باید الآن رسیده بودم خونه ولی هنوز تو ایستگاه اتوبوسم... چون خطی که سوار میشم هر نیم ساعت میاد... و وقتی اومد و رفتم که سوار بشم دیدم تو شلوغیِ سمتِ زنانه، دو تا پسر بزرگ نشستن رو صندلی... نه صندلیهای دوتایی، نه! صندلیهای کنارِ همِ ردیفِ آخر(!)
اینقدر تعجب کردم که به خودم شک بردم! دوباره نگاه کردم به این امید که دخترن ولی از این خدازدههای کشف حجابی...
(فکر کن از بدتر به بد پناه ببریم...)
اما دیدم نه! واقعا بین اون همه زن و دختر، دو تا پسر نشستن و ککِ هیییییییچ کس هم نگزیده! غیرتِ هیییییییچکس نجوشیده!
لقمههایی که میخوریم حلاله؟!
رفتم جلو که به راننده بگم، در و بسته بود. زدم به شیشه، یه دستی تکون داد و باز نکرد... دوباره زدم، یکی از مسافرا گفت چیه؟ گفتم عقب قسمت خانوما پسر نشسته! به راننده گفت. راننده از همون پشت درِ بسته گفت من چه کار کنم؟! گفتم یعنی چه؟! باید پیادهشون کنی! گفت خودت برو پیاده کن!
بالای سرش جای آینه رو نگاه کردم کدش رو بردارم، از پشت شیشه دیده نشد، رفتم جلو که از کدِ روی اتوبوس عکس بگیرم، سریع شروع کرد به حرکت. من هم سریع خودم و انداختم جلو اتوبوس و ایستادم. مجبور شد به ترمز! عکس گرفتم برای اعلام کد با ساعت و تاریخ به ۱۳۷. من که عکسم و گرفتم دیدم از رو صندلیش بلند شده و داره دادوبیداد میکنه. پسرا هم بلند شدن و اومدن جلو.
من اون و دیگه سوار نشدم، از اَشباه الرجال بیزارم!
به کشف حجابا که خدمات میدن و به ریشِ من و شما و اون بَنِرِ روی شیشهی اتوبوس میخندن(!) همین مونده از این به بعد بِلولیم بین مردا(!)
عجب!
✓ همشهریها! شما هم با ۱۳۷ تماس بگیرید و گزارش بدید (باید ساعت و تاریخ و مکان هم بگید، پیوی ازم بگیرید).
سینهزنِ امام حسین علیه السلام نه بیتفاوته،
نه لقمههای پدرش ناپاکی داشته!
@sarbehrah
سربهراه
بچهها میپرسیدن این نمرهی مهرماهه دیگه؟ گفتم نه! این نمره جمع میشه با تلاشِ کلاسیتون، تلاشهای ت
اینایی که میگن فلسطینیها خودشون و به کشتن دادن(!) چه کاری بود خب؟! کنار میومدن با اسرائیل حداقل چند سال بیشتر زندگی میکردن(!)
اینا تو مدرسه از برخی همکارانِ جنایتکارِ من، مُفت مُفت نمره گرفتن و مُفت مُفت باد شدن و مُفت مُفت بالا رفتن!
ماجرا فقط یه نمره و معدل ساده نیست!
@sarbehrah
چهارتایی ایستاده بودیم جایی بین حرم و اون گنبد آبیه که آخر نفهمیدم خونه امام عسکری علیه السلام بوده یا مسجد... که اینقدر سیل جمعیت تو اون محوطه خواب بودن که نمیشد بری فضولی...
من زیارتنامه خوندم... هر کدوم دعایی کردیم و همه آمین گفتیم...
از سامرّا اتّحاد یادمه... رفاقت... دستهجمعی رشد کردن... تکخور نبودن...
از سامرّا حسرت یادمه؛ همیشه فقط تشنهی اربعین بودم اما اینبار یه زیارت تو خلوتی هم میخوام... میخوام بتونم به همهجا سرک بکشم... نقشهی حرمها رو تو ذهنم ثبت کنم... بلدِ حرم باشم... تروتمیز باشم... وقت برای خلوت داشته باشم... حالم خوب باشه و سرِ پا باشم...
از سامرّا شلوغی یادمه... سیلِ جمعیت...
از سامرّا اون خانمهای ایرانی رو یادمه که تو حیاط و جایی که مردها رفتوآمد دارن خوابیده بودن اما سرلخت...
از سامرّا بیشتر تو ذهنم نمونده... تصاویرِ خاطراتم از کربلا همیشه غلبه دارن به مابقیِ سفر... میتونم از سه روز کربلا بودنم سیصد پُست بذارم و سه قرن حرف بزنم! اما سامرّا دیگه تصویری تو ذهنم نداره...
شش یا هفتِ شهریور بود که سامرّا بودم... حدود دو ماهِ پیش...
هزار الحمدلله بابتِ جوانی و سلامتم که به زیارت گذشت❤️
@sarbehrah
سربهراه
چهارتایی ایستاده بودیم جایی بین حرم و اون گنبد آبیه که آخر نفهمیدم خونه امام عسکری علیه السلام بوده
یا صاحبالزمان!
سرتون سلامت! مبارک باشه میلادِ پدرتون❣عیدیمون ظهورتون باشه الهی... 🌿
تقدیم به شما: لینک
@sarbehrah
امروز ۹ ساعت بکوب کار کردم. کمرم و دستِ تخصصیم درد میکنه. چشمام خسته است و ذهنم احتمالِ خطا داره.
کار بااااااااید فردا برسه؛ هم حرف زدم و باید پاش بمونم، هم نباید خودم رو در موقعیتی قرار بدم که حرف از کسی بشنوم! خدا نعمتِ عزّت عطا فرموده و من باااااااید ازش مراقبت کنم.
اما نفْسم قلقلکم میده؛ من و به خواب دعوت میکنه... به «حالا مهم نیست دیر بشه»... «بدقولا خوشبختتر از تو زندگی میکنن»...
زنگ میزنم رفیقم و بهش میگم برم بخوابم؟
رشدم میده؛ نمیذاره به نفْس تن بدم، میگه امشب تا صبح بیدار بمون و کار کن و کار و برسون!
میدونم چرا قاطع چنین چیزی میگه؛ چون میشناسه من و... میدونه فردا شه و خستگیم در بره خودم و میخورم که چرا به خودم کمی رنج ندادم که عزّتم حفظ شه...
بهم میگه به فرداشب فکر کن که راحتی و میشه بخوابی، امشب ولی باااااید کارت و برسونی.
میگه تو اردوجهادی چطوری میتونی یهشبه کلی کار کنی و از خودت بکشی و خسته نشی؟ فکر کن امشب جهادیای...
این جمله برای من حکمِ اسفناج رو داره برای ملوانِ زبل! حکمِ عصا برای حضرتِ موسی علیه السلام!
این جمله به من جون تزریق میکنه! قدرتم میده!
«مثلِ اردوجهادی»...
اردوجهادی...
اردوجهادیِ جان...
صبح مدرسه دارم... تا ظهر... ظهر باید برم خرید هدیه برای روز دانشآموز برای شاگردام... بعد از خرید باید برم کلاسِ شاگرد پسرم... بعد باید برم به امام رضاجان تسلیت بگم؛ میشه شبِ وفاتِ خواهرشون...
بعدش میتونم برگردم خونه.
به ظاهر روز سختیه، اما حتما اندازهی ظرفمه که خدا برام مقدّر کرده. به جبر پیشِ پام گذاشته و من این سربهراه شدنِ جبری رو خودم تمنّا دارم!
پس میرم چای میارم و شروع میکنم؛
در اين كشتي درآ، پا در ركابِ ماست درياها
مترس از موج،
بسم الله
مُجريٰها
وَ مُرسيٰها.
@sarbehrah
اینجاییم با رفیق. وسطِ یه روزِ شلوغ که فشارش روی قلبم هنوز نفس کشیدنم و آزار میده...
شب میام و مینویسم... فعلا با رفیق، بیخبر زدیم به دل تاریخ...
@sarbehrah
به آقا تسلیت گفتیم و میرم که به کلاسِ بعدیم برسم.
من رنج میکشم چون ظرفم و بزرگ نکردم؛ چون خودم و تربیت نکردم؛ چون مؤمن نیستم!
@sarbehrah
امروز بیتلاشها به خودشون افتاده بودن! معترض بودن چرا اونا امتیازِ پرسشِ کلاسی ندارن(!) مستدل دفترنمره رو نشون میدادم که فلان تاریخ شما پرسش کلاسی رو از یک و نیم مثلا، نیم گرفتی! میگفتن خب ارفاق میکردید(!) گِرد میکردید(!)
عجب...
میگفتن چرا برای ما امتیاز مشارکت کلاسی نذاشتید؟ میگفتم چون سر کلاس خواب بودی عزیزم! مشارکتی نداشتی! میگفتن به فلانی که دادی، ما دیدیم، اونم خواب بوده!
عجب...
میگفتن چرا فقط برگه رو حساب نکردید؟ چرا کلاسی رو باهاش جمع و تقسیم کردید؟ میگفتم چون باید بین اونی که طولِ ماه در تلاش بوده با شمایی که شبِ امتحان خوندی نمره بگیری و طولِ ماه به خوشگذرونی بودی فرق باشه!
بچههای تحت تربیتِ مُفتخوری، سختشون بود! از فارسی نمرهی بد گرفتن سختشون بود! اونایی که نگارش رو کمتر از فارسی گرفته بودن که دوست داشتن من و از هستی ساقط کنن!
چند تاشون از راهِ گریه وارد شدن که من مضطربم و وضعم حادّه... امتحانم و دوباره بگیرید! میگفتم عمری که بره دیگه برنمیگرده، باید بهموقع خودت رو مدیریت میکردی!
یا اومده با ناز و عشوه میگه انشای من ظاهرا بابِ سلیقهتون نبوده(!)
میگم بابِ سلیقهی قواعدِ نگارشی نبوده!
یا یکی از نهمها که جز مدیر و معاون و دبیرها دوستی از بینِ بچههای مدرسه نداره (چون تفاخر داره و آدمفروشه)، رفته بود معاونت از من شکایت...
عجب...
پدرِ یکی از هفتما مستقیم زنگ زده بود به همراهِ خودم! با بیادبی و طلب داشت حرف میزد که بهش فهموندم غلط اضافه کرده مستقیم به خودم زنگ زده و موبایلم و دادم معاونت باهاش بحرفه... صدای داد زدنش میاومد... میخواد من و ببینه! معاون هم گفت به زودی جلسه آشنایی دبیران و والدین رو میذاریم. من تو دلم میگفتم بیا! من هستم! من به اذنِ خدا پای تصمیمم هستم! خوب هم بلدم مردهایی مثل تو که فکر میکنن چون پولدارن، اربابِ همه هستن رو جواب بدم!
بعد معاونت گفت چرا شماره به بچهها دادید؟ نگفتم ده ساله شماره میدم :) نگفتم این کوچکترین فرصتِ تلاشِ ارزشی کردن رو هیچوقت از خودم نگرفتم! گفتم باید قبل از هر ارائه، پاورپوینتها و کلیپهاشون رو چک کنم. دروغ هم نگفتم البته!
@sarbehrah
سربهراه
امروز بیتلاشها به خودشون افتاده بودن! معترض بودن چرا اونا امتیازِ پرسشِ کلاسی ندارن(!) مستدل دفترن
داشتم نمرات ماهانهی یکی از پایههای نهم رو وارد میکردم که دیدم یه صفحه اسمیه که نمیشناسم و تو لیست من نیست. شوکه شدم! خیال کردم دانشآموزی سر کلاس بوده که من یک ماه متوجهش نبودم و حالا حقش ضایع میشه چون نمرهای نداره! واقعا ترسیدم و روی قلبم فشار اومد... دیدم باید بگم... چارهای نیست! بقیهی همکارا براش نمره گذاشته بودن و ظاهرا درسش هم خوبه، نمرهی زیر هفده نداشت.
مدیر که اومد پرسیدم این اسم و فامیل کیه؟ گفت ایشون دانشآموز این مدرسهان اما نمیان و نمیبینیمش. شما لطفا نمره املا و انشا و فارسیش و بدید، حتما هم بالای هفده باشه.
وا رفتم! متحیّر مدیر و نگاه میکردم و نمیفهمیدم چی میگه!
پرسیدم چطور برای دانشآموزی که ندیدم و ازش نمرهای ندارم بالای هفده بدم؟! گفت بقیهی همکارا هم نمره دادن. گفتم من نمیتونم به کسی که ندیدم و سر کلاس نبوده نمره بدم! گفت این دستور خانم فلانیه، مدیر اصلی، و اگر نمره نذارید موقع ثبت سیستم کارتابل خودتون خالی میمونه و دچار مشکل میشید.
گفتم تبعاتش رو میپذیرم، ببخشید، بیعدالتیه به کسی که چیزی ازش نمیدونم نمره بدم اونم بالای هفده!
گفت چیزی گردن شما نیست، مقصر خانم فلانیه! گفتم من سهم خودم و دارم، خودکارم بره روی برگه، قدّ جوهر خودکارم منم مقصرّم. ببخشید! این کار و نمیکنم!
وَ برگه رو رد کردم و رفتم صفحهی بعد.
از همون لحظه فشاره روی قلبم...
من از مدام مبارزه کردن و آسایش نداشتن خستهام...
اما میدونم ظرفم کوچیکه...
میدونم بزرگ نشدم... رشد نکردم... و اگرنه زندگی همینه؛ انتخاب پشت انتخاب... تصمیم پشت تصمیم...
نمیدونم درست میرم یا نه...
از اینکه نکنه من خطا میرم، میترسم...
اما جز این رو عاقلانه و عادلانه نمیبینم فعلا...
@sarbehrah