🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠ #سرّ_سر
✍نویسنده: نجمه طرماح
● #خاطرات_شهیدحاج_عبدالله_اسکندری
#قسمت_بیست_و_نهم
..
برگشتم سر گلسازی،. یک سری گلهای آفتاب گردان و داوودی هم یادگرفته بودم. دستم به کاغذ الگو ها بود و دلم پیش بچه ها و فکرم پیش آقا عبدالله. قید گلسازی را زدم و و قرآن را برداشتم تا جز بیست و نهم را هم بخوانم. معلوم نبود فردا عید فطر باشد یا نه.
آخرهای جزء بودم که آقا عبدالله زنگ زد و احوالم را پرسید. گفتم:"آقا اسدالله باهات تماس گرفت؟"
"آره یک سوال داشت"
"خوب چه خبر"
"سلامتی! گفتم کارهات رو بکنی بریم شیراز امروز ظهر."
"بریم شیراز؟ همین جوری یهویی؟ خبری شده؟"
"نه.. چه خبری؟ شیراز کار دارم گفتم اگر میخوای بیا خانواده رو هم ببین"
"بچه ها درس و مدرسه دارن."
"بچه نیستن که! ماشالله بزرگ شدم. برای اوناهم یه فکری می کنیم. شما آماده شو. دارم راه می افتم"
" خوب تا برسی من از نگرانی می میرم"
" خدا نکنه خانومم. نگران چی؟ بذار برسم خونه با هم حرف می زنیم. یه سفر دو روزه برای دیدن اقوام نگرانی داره؟ "
گوشی را گذاشتم. هرکاری می کردم نمی توانستم تماس صبح آقا اسدالله را بی ارتباط با سفر امروزمان بدانم. یا تنهایی خیالاتی ام کرده بود و یا واقعا اتفاقی افتاده بود. تا آقا عبدالله آمد بی اراده اشک می ریختم.آقا عبدالله اول سراغ من آمدو قرآنی را که کنارم روی زمین گذاشته بودم برداشت و روی طاقچه گذاشت. آرامش در چهره اش همیشگی بود. آن قدر که نمی شد از حالت چهره و برخوردش پی به چیزی برد. هرچند آن لبخند ماندگار روی لب هایش را نمی دیدم، اما از نگاه و رفتارش چیزی نمی فهمیدم.
"فشارت می افته، روزه هم هستی نشستی بیخود گریه می کنی؟"
"دلم شور میزنه. شما که حرف نمیزنی"
"دلت شور چی میزنه؟ بچه ها؟ خوب میان ناهار میخورن اگر هم فردا عید باشه تعطیل هستند و توی خونه می مانند"
"تنهایی بچه ها که یک طرف. چیه که داریم با این عجله میریم شیراز؟ "
" من که گفتم کار برام پیش اومده. دلم نیومد تنها برم. یکی از همکارا دم در ایستاده ما رو ببره مشهد، با هواپیما بریم دیر میشه ها؟ "
زیرگاز را خاموش کردم و چادر مشکی ام را از جا لباسی برداشتم :"صبر کنیم بچه ها بیان؟ "
" کلید دادم به یکی از همکارا تا ظهر خانومش رو میاره اینجا پیش بچه ها. دیر میشه اعظم خانم. بی خود به دلت بد راه نده"
کیفم را که به زور رخت و لباس در آن چپانده بودم را برداشت و منتطر ماند تا پشت سرم در را قفل کند. در ماشین را باز نکرده پرسیدم :" نمی خوای به من به من بگی چی شده؟ "
" داریم میریم شیراز چی باید بشه! "
رو به دوستش گفت:" آقا حلال کنید معطل شدید"
" سلام حاج خانوم بفرمایید. نه آقای اسکندری وظیفه است"
آقا عبدالله هم جلو نشست و سر صحبت را باز کرد از زمستان و سردی هوا و اینکه خیال ندارد حالا حالاها دست از سر سبزوار بردارد."
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠ #کدامین_گل
✍خاطرات شهید فرهاد شاهچراغی
● #قسمت_بیست_و_نهم
●نویسنده :مجیدخادم
گروه دیگر آن طرفتر به شدت میخندیدند. یکی داشت میگفت:« آقا ما تازه دیشب فهمیدیم خمپاره چیه!! و اینکه میگن ترکش میاد یعنی چی؟
یکی دیگرشان وسط قهقهه ها میگفت:« دیشب ما هی دیدیم صدای سوت که میاد، فرماندمون شیرجه میزنه روی زمین، گفتیم بنده خدا ترسیده خل شده، تازه صبح فهمیدیم قضیه ترکش و اینا چیه...»
خاطرات عملیات ( عملیات ثامن )را برای هم می گفتند، که یک نفر بلند شد روی سنگری به اذان گفتن. وسط نماز که بودند ماشین سیمرغ تدارکات به خط نزدیک شد و برای بچه ها غذا آورد بعد از نماز ناصر غذا گرفت و آمد کنار خاکریز نشست هنوز شروع به خوردن نکرده بود، محمد کیومرثی همراه دو اسیر عراقی از خاکریز پایین آمد و رسید به ناصر.
_«نگاه آقای عدومی، من این دوتا رو گرفتم .این تیربار و تیرا هم دستشون بود. و نوار تیرها را ضربدری بسته بود روی سینهاش و تربار ژ۳ هم توی دستش بود «غنیمته»
_آفرین پسر بارکلا! پس تو تا آخر ماموریت با همین تیربار بشو تیربارچی گروهان ما .
_رو چشم آقا ناصر.
ناصر نشاندشان و غذا گرفت و برایشان آورد .داشتن غذا میخوردند که انفجاری مهیب وسط جمع شان سینه خاکریز را لرزاند . یک لحظه که گرد و خاک کمی فرونشست ،هرکسی پرت شده بود یک طرف. ناصر به هوش آمد. ولی موج گرفته بودش، و نمی دانست دارد چه کار می کند. تمام بدنش پر شده بود از خون و تکههای گوشت .انگار سطلی از خون رویش خالی کرده باشند. این طرف و آن طرف می دوید و دست می کشید روی بدن و سر و صورتش تازه پشت لباس سبز شده بود و ریشه تنُُکی در آورده بود که از توی سرخی خون پاشیده و مالیده شده روی صورتش نخ بیرون زده بودند.
فرهاد از آن طرف دوید و گرفتش محکم توی بغل تا آنکه آرام شد. ایستاده سرش تا شانه های فرهاد بود .هنوز هم دست لرزان را می کشید روی بدن خودش کمی آرام شد به کندی از آغوش فرهاد جدا شد.
پیراهن خاکی رنگ فرهاد هم از خون های روی پیراهن ناصر لکه لکه سرخ شده بود
_جاییم خورده آقا فرهاد؟!
_هیچ جات .سالم سالمی .مورد گرفته بودت.
ناصر ناگهان دوید سمت جایی که نشسته بود .چیزی نبود روی خاکریز رفت. دید آن طرف خاکریز بدنی نصف شده فقط به خون که از شکم به پایین ندارد افتاده گفت :«آقا فرهاد اسیر ها»
آن وقت دوید بالای سر پیکر ،نوار تیر ضربدری روی سینه خونین را شناخت. انگار گلوله تانک مستقیم به شکمش خورده بود یا چیزی توی همین مایه ها.
فرهاد بچه ها را صدا زد تا بیایند جسد را ببرند و همراه ناصر برگشت این طرف خاکریز .
ناصر که از دور تانکی را دیده بود با انگشت اشاره کرد و گفت:« ببین ببین دارن میزنن!!!
_«ها تازه ندیدی اون سمت چه خبره ؟!اینجا که هنوز خبری نیست»
صدای انفجار گلوله تانک دیگری کمی آن طرفتر. فرهاد و ناصر دراز کشیده بودند روی زمین. تانکهای عراقی پاتک کرده بودند و بچهها تا به خودشان بیایند و آزادی جی زنها شروع کنند،غافلگیر شده و نصف گردان مجروح و شهید شده بودند. کم کم سر و کله هواپیماهای عراقی هم پیدا شد و کمی بعد هلیکوپترهای ارتش به کمک آرپی جی زن ها آمدند.آتش دوباره شدت پیدا کرده و درگیری اصلی انگار تازه شروع شده بود. دم عصر.
فرهاد بای بیسیم پشت خاکریز بود و ناصر بچهها را از این طرف و آن طرف جمع می کرد و می فرستاد توی سنگر ها.
«فعلاً باید بمونیم خاکریزها را حفظ کنیم تا نیروی جایگزین برسد»
فردا صبحش رسیدند. گردانی تازهنفس از بچه های بسیج و ارتش که خط را تحویل گرفتند. گردان عملاً متلاشی شده از درگیریهای شدید تمام روز و شب گذشته برای استراحت و بازسازی به عقب فرستاده شد.
ادامه دارد..✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠ #برزخ_تکریت
✍ خاطرات آزاده : حکیمی مزرعه نو
● #قسمت_بیست_و_نهم
💠 حوالی بصره
در محوطه ای باز ، استقرار یافتیم
براساس مشاهدات عینی سمت راست جایگاه که به شهر بصره منتهی می شد بشکه دویست لیتری آبی قرار داشت که سرش باز بود و به عنوان منبع آب آشامیدنی از آن استفاده می کردند و سمت چپ ، چادرها واقع بود که بچه ها را برای بازجویی بدان هدایت می شدند.
به شکل دایره با فاصله حدود یک متر از یکدیگر استقرار یافتیم.
دو تن از دوستان همشهری آقایان علی جعفری و علی خانی زاده که در نقطه دیگری گرفتار شده بودند نیز به جمع ما پیوستند.
آقای خانی زاده همان رزمنده ای است که در قسمت بیست سوم به ایشان اشاره شد.
دوستان را یکی یکی برای بازجوی به چادر منتقل و معمولا همه بازجویی ها همراه با ضرب و شتم بود .
یکی دو نفر از دوستان نیز با برق ولتاژ پایین پذیرایی شدند .
بوسیله تلفن صحرایی ، بدین شکل که سیم را به نقاط حساس بدن وصل و در اثر چرخاندن هندل آن ، ولتاژ به بدن منتقل می شد .
نوار ترانه گذاشته بودند و می خندیدند.
قصدشان بیشتر تفریح بود تا بازجویی.
با این که اواخر بهمن ماه بود ولی هوا گرم و شرجی بود و ما دائما تقاضای آب می کردیم.
بعضی از سربازان که دل رحم بودند ظرف آبی از همان بشکه دویست لیتری برداشت و جلوی دهانمان می گرفتند
سربازی به هر نفر یک سیگار فکر کنم سومر پایه بلند ، تعارف اجباری کرد.
دستها بسته ، ولی چشمها باز بود.
تشنه بودیم . سیگار می خواستیم چکار.
سیگار را روشن و روی لبمان گذاشت و گفت : خمینی گول جیگایر حرام
یعنی : امام خمینی ره میگه سیگار حرامه
گفتیم : لا. لا همچین چیزی نیست.
لبهایمان خشکیده و بهم چسبیده بود
سیگار هم شده بود غوز بالاغوز
فقط دودش به چشممان رفت
در آخر فیلترش هم از لبمان جدا نمی شد که بماند..
ساعت حدود سه بعد از ظهر بود. درخواست اقامه نماز کردیم.
گفتند : صلات ممنوع
بعدها زیاد با واژه عربی بالجیش صلاه ممنوع مواجه شدیم یعنی در ارتش نماز نداریم ، ممنوع
به دوستان پیشنهاد شد با همین وضعیت نماز را ادا کنیم .
نمازی بدون وضو و قبله و مهر و با دست بسته .
رکوع و سجود هم با اشاره.
نزدیکی های غروب منتقل شدیم به پایگاهی که بنظر می رسید متعلق به هوانیروز باشد.
اول در محوطه ساختمانی که به اندازه حیاط یک مدرسه فضا داشت جای گرفتیم.
نیروها که احتمالا درجه دار بودند اطرافمان تجمع و تماشا می کردند. یادم نمی آید که در اینجا چندان ضرب و شتمی شده باشیم .
بعدا از مدتی به اتاقی که در سمت چپ حیاط واقع و بیشتر به دفتر فرماندهی شبیه بود جای دادند.
ادامه دارد..✒️
⛔️کپی ونشر ممنوع..چون این خاطرات هنوز چاپ نشده نویسنده راضی به نشرش نیستند..فقط همینجا بخونید🌹
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊