🌙شب واقعه، جواب تلفن همراهش را نمیداد. زنگ زدم به گردانش. گفتم «هر اتفاقی افتاده به من بگید.» اظهار بیاطلاعی کردند. سه چهارتا بیمارستان را گشتم. رفتم دفتر گردان.
👤حاجآقایی گفت به بیمارستان تامین اجتماعی مراجعه کنم. همکارانش هم پشت سر من آمدند. رفتیم حراست.
🔹گفتم: «پسرم سپاهیه. اگه اتفاقی براش افتاده، به من بگید تا بتونم آرامآرام خونواده و همسرش رو آماده کنم.» حرفم را پذیرفتند. همراه یکی از دوستان مرتضی که روحانی بود برای شناسایی به سردخانه بیمارستان رفتیم. درِ کشو را باز کردند. مرتضای من بود. سر و صورتش کبود شده بود.
💔نمیتوانستم گریه کنم، فقط گفتم: «اناللهواناالیهراجعون.» گفتم: «خدایا! این پسر امانت خودت بود. خودت دادی و گرفتی.»
✔️سعی کردم به خودم مسلط باشم. از بیمارستان بیرون آمدم. همسر و مادرش پریشان به سمتم آمدند. گفتم: «چیزی نشده. مرتضی بستریه، اما به دلایل امنیتی الان نمیذارن ببینیمش.» حرفم را باور کردند و به خانه برگشتیم. دخترهایم بیتابی میکردند. دورم را گرفتند و قسمم دادند که بگویم برای مرتضی چه اتفاقی افتاده. ارتباطش با خواهرهایش عالی بود. نمیدانستم دخترهایم چطوری دوریاش را تاب میآورند. به آنها گفتم: «امشب رو صبر کنین، قسم میخورم فردا شما رو پیش مرتضی ببرم.»
▪️به قولم عمل کردم. عصر روز سهشنبه، خانوادگی همه با هم در معراج شهدا و در کنار مرتضی بودیم.
#سالروز_شهادت
#روایت_پدر_شهید
#شهید_مرتضی_ابراهیمی
ว໐iภ↬ @sangarshohada 🕊