eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کارِ ساده اما پرمحتواییه. آفرین به سازنده‌هاش❣ من دست‌به‌دستش می‌کنم به نیّتِ امر به معروف و نهی از منکر. @sarbehrah
سربه‌راه
دوستم که خودش متأهله از تهران اومده، پیام زده کِی وقت داری بیای حرم ببینمت؟ می‌گم فعلا دعام کن تا به
بدِ دوستم و گفتم، خوبشم بگم؛ زینب قبل از ازدواج، محجبه و مأخوذ به حیا بود (حجاب و حیا با هم فرق دارن؛ مثلا من حجابم اگه هشتاد باشه از صد، حیام پنجاهه. یعنی پوششِ کامل رو دارم اما مثلا در صحبت کردن با آقایون راحتم. هیچ توجیهی هم نداره و خودم می‌پذیرم اشتباهه و درصددم درستش کنم. یا مثلا مراقبِ خنده و حرکاتم تو خیابون نیستم. کلا راحتم متأسفانه. پس هر محجبّه‌ای باحیا نیست، هر باحیایی هم محجبّه محسوب نمی‌شه. دختری که لخت و عور بیاد بیرون، بعد موقعِ صحبت با نامحرم سرش و بندازه پایین و مثلا حیا کنه، یا خودش و مسخره کرده، یا ما رو گلابی فرض!) زینب و می‌گفتم؛ صورتش هیچ آرایشی نداشت و تو اربعین عینِ من و رفیق، سیاه‌سوخته شد :) بعد از ازدواج، هم حجابش بیشتر شده، هم حیاش. نه این‌که قبل از ازدواج اینها کم باشه، به هیچ‌وجه! دقیقا محجبه و مأخوذ به حیا بود، اما بعد از ازدواج این نیمِ ایمانش واقعا کامل‌تر شد. چادرش ساده‌ی ایرانی شده بود. زیرِچادرش عبای بلند. روسریِ قواره‌بزرگ. رنگ‌ها تیره. روی صورتش حتی یه ضدّ آفتاب نبود. طلاوعلا و زیورآلاتی بهش اضافه نشده بود و فقط دستِ چپش حلقه‌ی ساده‌ای داشت. شما رو نمی‌دونم، ولی من تا بوده، تو بسیج... تو جهادی... تو راهیان نور... تو سفرای عتبات... تو طرحِ ولایت... تو دورهمی‌های سرِ مزارِ شهدا... حتی تو هیئت... دوست‌مذهبیای بعد از ازدواجم و یه‌طورِ دیگه دیدم... نه که آرایشِ غلیظ، نه! مذهبیا این‌قدر رُک و پوست‌کنده کار نمی‌کنن! بیشتر آب‌زیرِ کاه و منافق‌خِصلتن! یه‌طوری عمل می‌کنن هم این‌ور و داشته باشن، هم اون‌ور و، هم همه‌ور و! نه سیخ بسوزه، نه کباب(!) قشنگ یه لایه‌ی ظریفِ آرایش... سایه‌چشم‌های ملیح... سُرمه... رژِ لب‌های ملیح... لباسای رنگی... زیورآلات... چادرای مدل‌دار... حتی با بوی عطر و ادکلن... افطاریِ چهارشنبه رو یادتونه؟ خدا شاهده دوستم که سلبریتیِ امر به معروف و نهی از منکرِ حجابه با صورتی اومد و رفت که روی ابروهاش کار شده بود... من نمی‌دونم اسماش چیه... کیف و روسری سِتِ رنگی داشت... زیرِ چادرِ جلوباز، پیراهنِ کوتاه و رنگی... زیرِ پیراهن، جوراب‌شلواری... من اگه اینا رو بپوشم کسی نمی‌تونه بهم ایراد بگیره (می‌تونه، به فرض می‌گم و بر مبنای گفتمانِ فعالیت) اما اونی که شاخِ تبلیغِ حجابه و مردم می‌شناسنش نههههههه! مگه اصلِ حجاب؛ جلبِ توجه نکردن نیست؟! این چه حجابیه که همه تا می‌بینن خوششون میاد و هوس می‌کنن محجبه شن؟! می‌لنگه کار! بد هم می‌لنگه! (باطنِ همه‌مون با خدا و روزِ قیامت، من در باطن و نیّت‌ها حرفی ندارم. حرفم نمودهای دین‌داریه که در نگاهِ تمدنی، جامعه‌سازی و تربیتِ نسل حائز اهمیته) شما رو نمی‌دونم، ولی مذهبیای دورِ من بعد از ازدواج، تکاملِ دین و ایمان تو اعمالِ ظاهری‌شون دیده نمی‌شه! اگه فکر کردید جامعه‌ی مذهبیِ دورم محدوده و نمونه‌هام کم، باید بگم سخخخخخخت در اشتباهید! من با ارگان‌هایی کار کردم و بودم و هستم که کرور کرور جوامعِ مذهبی درونِ خودشون دارن... ای کاش تعدادِ مذهبی‌حقیقی‌هایی که دیده بودم قدرِ انگشتای دست و پام می‌شد... اما گشتم نبود... نگرد نیست! @sarbehrah
یکی از دخترام مرحله‌ی منطقه‌ای انشای خوارزمی رو قبول شده و با هم می‌ریم برای مرحله‌ی خوانش😍 هورررررررررررررررررررررااااااااا😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 می‌شه سیلِ صلواتاتون رو راه بندازین خوانش هم بره بالا؟😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
از دخترای طبقه پایین هدیه گرفتم... برام آرمان گرفته چون روی دفترچه‌م آرمان بوده و فهمیده دوستش دارم... برام ذوالفقاری گرفته چون می‌دونه رفتم وادی‌السلام... چقدر دقیقن... چقدر نمادها و اِلِمان‌ها بیش از آموزشِ مستقیم اثرگذاره... چقدر معلمی خطرناکه و من نمی‌دونم دیگه چه نمادهایی از من ساطع شده و روی ذهن و قلب‌شون اثر گذاشته... یا صاحب‌الزمان! من از اوّل هیچ‌کاره بودم... هر صبح دخترام و سپردم به شما... در حق‌شون مضاعف دعا بفرمایید❣ @sarbehrah
سربه‌راه
یکی از دخترام مرحله‌ی منطقه‌ای انشای خوارزمی رو قبول شده و با هم می‌ریم برای مرحله‌ی خوانش😍 هورررررر
ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطفِ شما گامی چند یه تشکّرِ کوچیک و عبوری❣ @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
خیال می‌کردم قُلّکم؛ پُر از دارایی! خودم را بااااااد کرده بودم و خدا را بنده نبودم! شما مرا به گوشه‌نگاهی شکستی... دیدم پُر بودم از تهی! آدم‌ها شکسته‌های قُلّک را دور می‌ریزند... شما مرا دور نریختی... آب به صورتم زدی... من از رویارویی با خودِ توخالی‌ام وحشت کرده بودم... آب که از سرانگشت‌های مبارکِ شما به صورتم پاشید، تَرَک‌های شکسته‌ی تیزم، نرم شد... گِل شد... شما گِلِ دلم را به دست‌هایتان گرفتید... به صبر و عطوفت گِلَم را شکل دادید... به قلبِ توخالی‌ام دمیدید... شهریارِ پرهیزکار در گوشم «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي» خواند... من سَبو شدم که با شنیدنِ نامت آب شوم... شما شکسته‌های تیزِ مرا نرم کردی... سبو کردی... به دست گرفتی... شدی عُهده‌دارم... ای عُهده‌دارِ مردمِ بی‌دست‌وپا حسین! ماجرای شکستنِ قلّکِ توخالی‌ام و کوزه شدنم به دست‌های شما برمی‌گردد به مشّایه... به جاده‌ی نجف تا کربلا... به سرانگشت‌های مبارکِ شما که ذرّه‌ای از خاکِ پای عمودها را با خاکِ من سِرِشت... گِلِ نامرغوبِ دلم را خاکِ مشّایه سفال کرد... مشّایه... مشّایه... مشّایه... شما از مشّایه کوزه‌گرم شدی... مسیحا شدی و در گِلَم دمیدی... چهل روز به سلامِ زیارتِ عاشورا وَرزم دادی و سُفالینه‌ی خوش‌نقش‌ونگاری شدم پای شش‌گوشه‌ات... من از بیستمِ صفرِ ۱۴۳۵ شدم شکستنیِ شما... فقط شما... آقا امام حسین! من همان دخترِ بی‌دست‌وپای عمود‌های آخرم؛ لنگان... آبله‌پا... بیمار... کِشان‌کِشان... تنها... همان دخترِ اولین دیدار، اولین شکستن... همان‌که از کاروان جدا کردی و نیمه‌شب، اختصاصی به درمانش شتافتی... من همانم که دیدارت را تاب نیاوَرد... برابرِ شما قُلّکش را خودش بر زمین کوبید... من همانم! به عشقِ دست‌های مبارکِ شما هنوز تشنه‌ی خود را بر زمین کوبیدنم... من شکستنیِ شمام... سُفالینه‌ی پای شش‌گوشه‌ات... سبوی داوطلبِ رفعِ عطش از خیمه‌ات... دوشنبه‌ها کم است... شب‌های جمعه کم است... مُحرّم کم است... اربعین کم است... مرا هر نفس به عهده بگیر... ای عُهده‌دارِ مردمِ بی‌دست‌وپا حسین! منِ بی‌دست‌وپا، سُفالینه‌ی گوشه‌ی خیمه‌ات باشم؟ آقا امام حسین... @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
دخترم و آوردم جلساتِ توجیهیِ خوانش. چند نفر بلند می‌شن و انشاهاشون رو می‌خونن؛ با صدای رسا، با فراز و فرود، با تغییرِ صدا و لحن، با زبانِ بدن... تو دلم می‌گم مگه معجزه شه که دخترم این مرحله رو بالا بره... از بینِ منتخبینی که فرستادم خوارزمی، عدل این دخترم قبول شده که خجالتی و سر‌به‌زیره... عدل همین چادریِ مرتبِ نمازخونِ سربه‌زیرم... روحیه‌ی لطیفی داره و همیشه انشاهاش خوبه، اما درون‌گراست و در جمع مضطرب می‌شه... از درس سؤالی داشته باشه، سرِ کلاس و در جمع ازم نمی‌پرسه، میاد کنارِ میزم یا زنگِ تفریح ازم می‌پرسه... آروم و مظلوم نشسته کنارم و با دیدنِ این گرگ‌های خوانشی، حسابی تو دلش خالی شده... دستاش خییییییسِ عرقه و صورتش گُر گرفته... نهمام قبول نشدن که شیرن، هشتمای زبون‌درازم قبول نشدن، این گوگولیِ هفتمم قبول شده که اولین‌باره یه اتفاقِ مهم تو زندگیش افتاده و واردِ رقابت شده... استادِ جلسه شروع کردن به نکته گفتن و همه در حالِ یادداشت‌برداری‌ان. دخترِ من ماتش برده... بهش می‌گم دفتر و قلم بردار و شما هم بنویس. با دستای لرزون می‌ذاره و می‌نویسه. یادمه تو سنِ اون که بودم معلمِ انشام سرِ انشایی که برای زلزله‌ی بم نوشتم کلی گریه کرد و بعدش رفت دفتر و گفت این دختر یه استعداده، اما من و به رقابتِ خاصی نبرد یا برام تلاشی نکرد دیده شم، گِله‌ای نیست، شاید شرایطش نبوده، اما یادمه خودم بچه‌پررو بودم و پیگیرِ خودم. کنارِ خیابون مجله‌ی «خانواده سبز» دیده بودم و بابا رو عاصی کردم برام بخره... اون‌موقع دست‌نویس یه رمانِ طولانی نوشتم و تمبر و پاکت خریدم و فرستادم برای مسابقه‌شون و جزوِ چهل نفرِ برگزیده شدم و اسمم و چاپ کردن... خودم برای خودم دویدم... خیلی خوب بود، باعث شد بچه‌پررو بمونم و خودم گلیمم و از آب بکشم بیرون، اما هرکی بگه حمایت و دوست نداره، دندوناش و بریزین تو حلقش چون قطعا دروغ می‌گه! پابه‌پای دخترم هستم تا هرجا که پیش بره، حتی به باخت. می‌خوام به سنِ من که رسید و یادم کرد بگه کنارم بود... زورش و‌ زد من دیده شم... حمایتم کرد... پشتم بود؛ تو خوشیِ انشاهای خوبم سرِ کلاس... تو اضطرابِ خجالتم جلو جمع... بیست دقیقه از بحثِ استاد گذشته که سؤالی براش پیش اومده. انگشتِ اشاره‌ش و قدری میاره بالا که فقط منِ کنارش می‌بینم. می‌پرسم سؤال داری؟ می‌گه آره. می‌گم بپرس! می‌خوام خجالتش بریزه. انگشتش و تو همون حالت یه ربع نگه می‌داره و هیچ‌کس نمی‌بینه... نگاهِ مظلومانه‌ای به من می‌کنه. یکی از معلما به‌جای دخترش که اونم خجالتی بود، سؤالش رو می‌پرسه، اما من نه! من صبورم! من بُرد برام مهمه اما در بُردن‌های بلندمدت پیله‌ترم! بُردِ بلندمدتِ شخصیتِ دخترم برام باارزش‌تر از بُردِ خوارزمیه. من به‌جاش سؤال نمی‌پرسم. انگشتش بالاتر میاد. با صدای خفه‌ای این‌بار صدا هم می‌زنه: اجازه! ولی جز من کسی صداش و نمی‌شنوه... سی دقیقه است انگشتش بالاست و چندباری با صدای یواش اجازه گرفته... دوباره مظلومانه نگام می‌کنه. بهش می‌گم بلند صدا بزن! بگو من سؤال دارم. بلند! وَ حواسم و پرتِ صحبت‌های استاد می‌کنم و اون و با اضطرابش تنها می‌ذارم. دقیقا بعد از ۴۵ دقیقه، وقتی استاد پای تخته داره زبانِ بدن رو توضیح می‌ده، صدای بلندِ دخترم تو سالن می‌پیچه و دستِ کاملِ بلندشده‌ش رو همه می‌بینن: ببخشید! من سؤال دارم! استاد رو به دخترم برمی‌گرده و می‌گه بفرمایید! وَ دخترم سؤالش رو می‌پرسه. بُردم. شیرین بُردم. دستِ دخترم و گرفتم و از سالن با لبخند و سربلند اومدم بیرون. ورودش به اجتماع... به رقابت... به بزرگ شدن... مبارکش❣ @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
خسته از مدرسه و لِه از جلسه‌ی خوارزمی، می‌رم خونه‌ی پسرم که کلاسِ اون و برگزار کنم. زیاد حرف می‌زنه. به‌سختی درس می‌خونه. زیاد وول می‌خوره. سخت تمرکز می‌کنه. زیاد حوصله‌م باهاش سر می‌ره. پسرها واقعا بیشتر از دخترها حرف می‌زنن. کلاسای روستاهام هم همین‌طور بود. خصوصی‌های قبلیم. حتی برادرام! نود دقیقه رو طوری می‌گذرونم که انگار یه فنر دستمه؛ فشارش ندم جمع نمی‌شه، زیاد فشارش بدم از دستم در می‌ره. درست اون‌جایی که حوصله‌م داره سر می‌ره و طبعم به خشونت می‌کشه، خواهرش؛ شاگردِ قدیمم، با چای و گل‌محمدی از راه می‌رسه. انگار هنوز یادشه کجا و چه وقت باید شارژم کنه... چای رو می‌خورم و حوصله‌م می‌کشه بازم فنر رو مدیریتِ تعادل کنم. چقدر دخترها خیر و برکتن. از خونه‌شون که بیرون میام حس می‌کنم از یه کلاسِ چهارصدنفره بیرون اومدم؛ عرقِ روحم و درآورده! برای همین کلاسش و دوست دارم و ندارم، برام سهلِ ممتنعه، به چالشم می‌کشه، شیوه‌های معلمیِ من رو به‌روز می‌کنه، رشدم می‌ده. تو جلسه‌ی شورا به همکارام گفته بودم: دانش‌آموزِخوب که خوبه! هنر نکردیم درس یادش بدیم! معلمیِ من و شما وقتی هنره که به دانش‌آموزِ چالشی می‌خوریم. هر دانش‌آموز؛ یه فرصتِ جذاب برای یادگیری یا مدیریتِ بحران یا عبودیت... من با النازِ هشتمم کنترلِ خشم یاد گرفتم! حالا شما برو «المراقبات» بخون و ذکر بگو و سالِک‌پیشگی کن! من دو ماه، هر هفته و هفته‌ای دو روز، الناز داشتم. با چالشی عصبی‌کننده. آذر من و الناز به هم وصل شدیم. حالا حلّالِ چالش‌های کلاسه! می‌رسم شب‌کاری. بدنم خالی کرده. این هفته امتحانای دروسِ من بود. به کوهِ برگه‌هام فکر می‌کنم. دوستام شب بهم می‌رسن. سرِ پا نگهم می‌دارن. منِ ناسپاس خوش‌رزقم. کلی عبدِ خدا دورمه که سرِ پا نگهم می‌دارن. دوستم می‌گه یه ماهِ دیگه سبک می‌شی، مدرسه تعطیله و فقط شب‌کاری داری. من یادم میاد از سبک بودن متنفرم. استغفار می‌گم که از خستگی نِق می‌زنم. خدا رو شکر می‌کنم که مشغله دارم. خونده بودم بزرگانی فرمودن مشغله‌ی زیاد هم بده و آدم رو از یادِ خدا غافل می‌کنه، اما من مشغله‌ای رو که از فرصتِ گناه غافلت کنه، عینِ برکت می‌دونم! من وقت ندارم تلفنی صحبت کنم، پیام می‌زنم و ایتا رو جواب می‌دم، فرصتِ گناهانِ زبانم کمتره. من خسته می‌رسم خونه، حوصله‌ی حرف‌ زدن ندارم و کل‌کل‌های سیاسی و عقیدتی با خونواده نمی‌کنم. من از خستگی شام‌نخورده بیهوش می‌شم، وقتِ فکر کردن به رفتار آدما رو ندارم که تحلیل کنم و بهم بربخوره. من عاشقِ میوه‌ام و یک هفته است حتی فرصتِ میوه خوردن ندارم و امام خامنه‌ای نیستم که بتونم سال‌ها بدونِ خوردنِ میوه، سالم و قبراق، دشمن‌شکن و دوست‌شادکن باشم! حتی ماه رمضان برگه نوشته بودم و روی میزم گذاشته بودم که سحر، دعا کنم خدا توفیقم بده همه‌ی کتابایی که دوست دارم بخونم رو بخونم، اما وقتِ دعا از خستگی خوابم بُرد! حتی خیلی از چیزهایی که دوست دارم بنویسم رو از خستگی نمی‌نویسم و فکر می‌کنم حدیث نفس کمتری به دنیا اضافه میکنم. منِ کامرانم هنوز مرتضی نشده که حدیث نفس بسوزونه و جز از او ننویسه و راویِ فتوحات باشه... حتی فرصتِ شادی کردن از قبولیِ دخترم تو خوارزمی و جزوِ چهل ارزیابِ پژوهشیِ ناحیه شدنِ خودم و نداشتم! دلم می‌خواد حسابی کِیف کنم که بعد از روزِطوفانیِ اداره و با زبانم به سینه‌ی دیوار کوبیدنِ مردهای یقه‌بسته و پیشونی پینه‌بسته و تسبیح‌به‌دستِ دروغگوی وقیح رو که خدا هم دخترم رو بالا بُرد و هم خودم و اسمم هی رسید به دستشون... دلم می‌خواد هی ذوق کنم که همکارام مجبور شدن دونه‌دونه بهم تبریک بگن که کسی نفهمه حسودن و بخیل... اما واقعا وقت نداشتم حتی شاد رو باز کنم و تبریکای ریاکارانه و فریب‌شون رو جواب بدم! دلم می‌خواد یه پُستِ معلمی درباره‌ی نهمام بنویسم حالا که سالِ تحصیلی داره تموم می‌شه ولی... وقت ندارم، وَ دلم می‌خواد برسم خونه و چای بنوشم... میوه بخورم... جلوی تلویزیون لَم بدم و همون‌جا هم خوابم ببره! خدایا! بابتِ مشغله ازت ممنونم❣ تو به جبر سربه‌راه نگهم داشتی و از گناه دورم گرفتی... من خیری ندیده‌ام از این اختیارها! @sarbehrah