سربهراه
@sarbehrah
خیال میکردم قُلّکم؛ پُر از دارایی! خودم را بااااااد کرده بودم و خدا را بنده نبودم!
شما مرا به گوشهنگاهی شکستی... دیدم پُر بودم از تهی!
آدمها شکستههای قُلّک را دور میریزند... شما مرا دور نریختی... آب به صورتم زدی... من از رویارویی با خودِ توخالیام وحشت کرده بودم... آب که از سرانگشتهای مبارکِ شما به صورتم پاشید، تَرَکهای شکستهی تیزم، نرم شد... گِل شد... شما گِلِ دلم را به دستهایتان گرفتید... به صبر و عطوفت گِلَم را شکل دادید... به قلبِ توخالیام دمیدید...
شهریارِ پرهیزکار در گوشم «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي» خواند...
من سَبو شدم که با شنیدنِ نامت آب شوم... شما شکستههای تیزِ مرا نرم کردی... سبو کردی... به دست گرفتی... شدی عُهدهدارم...
ای عُهدهدارِ مردمِ بیدستوپا حسین!
ماجرای شکستنِ قلّکِ توخالیام و کوزه شدنم به دستهای شما برمیگردد به مشّایه... به جادهی نجف تا کربلا... به سرانگشتهای مبارکِ شما که ذرّهای از خاکِ پای عمودها را با خاکِ من سِرِشت... گِلِ نامرغوبِ دلم را خاکِ مشّایه سفال کرد... مشّایه...
مشّایه...
مشّایه...
شما از مشّایه کوزهگرم شدی... مسیحا شدی و در گِلَم دمیدی... چهل روز به سلامِ زیارتِ عاشورا وَرزم دادی و سُفالینهی خوشنقشونگاری شدم پای ششگوشهات...
من از بیستمِ صفرِ ۱۴۳۵ شدم شکستنیِ شما... فقط شما...
آقا امام حسین!
من همان دخترِ بیدستوپای عمودهای آخرم؛ لنگان... آبلهپا... بیمار... کِشانکِشان... تنها...
همان دخترِ اولین دیدار، اولین شکستن...
همانکه از کاروان جدا کردی و نیمهشب، اختصاصی به درمانش شتافتی...
من همانم که دیدارت را تاب نیاوَرد... برابرِ شما قُلّکش را خودش بر زمین کوبید... من همانم!
به عشقِ دستهای مبارکِ شما هنوز تشنهی خود را بر زمین کوبیدنم... من شکستنیِ شمام... سُفالینهی پای ششگوشهات... سبوی داوطلبِ رفعِ عطش از خیمهات...
دوشنبهها کم است... شبهای جمعه کم است... مُحرّم کم است... اربعین کم است... مرا هر نفس به عهده بگیر...
ای عُهدهدارِ مردمِ بیدستوپا حسین!
منِ بیدستوپا، سُفالینهی گوشهی خیمهات باشم؟
آقا امام حسین...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
دخترم و آوردم جلساتِ توجیهیِ خوانش. چند نفر بلند میشن و انشاهاشون رو میخونن؛ با صدای رسا، با فراز و فرود، با تغییرِ صدا و لحن، با زبانِ بدن...
تو دلم میگم مگه معجزه شه که دخترم این مرحله رو بالا بره... از بینِ منتخبینی که فرستادم خوارزمی، عدل این دخترم قبول شده که خجالتی و سربهزیره... عدل همین چادریِ مرتبِ نمازخونِ سربهزیرم... روحیهی لطیفی داره و همیشه انشاهاش خوبه، اما درونگراست و در جمع مضطرب میشه... از درس سؤالی داشته باشه، سرِ کلاس و در جمع ازم نمیپرسه، میاد کنارِ میزم یا زنگِ تفریح ازم میپرسه...
آروم و مظلوم نشسته کنارم و با دیدنِ این گرگهای خوانشی، حسابی تو دلش خالی شده... دستاش خییییییسِ عرقه و صورتش گُر گرفته...
نهمام قبول نشدن که شیرن، هشتمای زبوندرازم قبول نشدن، این گوگولیِ هفتمم قبول شده که اولینباره یه اتفاقِ مهم تو زندگیش افتاده و واردِ رقابت شده...
استادِ جلسه شروع کردن به نکته گفتن و همه در حالِ یادداشتبرداریان. دخترِ من ماتش برده... بهش میگم دفتر و قلم بردار و شما هم بنویس. با دستای لرزون میذاره و مینویسه.
یادمه تو سنِ اون که بودم معلمِ انشام سرِ انشایی که برای زلزلهی بم نوشتم کلی گریه کرد و بعدش رفت دفتر و گفت این دختر یه استعداده، اما من و به رقابتِ خاصی نبرد یا برام تلاشی نکرد دیده شم، گِلهای نیست، شاید شرایطش نبوده، اما یادمه خودم بچهپررو بودم و پیگیرِ خودم.
کنارِ خیابون مجلهی «خانواده سبز» دیده بودم و بابا رو عاصی کردم برام بخره... اونموقع دستنویس یه رمانِ طولانی نوشتم و تمبر و پاکت خریدم و فرستادم برای مسابقهشون و جزوِ چهل نفرِ برگزیده شدم و اسمم و چاپ کردن... خودم برای خودم دویدم... خیلی خوب بود، باعث شد بچهپررو بمونم و خودم گلیمم و از آب بکشم بیرون، اما هرکی بگه حمایت و دوست نداره، دندوناش و بریزین تو حلقش چون قطعا دروغ میگه!
پابهپای دخترم هستم تا هرجا که پیش بره، حتی به باخت. میخوام به سنِ من که رسید و یادم کرد بگه کنارم بود... زورش و زد من دیده شم... حمایتم کرد... پشتم بود؛ تو خوشیِ انشاهای خوبم سرِ کلاس... تو اضطرابِ خجالتم جلو جمع...
بیست دقیقه از بحثِ استاد گذشته که سؤالی براش پیش اومده. انگشتِ اشارهش و قدری میاره بالا که فقط منِ کنارش میبینم. میپرسم سؤال داری؟ میگه آره. میگم بپرس!
میخوام خجالتش بریزه.
انگشتش و تو همون حالت یه ربع نگه میداره و هیچکس نمیبینه... نگاهِ مظلومانهای به من میکنه. یکی از معلما بهجای دخترش که اونم خجالتی بود، سؤالش رو میپرسه، اما من نه! من صبورم! من بُرد برام مهمه اما در بُردنهای بلندمدت پیلهترم! بُردِ بلندمدتِ شخصیتِ دخترم برام باارزشتر از بُردِ خوارزمیه.
من بهجاش سؤال نمیپرسم. انگشتش بالاتر میاد. با صدای خفهای اینبار صدا هم میزنه: اجازه!
ولی جز من کسی صداش و نمیشنوه... سی دقیقه است انگشتش بالاست و چندباری با صدای یواش اجازه گرفته... دوباره مظلومانه نگام میکنه. بهش میگم بلند صدا بزن! بگو من سؤال دارم. بلند!
وَ حواسم و پرتِ صحبتهای استاد میکنم و اون و با اضطرابش تنها میذارم.
دقیقا بعد از ۴۵ دقیقه، وقتی استاد پای تخته داره زبانِ بدن رو توضیح میده، صدای بلندِ دخترم تو سالن میپیچه و دستِ کاملِ بلندشدهش رو همه میبینن:
ببخشید! من سؤال دارم!
استاد رو به دخترم برمیگرده و میگه بفرمایید! وَ دخترم سؤالش رو میپرسه.
بُردم. شیرین بُردم.
دستِ دخترم و گرفتم و از سالن با لبخند و سربلند اومدم بیرون.
ورودش به اجتماع... به رقابت... به بزرگ شدن... مبارکش❣
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
خسته از مدرسه و لِه از جلسهی خوارزمی، میرم خونهی پسرم که کلاسِ اون و برگزار کنم.
زیاد حرف میزنه. بهسختی درس میخونه. زیاد وول میخوره. سخت تمرکز میکنه. زیاد حوصلهم باهاش سر میره. پسرها واقعا بیشتر از دخترها حرف میزنن. کلاسای روستاهام هم همینطور بود. خصوصیهای قبلیم. حتی برادرام! نود دقیقه رو طوری میگذرونم که انگار یه فنر دستمه؛ فشارش ندم جمع نمیشه، زیاد فشارش بدم از دستم در میره.
درست اونجایی که حوصلهم داره سر میره و طبعم به خشونت میکشه، خواهرش؛ شاگردِ قدیمم، با چای و گلمحمدی از راه میرسه. انگار هنوز یادشه کجا و چه وقت باید شارژم کنه... چای رو میخورم و حوصلهم میکشه بازم فنر رو مدیریتِ تعادل کنم. چقدر دخترها خیر و برکتن.
از خونهشون که بیرون میام حس میکنم از یه کلاسِ چهارصدنفره بیرون اومدم؛ عرقِ روحم و درآورده! برای همین کلاسش و دوست دارم و ندارم، برام سهلِ ممتنعه، به چالشم میکشه، شیوههای معلمیِ من رو بهروز میکنه، رشدم میده.
تو جلسهی شورا به همکارام گفته بودم:
دانشآموزِخوب که خوبه! هنر نکردیم درس یادش بدیم! معلمیِ من و شما وقتی هنره که به دانشآموزِ چالشی میخوریم. هر دانشآموز؛ یه فرصتِ جذاب برای یادگیری یا مدیریتِ بحران یا عبودیت...
من با النازِ هشتمم کنترلِ خشم یاد گرفتم! حالا شما برو «المراقبات» بخون و ذکر بگو و سالِکپیشگی کن! من دو ماه، هر هفته و هفتهای دو روز، الناز داشتم. با چالشی عصبیکننده. آذر من و الناز به هم وصل شدیم. حالا حلّالِ چالشهای کلاسه!
میرسم شبکاری. بدنم خالی کرده. این هفته امتحانای دروسِ من بود. به کوهِ برگههام فکر میکنم. دوستام شب بهم میرسن. سرِ پا نگهم میدارن. منِ ناسپاس خوشرزقم. کلی عبدِ خدا دورمه که سرِ پا نگهم میدارن. دوستم میگه یه ماهِ دیگه سبک میشی، مدرسه تعطیله و فقط شبکاری داری. من یادم میاد از سبک بودن متنفرم. استغفار میگم که از خستگی نِق میزنم. خدا رو شکر میکنم که مشغله دارم. خونده بودم بزرگانی فرمودن مشغلهی زیاد هم بده و آدم رو از یادِ خدا غافل میکنه، اما من مشغلهای رو که از فرصتِ گناه غافلت کنه، عینِ برکت میدونم! من وقت ندارم تلفنی صحبت کنم، پیام میزنم و ایتا رو جواب میدم، فرصتِ گناهانِ زبانم کمتره. من خسته میرسم خونه، حوصلهی حرف زدن ندارم و کلکلهای سیاسی و عقیدتی با خونواده نمیکنم. من از خستگی شامنخورده بیهوش میشم، وقتِ فکر کردن به رفتار آدما رو ندارم که تحلیل کنم و بهم بربخوره. من عاشقِ میوهام و یک هفته است حتی فرصتِ میوه خوردن ندارم و امام خامنهای نیستم که بتونم سالها بدونِ خوردنِ میوه، سالم و قبراق، دشمنشکن و دوستشادکن باشم! حتی ماه رمضان برگه نوشته بودم و روی میزم گذاشته بودم که سحر، دعا کنم خدا توفیقم بده همهی کتابایی که دوست دارم بخونم رو بخونم، اما وقتِ دعا از خستگی خوابم بُرد! حتی خیلی از چیزهایی که دوست دارم بنویسم رو از خستگی نمینویسم و فکر میکنم حدیث نفس کمتری به دنیا اضافه میکنم. منِ کامرانم هنوز مرتضی نشده که حدیث نفس بسوزونه و جز از او ننویسه و راویِ فتوحات باشه...
حتی فرصتِ شادی کردن از قبولیِ دخترم تو خوارزمی و جزوِ چهل ارزیابِ پژوهشیِ ناحیه شدنِ خودم و نداشتم! دلم میخواد حسابی کِیف کنم که بعد از روزِطوفانیِ اداره و با زبانم به سینهی دیوار کوبیدنِ مردهای یقهبسته و پیشونی پینهبسته و تسبیحبهدستِ دروغگوی وقیح رو که خدا هم دخترم رو بالا بُرد و هم خودم و اسمم هی رسید به دستشون... دلم میخواد هی ذوق کنم که همکارام مجبور شدن دونهدونه بهم تبریک بگن که کسی نفهمه حسودن و بخیل...
اما واقعا وقت نداشتم حتی شاد رو باز کنم و تبریکای ریاکارانه و فریبشون رو جواب بدم!
دلم میخواد یه پُستِ معلمی دربارهی نهمام بنویسم حالا که سالِ تحصیلی داره تموم میشه ولی... وقت ندارم، وَ دلم میخواد برسم خونه و چای بنوشم... میوه بخورم... جلوی تلویزیون لَم بدم و همونجا هم خوابم ببره!
خدایا!
بابتِ مشغله ازت ممنونم❣
تو به جبر سربهراه نگهم داشتی و از گناه دورم گرفتی...
من خیری ندیدهام از این اختیارها!
@sarbehrah
یه درصدی که از حقوقهام سهمِ آقا امام زمان ارواحنا فداه هست زیاد شده😍 کشیدم بدم به یه بندهخدا.
هر وقت یه درصدا رو میکشم با خودم میگم ببین یه درصد، یه درصد چی شده... قطره، قطره...
کلی انگیزه میگیرم برای روزی یه صفحه قرآن خوندن... یه صفحه کتاب خوندن... یه سکه پارسیانِ کوچولو خریدن برای پسانداز... یه آشتی... یه محبّت... یه واژه زبان حفظ کردن... یه صلوات... یه نمازِ قضا خوندن... یه روزهی قضا گرفتن... یه سکوت... یه صحبت... یه استغفار...
ذرّه، ذرّه... قطره، قطره...
سرِ صبر...
جمع گردد وانگهی دریا شود!
@sarbehrah
امروز هر بار یه دقیقه وقت میکنم دخترا رو بپیچونم و برم دفتر یه لیوان چای بخورم، زجر میکشم و اعصابم به هم میریزه.
دو تا از همکارا آموزگاری قبول شدن و امروز بحثِ مصاحبه است.
این حجم از ریا و دروغ نَفَسَم و تنگ کرده... میخوان یه مدت چادر سر کنن... اینستاشون و غیرفعال کنن... دارن برنامه میریزن جمعه برن نمازجمعه... گفتن رأیگیری شرکت کردن فقط برای همین استخدامها، اما رأی سفید دادن...
به کجا میشه شکایت کرد و اطلاع داد وقتی تا رئیسِ اداره رو دیدم... وقتی روی پیشونیِ همهشون جای مُهر بود و دستِ همهشون تسبیح...
تو اتاقی که سرم داد کشیدن که چرا کارم و درست انجام میدم، کلی عکسِ شهید زده بودن... تو اتاقی که بهم اون حرفا رو زدن، روی دیوار یه بَنِرِ بزرگِ ایوان طلای امام حسین علیهالسلام بود...
جای مُهر رو از کجا میارن؟! ینی از رهبر بیشتر مناجات میکنن؟! از امام خمینی؟! از استاد پناهیان؟!
نَفَسَم تنگه...
اینا تو اغتشاشات جزوِ برهنهها بودن... حالا دارن با هم کار میکنن چطور حرف بزنن که بگن مخالفِ کشفِ حجابن...
همینا که روزی صد بار شعارِ انسانیت و صداقت میدن...
این حجم از ریا و دروغ چطوری ممکنه؟!
باور نمیکنین اما واقعا نفس کم آوردم...
@sarbehrah
سربهراه
امروز هر بار یه دقیقه وقت میکنم دخترا رو بپیچونم و برم دفتر یه لیوان چای بخورم، زجر میکشم و اعصابم
دو دقیقه بعد از این پُست، سرِ کلاس رفتم که پیام اومد. رفیق بود. وسطِ کارش پُستم و خونده بود و روحیاتِ من و میشناسه. توصیه کرده بود حرص نخورم و تلاشش و کرده بود آرومم کنه.
زنگِ آخر دارم چادرم و سرم میکنم که معاونم صدا میزنن خانم فارسی بیاین که شمام سرویس دارین!
رفیق اومده دنبالم. فقط اونه که میدونه من واقعا از شدتِ غصه سرِ ارزشهام نفس کم میارم. فقط اونه که میدونه من چرا به ظهور و استقرارِ عدل بر جهان اصرار دارم.
چیپسِ پنیرفرانسوی گرفته و چیتوز موتوری با یه پلاستیکِ سفید که مخلوطِ موردِ علاقهم و درست کنه و حالم و خوب کنه.
میگه میرسونمت خونه ولی من و آورده بهشت رضا علیه السلام. جایی که نفسم رو برمیگردونه.
صحبتهای خیلی جدی داریم. خیلی خیلی جدی. صحبتهایی که برای گفتن و شنیدنشون تو دنیا آدم کمه و من لطفِ خدا و امام رضا جان رو دارم که یکی از اون آدمها رو دارم. حرفهایی که شنونده و گویندهی لایقش تو دنیا انگشتشماره.
نیمی از این صحبتها رو تو قبرستون گذروندیم... کنارِ مُردهها...
نیمی دیگه رو داریم میریم کنارِ زندهها تکمیل کنیم... کنارِ شهدا...
نفسم برگشته.
عاقبتت بخیر رفیق❤️
@sarbehrah
سربهراه
دو دقیقه بعد از این پُست، سرِ کلاس رفتم که پیام اومد. رفیق بود. وسطِ کارش پُستم و خونده بود و روحیات
خادمِ مخصوصِ امام رضا جان؛
جنابِ خواجه اباصلت رحمة الله علیه.
در مسیرِ بهشت رضا علیه السلام.
#مشهد
@sarbehrah
سربهراه
خادمِ مخصوصِ امام رضا جان؛ جنابِ خواجه اباصلت رحمة الله علیه. در مسیرِ بهشت رضا علیه السلام. #مشهد
یه گوشهی جذاب از زیارتگاهِ خواجه اباصلت😍
کاش همه زیارتگاههامون علاوه بر فضای مناجات و نیایش، فضای علمی_پژوهشی_مطالعاتی هم داشتن❣
@sarbehrah
روایت یا حدیثِ محوی از کتابهای در گذشتهخوندهشده یادمه که حدودِ یک ساعت دنبالش گشتم و پیداش نکردم. اگه کسی با منبع بلده برام بفرسته.
مضمون همچین چیزی بود که امام علی علیه السلام فرمودن اگه گوشتی بیارن که از گوسفندی باشه که اون گوسفند از آبی نوشیده باشه که ذرهای حرام در اون آب بوده، ما ائمه علیهم السلام میفهمیم و نمیخوریم.
کلی هم حدیث و روایت دربارهی مالِ شُبههناک داریم!
همیشه تا جایی که بلد بودم و عقلم میرسید محکم ایستادگی کردم که پولِ حلال بهدست بیارم که ظهور شد و آقا امام زمان ارواحنا فداه رو دعوت کردم قدمرنجه بفرمایند و سرِ سفرهی مسؤولخواهرانشون لقمهای تناول کنن و افتخارم بدن، ایشون با اشتیاق به لقمهی سفرهم دست ببرن، نه اینکه خدانکرده رو برگردونن...
هم اینکه صدای امام حسین علیهالسلام، ظهرِ عاشورا تو ذهنم حک شده وقتی به سپاهِ شیطان فرمودن: مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرام...
همهی تلاشم و کردم حتی شُبههناک نخورم که صدای امام زمان ارواحنا فداه رو وقتِ ظهور بشنوم و جَلدی خودم و برای یاریشون برسونم...
برخی از خوراکیهایی که شاگردام بهم میدن رو میپیچونم چون وضعیتِ درآمدِ خانوادهشون برام مشکوکه...
میدونین؟
کمی فکر کنید متوجه میشید که این خیلی بده که نسبت به نمرهی بدونِ تلاش دادن حساسیتی ندارید...
این خیلی بده که این چیزها به چشم و گوشتون عادی شده...
بیتفاوت شدن به حرام تا جایی که تردید داشته باشید اصلا حرامه یا نه، خیلی خیلی بده...
@sarbehrah