eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
چهارتایی ایستاده بودیم جایی بین حرم و اون گنبد آبیه که آخر نفهمیدم خونه امام عسکری علیه السلام بوده
یا صاحب‌الزمان! سرتون سلامت! مبارک باشه میلادِ پدرتون❣عیدی‌مون ظهورتون باشه الهی... 🌿 تقدیم به شما: لینک @sarbehrah
امروز ۹ ساعت بکوب کار کردم. کمرم و دستِ تخصصیم درد می‌کنه. چشمام خسته است و ذهنم احتمالِ خطا داره. کار بااااااااید فردا برسه؛ هم حرف زدم و باید پاش بمونم، هم نباید خودم رو در موقعیتی قرار بدم که حرف از کسی بشنوم! خدا نعمتِ عزّت عطا فرموده و من باااااااید ازش مراقبت کنم. اما نفْسم قلقلکم می‌ده؛ من و به خواب دعوت می‌کنه... به «حالا مهم نیست دیر بشه»... «بدقولا خوشبخت‌تر از تو زندگی می‌کنن»... زنگ می‌زنم رفیقم و بهش می‌گم برم بخوابم؟ رشدم می‌ده؛ نمی‌ذاره به نفْس تن بدم، می‌گه امشب تا صبح بیدار بمون و کار کن و کار و برسون! می‌دونم چرا قاطع چنین چیزی می‌گه؛ چون می‌شناسه من و... می‌دونه فردا شه و خستگیم در بره خودم و می‌خورم که چرا به خودم کمی رنج ندادم که عزّتم حفظ شه... بهم می‌گه به فرداشب فکر کن که راحتی و می‌شه بخوابی، امشب ولی باااااید کارت و برسونی. می‌گه تو اردوجهادی چطوری می‌تونی یه‌شبه کلی کار کنی و از خودت بکشی و خسته نشی؟ فکر کن امشب جهادی‌ای... این جمله برای من حکمِ اسفناج رو داره برای ملوانِ زبل! حکمِ عصا برای حضرتِ موسی علیه السلام! این جمله به من جون تزریق می‌کنه! قدرتم می‌ده! «مثلِ اردوجهادی»... اردوجهادی... اردوجهادیِ جان... صبح مدرسه دارم... تا ظهر... ظهر باید برم خرید هدیه برای روز دانش‌آموز برای شاگردام... بعد از خرید باید برم کلاسِ شاگرد پسرم... بعد باید برم به امام رضاجان تسلیت بگم؛ می‌شه شبِ وفاتِ خواهرشون... بعدش می‌تونم برگردم خونه. به ظاهر روز سختیه، اما حتما اندازه‌ی ظرفمه که خدا برام مقدّر کرده. به جبر پیشِ پام گذاشته و من این سربه‌راه شدنِ جبری رو خودم تمنّا دارم! پس می‌رم چای میارم و شروع می‌کنم؛ در اين كشتي درآ، پا در ركابِ ماست درياها مترس از موج، بسم الله مُجريٰها وَ مُرسيٰها. @sarbehrah
اینجاییم با رفیق. وسطِ یه روزِ شلوغ که فشارش روی قلبم هنوز نفس کشیدنم و آزار می‌ده... شب میام و می‌نویسم... فعلا با رفیق، بی‌خبر زدیم به دل تاریخ... @sarbehrah
به آقا تسلیت گفتیم و می‌رم که به کلاسِ بعدیم برسم. من رنج می‌کشم چون ظرفم و بزرگ نکردم؛ چون خودم و تربیت نکردم؛ چون مؤمن نیستم! @sarbehrah
امروز بی‌تلاش‌ها به خودشون افتاده بودن! معترض بودن چرا اونا امتیازِ پرسشِ کلاسی ندارن(!) مستدل دفترنمره رو نشون می‌دادم که فلان تاریخ شما پرسش کلاسی رو از یک و نیم مثلا، نیم گرفتی! می‌گفتن خب ارفاق می‌کردید(!) گِرد می‌کردید(!) عجب... می‌‌گفتن چرا برای ما امتیاز مشارکت کلاسی نذاشتید؟ می‌گفتم چون سر کلاس خواب بودی عزیزم! مشارکتی نداشتی! می‌گفتن به فلانی که دادی، ما دیدیم، اونم خواب بوده! عجب... می‌گفتن چرا فقط برگه رو حساب نکردید؟ چرا کلاسی رو باهاش جمع و تقسیم کردید؟ می‌گفتم چون باید بین اونی که طولِ ماه در تلاش بوده با شمایی که شبِ امتحان خوندی نمره بگیری و طولِ ماه به خوش‌گذرونی بودی فرق باشه! بچه‌های تحت تربیتِ مُفت‌خوری، سخت‌شون بود! از فارسی نمره‌ی بد گرفتن سخت‌شون بود! اونایی که نگارش رو کمتر از فارسی گرفته بودن که دوست داشتن من و از هستی ساقط کنن! چند تاشون از راهِ گریه وارد شدن که من مضطربم و وضعم حادّه... امتحانم و دوباره بگیرید! می‌گفتم عمری که بره دیگه برنمی‌گرده، باید به‌موقع خودت رو مدیریت می‌کردی! یا اومده با ناز و عشوه می‌گه انشای من ظاهرا بابِ سلیقه‌تون نبوده(!) می‌گم بابِ سلیقه‌ی قواعدِ نگارشی نبوده! یا یکی از نهم‌ها که جز مدیر و معاون و دبیرها دوستی از بینِ بچه‌های مدرسه نداره (چون تفاخر داره و آدم‌فروشه)، رفته بود معاونت از من شکایت... عجب... پدرِ یکی از هفتما مستقیم زنگ زده بود به همراهِ خودم! با بی‌ادبی و طلب داشت حرف می‌زد که بهش فهموندم غلط اضافه کرده مستقیم به خودم زنگ زده و موبایلم و دادم معاونت باهاش بحرفه... صدای داد زدنش می‌اومد... می‌خواد من و ببینه! معاون هم گفت به زودی جلسه آشنایی دبیران و والدین رو می‌ذاریم. من تو دلم می‌گفتم بیا! من هستم! من به اذنِ خدا پای تصمیمم هستم! خوب هم بلدم مردهایی مثل تو که فکر می‌کنن چون پول‌دارن، اربابِ همه هستن رو جواب بدم! بعد معاونت گفت چرا شماره به بچه‌ها دادید؟ نگفتم ده ساله شماره می‌دم :) نگفتم این کوچک‌ترین فرصتِ تلاشِ ارزشی کردن رو هیچ‌وقت از خودم نگرفتم! گفتم باید قبل از هر ارائه، پاورپوینت‌ها و کلیپ‌هاشون رو چک کنم. دروغ هم نگفتم البته! @sarbehrah
سربه‌راه
امروز بی‌تلاش‌ها به خودشون افتاده بودن! معترض بودن چرا اونا امتیازِ پرسشِ کلاسی ندارن(!) مستدل دفترن
داشتم نمرات ماهانه‌ی یکی از پایه‌های نهم رو وارد می‌کردم که دیدم یه صفحه اسمیه که نمی‌شناسم و تو لیست من نیست. شوکه شدم! خیال کردم دانش‌آموزی سر کلاس بوده که من یک ماه متوجهش نبودم و حالا حقش ضایع می‌شه چون نمره‌ای نداره! واقعا ترسیدم و روی قلبم فشار اومد... دیدم باید بگم... چاره‌ای نیست! بقیه‌ی همکارا براش نمره گذاشته بودن و ظاهرا درسش هم خوبه، نمره‌ی زیر هفده نداشت. مدیر که اومد پرسیدم این اسم و فامیل کیه؟ گفت ایشون دانش‌آموز این مدرسه‌ان اما نمیان و نمی‌بینیمش. شما لطفا نمره املا و انشا و فارسیش و بدید، حتما هم بالای هفده باشه. وا رفتم! متحیّر مدیر و نگاه می‌کردم و نمی‌فهمیدم چی می‌گه! پرسیدم چطور برای دانش‌آموزی که ندیدم و ازش نمره‌ای ندارم بالای هفده بدم؟! گفت بقیه‌ی همکارا هم نمره دادن. گفتم من نمی‌تونم به کسی که ندیدم و سر کلاس نبوده نمره بدم! گفت این دستور خانم فلانیه، مدیر اصلی، و اگر نمره نذارید موقع ثبت سیستم کارتابل خودتون خالی می‌مونه و دچار مشکل می‌شید. گفتم تبعاتش رو می‌پذیرم، ببخشید، بی‌عدالتیه به کسی که چیزی ازش نمی‌دونم نمره‌ بدم اونم بالای هفده! گفت چیزی گردن شما نیست، مقصر خانم فلانیه! گفتم من سهم خودم و دارم، خودکارم بره روی برگه، قدّ جوهر خودکارم منم مقصرّم. ببخشید! این کار و نمی‌کنم! وَ برگه رو رد کردم و رفتم صفحه‌ی بعد. از همون لحظه فشاره روی قلبم... من از مدام مبارزه کردن و آسایش نداشتن خسته‌ام... اما می‌دونم ظرفم کوچیکه... می‌دونم بزرگ نشدم... رشد نکردم... و اگرنه زندگی همینه؛ انتخاب پشت انتخاب... تصمیم پشت تصمیم... نمی‌دونم درست می‌رم یا نه... از این‌که نکنه من خطا می‌رم، می‌ترسم... اما جز این رو عاقلانه و عادلانه نمی‌بینم فعلا... @sarbehrah
مشاورِ مدرسه عاجزانه از مدیر و معاون می‌خواست یه فکری برای شیطنت‌های هفتمِ یک بکنن(!) می‌گفت این‌قدر تذکر داده که دیگه خسته شده(!) @sarbehrah
تو نهم یه شاگرد دارم اسمش فروغه، شبیه پروینه 😍 ✓ فروغ فرخزاد _ پروین اعتصامی @sarbehrah
همیشه تو اتوبوس صدای نیناش‌ناشِ هندزفری‌ها و رادیوها نیست؛ همیشه قیافه‌های فریبکار و خودنمای مدفون زیرِ رنگ‌ولعاب‌های زورکی نیست؛ همیشه خدازده‌های کشف حجابی نیستن؛ گاهی هم یه پیرزنی که هندزفری و چشمِ دیدنِ خط‌های دعا رو نداره، حدیثِ کساء گذاشته و صداش رو بلند کرده و این‌قدر غرقِ مناجاته که چپ‌چپ نگاه کردنِ دخترِ بدحجابِ بغلیش رو متوجه نمی‌شه و من می‌تونم هنوز هم در نورِ صوتِ دعا، پرواز کنم ❣ @sarbehrah