامدگویی بود که مجری آن را به آواز دراورده بود و بعد اتفاقی افتاد که بقیه را نمیدانم اما من شگفت زده شده بودم راوی که در حال خاطره گویی از روزهای اقتدار افرین ۳۴ سال پیش بود لحظه ای مکث کرد بغض گلویش را گرفت. مهمانی را دعوت کرد . با ورود مهمان همه برخاستن با دیدن مهمان خشکم زد مهمان را می دیدم و صدای هق هق گریه هارا میشنیدم مهمان شهید گمنامی بود که بهتر است بگوییم صاحب خانه بود تا مهمان بقول اقای امیدواری امده بود تا راهیمان کند برای راهیان نور راهیان نوری که نورش را مدیون تک تک قطرات خون همین شهدا بود. بعد از راهی کردن شهید گمنام جناب سرهنگ مهجوری سخنرانی کردن سخنرانی در مورد نکات ایمنی سفر و اینکه چطور تلاش میکنند تا از همه محافظت کنند بود .
ساعت ۹:۳۰ در اتوبوس
اتوبوس بلاخره حرکت کرد راه افتادیم به سوی جنوب بعد از ۴ ساعت در راه بودن رسیدیم به خرم آباد برای استراحت وناهار .
بعد از ناهار خوردن ساعت۱۴:۳۰ راه افتادیم بعد از رد شدن از خرم آباد به اندیمشک رسیدیم . اندیمشک اوایل استان خوزستان بود خوزستانی که ۳۴ سال پیش توسط شیرمردان ایرانی نجات یافت و دوباره به ایران پیوست.
ساعت پنج عصر ..دوکوهه
وارد پادگان شدیم غروب دلنشینی که زیبایی دوکوهه را چندین برابر میکرد چند دقیقه ای دور زدیم و عکاسی را شروع کردیم عکاسی از تانک هایی که شاهد چندین سال مقاومتی از دل و جان بودند تانک هایی که علاوه بر کمک کردن به ما ممکن بود روزی لوله شلیکشان را روی سر دلیران ایرانی گذاشته باشند .
صدای اذان بلند شد همه سمت حسینیه رفتیم و نمازی به جماعت خواندیم . بعد از سخنرانی حاج اقا امیدی درباره ی اینکه دوکوهه یک محل استراتژیک ومهم در جنگ بوده حرکت کردیم به سوی خوابگاه بعد از شام و استراحت ساعت ۱۱ شب خاموشی زدن شب اول بود و در فکر این بودم یک روز مگر چقدر میتوان زیبا باشد که از فکر کردن به ان زیبایی ها نمی توانستم بخوابم .
پنجشنبه
ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم هوا بشدت سرد بود و اصلا هوای مناسبی برای بیدار شدن نبود ولی ما شوقی در دلمان بود که نگذاشت بیدار نشویم .
وضو گرفتیم و نماز صبح خواندیم و بعد از صرف صبحانه ، به راه افتادیم .
فقط یک عاشق واقعی میتوانست از مقصد بی خبر باشد و انقدر شوق و اشتیاق در دل داشته باشد .
البته ان شوق اشتیاق بی دلیل نبود حدود ساعت ۹ رسیدیم به فتح المبین کنار رود کرخه . حال و هوای عجیبی داشت در جایی قدم میگذاشتیم که شیر مردانی قطره قطره خونشان را فدای خاک انجا کرده بودند . قدم به قدم فرسخ به فرسخ شهیدی گمنام انجا دفن شده بود. شنیده بودم عملیات فتح المبین علمیات سنگینی بود اما نه تا به این اندازه .شهیدانی که اکثریت آنها کمتر از بیست سال سن داشتند اما دل پر جرأتی داشتند که مطمئناً کمتر کسی پیدا میشود که حتی تلاش کند مانند انان باشد .
ساعت یازده بود حرکت کردیم به سمت هویزه که شباهت های بسیاری زیادی با کربلا داشت . ناهار را همانجا خوردیم و نماز خواندیم و به مزار شهدا رفتیم . در بدو ورود تابلویی توجهم را به خود جلب کرد روی تابلو نوشته بود (( لطفا با دلی شکسته وارد شوید)) معنی این را نمیفهمیدم تا وقتی وارد مزار شهدا شدیم . حضور شهیدان را حس میکردیم شهیدانی که میتوان گفت تقریبا همسن خودمان بودند همین احساسات مبهم با روایتگری اقای امیدواری از شهید علم الهدی
حال و هوای آن روزم را ساخت . فهمیدم چرا با دل شکسته ، فهمیدم اگر دل شکسته نباشد نمیتوان آن اتفاقات را با قلب و روح حس کرد دوباره وقت جدایی بود زود گذشته بود اما خوش گذشت
ولی این بار به سمت کجا میرفتیم؟
ساعت ۱۸:۳۰ موزه خرمشهر
موزه دفاع مقدس خرمشهر که ابتدا در سال ۱۳۰۹ بعنوان بخش اداری شرکت نفت بود و بعد از پایان جنگ ایران و عراق بعنوان مرکز فرهنگی دفاع مقدس شناخته شد . این موزه کنار پل کارون بود و قسمتی از آن تخریب شده بود و وقتی دلیل آن را جویا شدیم فهمیدیم که مدتی به اشغال نیرو های عراقی در آمده بود و در آن مدت ، محل دید بانی نیروهای عراقی بود .
درون موزه کاملا بازگو کننده ۸ سال دفاع مقدس بود. تفنگ ها ، لباس و پلاک های قدمتی حتی دیوار نویس های عراقی که نوشته بودند (آمده ایم تا بمانیم ) همه چیز و همه چیز گویا بود که چه دوران تلخ و ناگواری بود.
ساعت ۱۹:۳۰ حرکت کردیم
گفته بودند میرویم تا رزمایش را ببینیم . ابتدا همه جا تاریک شد جوری که چشم ، چشم را نمیدید رزمایش شروع شد آنقدر هیجان داشتیم که میشد بالا رفتن ضربان قلب را حس کرد. رزمایش که تمام شد فلش گوشی ها روشن شد . با اینکه این قسمت کوچکی از اتفاقات آن سال ها به صورت نمایش بود ولی در همان بیست دقیقه میتوانستیم اضطراب را در چشمان بچه ها ببینیم .
پس اگر ما در آن روز ها بودیم چه میکردیم ؟
آن شب شام فلافل جنوبی خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود مزه و بویش فرق داشت بوی جنوب را میداد . آن شب را زود خوابیدم چون مطمئن بودم فردا هم مانند این روزها اتفاقات جالبی می افتد.
جمعه
ساعت ۷ سفرمون رو به سمت اروند آغاز کردیم مه شدید بود . بعد از سه ساعت توراه بودن به لب مرز رسیدیم. خانه خرابه هایی را دیدیم که نمیدانستم خرابیش از سی و چهار سال پیش باقی مانده یا برای سال های اخیر است لب مرز بود و بقول اقای سلطانی که در این سه ساعت مهمانشان بودیم نزدیکترین جا به کربلا . اقای سلطانی با صحبت هایش به ما فهماند که هرکسی در زندگیش خیلی کم اتفاق میفتد که این گونه طلبیده شود و برایمان از عطر شهادت زد بوی خیلی خوبی داشت با اینکه هرکسی سلیقه ی خاصی داشت اما همه دنبال اسم این عطر بودند که تهیه اش کنند اما اقای سلطانی به دلایلی که فقط خودش میدانست نه اسم عطر را به ما گفت نه دلیلی که چرا به آن عطر شهادت میگویند .
به کنار اروند رسیدیم رود بزرگ و پهناوری که تعداد زیادی از شهدا در انجا مفقود شده بودند کمی آن طرف تر علقمه بود قدمگاه شهدای غواص ، ۱۷۵ شهید غواصی که با دست بسته زنده به گور شده بودند
باز هم همان حس عجیب ، همراه شدن با کسانی که آنجا بودند حس عجیب اما زیبا و دلنشین .
بعد از سخنرانی اقای راوی و مداحی اقای عبدی در راه برگشت سرود اباصالح را با اقای مهجوری همخوانی کردیم و ثوابش را تقدیم شهدای علقمه کردیم .
ساعت ۱۶:۳۰ به طرف شلمچه حرکت کردیم
نزدیکای شلمچه که بودیم به جایی رسیدیم که مسافران کربلا ماشین هایشان را پارک میکردند و به سمت حرم عشق میرفتند در فکر بودم که اقای سلطانی داد زد مسافران کربلا پیاده بشوند . دست خودم نبود یکهو بلند شدم که آماده شوم ولی بخودم که آمدم دیدم مقصد ما حرم عشق نیست با قلبی شکسته نشستم ساعت ۱۷:۱۵ بود که به شلمچه رسیدیم . شلمچه یک حس آشنای غریبه، انگار سالها آنجا زندگی کرده بودم در حالی که بار اول بود به آنجا میرفتم از دور تپه سلام را دیدم . از حاج آقا امیدی پرسیدم که قضیه تپه سلام چیست ؟ گفت نزدیک ترین مکان ایران به کربلا. نمیدانم چگونه ، اما میدانم پاهایم مرا به آن سمت میکشید . رفتم بالای تپه یک تابلو دیدم رویش نوشته بود ((کربلا فقط یک سلام )) نمیدانم پاداش کدام کار خوبم بود که آنگونه به حرم عشق نزدیک شده بودم شاید فقط یک سلام مجاز بود اما من یکساعت را آنجا ماندم و سلام دادم درد و دل کردم . دلم نمیامد آنجا را ترک کنم پای رفتن نداشتم اما مجبور بودم تا به دوستانم بپیوندم .
آنجا اگر تفنگ وسیله دفاعی بود برای ما شده بود وسیله ی عکاسی نوبتی منتظر می ماندیم تا با آن عکس بگیریم .
بعد از تمام شدن کارمان فکرم کنار بچه ها بود اما دلم مرا به سمت تپه سلام میکشاند یکبار دیگر برای خداحافضی به آنجا رفتم و به خودم قول دادم که روزی نزدیکتر از این فاصله به حرم عشق بشوم .
ساعت ۲۱ به خوابگاه رسیدیم
صدای رزمایش می آمد خیلی دلم میخواست که دوباره به دیدن آن بروم اما موقعیتش نبود
جشن داشتیم . کار زیبای نمایش و دکلمه و شعر ، خیلی دلنشین بودند . به مناسبت تولد حضرت علی(ع) اقای مهجوری به هرکسی که نامش علی بود جایزه میداد . شاید عجیب باشد اما نه تنها من بلکه کلی دختران دیگه اسمشان علی بود نمیدانستم به آن وضعیت بخندم یا گریه کنم
شب خوبی بود اما شب اخر بود پس تصمیم گرفتیم امشب هم بیدار بمانیم هوا سرد بود چایی هم آماده ، بهترین موقعیت بود برای دورهمی .
آن شب تا ساعت ۳ یا ۴ بیدار ماندیم ولی خستگی نگذاشت بیشتر بیدار بمانیم .
خوابیدیم ولی کمتر از دو ساعت. بازم مطمئنم چون شب اخر بود ارزش داشت .
شنبه
ساعت ۹ به معراج شهدا رسیدیم بازم سوال های بدون جواب نمیدانم چقدر میتوانستیم خوشبخت باشیم که یک شهید گمنام برای بدرقه ی راهمان به سمت شلمچه بیاید یک شهید گمنام هم برای بدرقه راه برگشتمان . اینجا بود که ایمان اوردم برای دلیل های مهم تری که در ذهنم بود مرا طلبیدند . بغض در صدای همه ، اشک در نگاهشان گویای این بود که آنها هم همین حس را داشتند .
متاسفانه این هم زمان کوتاهی داشت.
مقصد بعدی شوش دانیال بود. دانیال نبی که در باور ادیان ابراهیم (ع) یکی از پیامبران بنی اسرائیل بود .
حدود یکساعت در بازار وقت داشتیم که سوغاتی مناسب اهواز را بگیریم آنجا اولین جایی بود که با مردم خوزستان برخورد داشتم مردمان خونگرم و دوست داشتنی که بیشتر آنها لهجه ی عربی داشتند .
بعد از آنجا به حسینیه شهدای گمنام اندیمشک رفتیم . اخرین توقف اصلی در این سفر بود پس هرچه حرف داشتیم با شهدای گمنام آنجا زدیم و بعد از صرف ناهار حرکت کردیم .
همه بغص داشتند ناراحت بودند اخرین بار برای نماز مغرب ایستادیم انگار واقعا این سفر درحال تمام شدن بود . اقای مهجوری که در این سفر درس های زیادی به ما آموخته بود برای خداحافظی به اتوبوس ما آمد . نمیتوانستم جاری شدن اشک هایم را کنترل کنم انگار اگر چندین سال هم انجا میماندیم باز کم بود. باور کردن اینکه باید از انجا دور می ماندیم سخت و غیر قابل تحمل بود .
((((((تمام شد آن سفر عشق ))))))
شهدا در قهقه مستانه اشان عند ربهم یرزقونند
🕊🕊ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده🕊🕊
جزیره مجنون🕊
شنبه ساعت ۹ به معراج شهدا رسیدیم بازم سوال های بدون جواب نمیدانم چقدر میتوانستیم خوشبخت باشیم که یک
سفرنامه دوست عزیزمون فائزه محمدزاده
دبیرستان شاهدفاطمه الزهرا
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارشی از آغاز تا پایان سفر به دیار شهدا😍🥺
کاری از دوست عزیز ستایش قادری
دبیرستان زینبیه
#حوزه_شهید_فهمیده_دو
💠 میگفت؛ در دعاهای ماه رجب بیشتر به یاد امامتان باشید!
وقتی میخوانی؛ "یا مَن ارجوه لکل خیر" خدای کریمی را صدا میکنی که هر چه خیر و احسان است از او انتظار میرود، پس حتما توجهات را به دیگر کلامِ معظمش نیز معطوف کن که در قرآن کریم فرموده؛
"بقیة الله خیر لکم"...
پس میان همهی خیرات از خداوند انتظار بهترین را داشته باش، انشاءالله پروردگارمان آن عظیمترین لطفش، یعنی وجودِ نازنینِ مهدیِ فاطمه سلام الله علیها را در عزیزترینِ ماههایش یعنی ماهمبارکرجب به ما عطا فرماید.
#یاربفرجاماممارابرسان
23.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلنوشته باصدای دانش آموز عزیز
محدثه امیدی .دبیرستان بهار.
حضور رهبر انقلاب در مرقد امام خمینی(ره) و گلزار شهدا
در آستانه ایام الله دهه فجر و چهلوچهارمین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب صبح امروز (سهشنبه) با حضور در حرم امام خمینی(ره) یاد و خاطره بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران را گرامی داشتند.
رهبر انقلاب اسلامی سپس با حضور در مزار شهدای حادثه هفتم تیر و شهدای انفجار دفتر نخست وزیری در هشت شهریور سال ۱۳۶۰ یاد شهیدان بهشتی، رجایی و باهنر و یاران شهیدشان را گرامی داشتند.
حضرت آیتالله خامنهای همچنین بر مزار شهید مدافع امنیت آرمان علی وردی و تعدادی از شهدای مدافع حرم، شهدای گمنام و شهدای مدافع سلامت نیز حضور یافتند.