یک روز اهلِ دلی نوشت که ؛گویند تمنایی از دوست بکن سعدی... من اما مصرعِ بعدی را به یاد نمیآورم. به مُهرِ تمیز و کادربندی شدهای نگاه میکنم که سربازِ عراقیِ جوانی روی آرامگاه حافظِ پاسپورتم زده است. واژه جمهوریة العراق افتاده درست روی سقف حافظ و کمی غُرغُر میکنم ولی فدای سر صاحبِ این روزها... لبخند روی لبم میآید، ناخودآگاه زمزمهاش رو لبم مینشیند، به یاد میآورم و آهسته نجوا میکنم؛
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم داشت از دوست تمنایی
#موکب_درمانی
هیئت ثارالله🏴
یک روز اهلِ دلی نوشت که ؛گویند تمنایی از دوست بکن سعدی... من اما مصرعِ بعدی را به یاد نمیآورم. به م
📸#گزارش_تصویری
🟢 سفرنامه اربعین | قسمت اول
ورود کاروان به کشور عراق؛
تصاویری از حالوهوای مرز در آستانه اربعین حسینی.
#در_مدار_حرمت_خدمت_عشاق_کنیم❤️
#موکب_درمانی_اربعین
موکب درمانی اربعین هیئت دانشجویی ثارالله
اربعین ۱۴۰۵ 🇮🇷 | 🇮🇶الأربَعین ۱۴۴۸
╭┅────────┅╮
@sarallahmui
╰┅────────┅╯
هیئت ثارالله🏴
دلسرد اعلانِ دریافت پیام را که میبینم ضربانِ قلبم روی هزار میرود. خودش را به در و دیوار سینهام
دلگیر
چند مرتبه درب اتاق هتل را آرام کوبیدم.
آن طرف یک نفر پرسید: «شما؟!»
بیمیل فقط به زمزمهای کوتاه جواب دادم:
«از بچههای موکب درمانیام...»
در فاصله تکان خوردن دستگیره تا باز شدن آن من حداقل در ذهنم درست روبهروی عمود اول ایستاده بودم. یک مستطیلِ سبزِ آهنیِ رنگ و رو رفته که بارها و بارها دیده بودمش حالا اما در واقعیت پردههای کشیده اتاق، نور حبس شده پشت پارچه ضحیمِ کرمی رنگ و سرمای خزیده روی پوستِ تبدارِ چهرهام، احوالاتم را بیشتر به هم میریزد. یک کلوخِ سفت از بغض چسبیده به سقف گلویم و کنده نمیشود. به لفظ درمان فکر میکنم. به بیمارستانی که میخواستم به اندازه چند روز از تمام ماجراهایش فرار کنم؛ به شغلی که بخشِ دوستنداشتنیاش تا پشتِ دیوارهای این هتل با من آمده بود. ولی جنبه دیگر ماجرا این بود که همین دوستنداشتنیها داشتند من را میبردند زیر آسمانِ کربلا و نمیشود انکارش کرد... چیزی که انتظارم را میکشید خط به خطم را از قبل خوانده بود.
حکمت خدا ما را با نخواستن امتحان میکند و
بعدا تشنه خواسته شدن...
یک بار دیگر زمزمه میکنم، آرام و کمی تسلیم؛
«از بچههای موکب درمانیام...»
ادامه دارد...
#خادم_نوشت
#روایت_عاشقی
-پارت دوم
هیئت ثارالله🏴
دلگیر چند مرتبه درب اتاق هتل را آرام کوبیدم. آن طرف یک نفر پرسید: «شما؟!» بیمیل فقط به زمزمهای
دلخوش
پیام فرستاد که؛
«داری میری جایی که آدم خوبا از همه چیز دل کندن...»
راننده عراقی اعصابِ درست و حسابی نداشت؛ برخلافِ او کولرِ ونِ سفیدرنگش خوب کار میکرد. قبل از آن، برنامه ما برای تاریخِ رُندِ ۰۵/۵/۵ از میانه وادیالسلام میگذشت و حالا به لطفِ اعصابِ نداشته راننده، دارد در خیابانهای فرعی کربلا روی شانههایمان سنگینی میکند. برای اولینبار، بعد از یکسال که پایین دستِ خیابان رو به گنبد زیبای او میایستم یک نفسِ کوتاه از سینهام بالا آید. میخواستم فضای معنوی را عمیقتر کنم که دوباره یادم آمد برای من اما روپوش سفیدِ تهِ کولهام، اضافهترین بار به نظر میرسد. حالا میفهمیدم که دلکندن چقدر سخت است. حالا میفهمیدم آدم برای آزادکردنِ روحِ زمینگیر شدهاش، اول باید دلکندن یاد بگیرد. اهلِ زمین همیشه زمینگیر میشود و آسمانِ بالای سر ما در کربلا، جای پرواز داشت. هر کدام از ما چیزی برای از دست دادن داریم و میدانیم که یک روزی بیبروبرگرد با همان امتحان میشویم...
فقط نمیدانستم که دستِ سرنوشت خیلی قویتر از این حرفهاست. به خود که آمدم داشتم همان روپوش سفید را تن میکردم. پارچه سبز دمِ موکبِ درمانی را کنار زدم و دوباره همان جمله را اما اینبار محکم و مطمئن و بلند ادا کردم؛
« از بچههای موکبِ درمانیام...»
از شبِ قبلِ حرمِ پسرِ امالبنین یک چیزی عوض شده بود...
دلم خوش شده بود :)
ادامه دارد...
#خادم_نوشت
#روایت_عاشقی
-پارت سوم